دلتنگی

این چند روز باز اشک من دم مشکم است. دل تنگم خیلی زیاد. هر اهنگی می شنوم که یک سر سوزن غم دارد های های گریه می کنم. گریه های خودجوش هم که هست. چند روز پیش عکست را بغل کرده بودم و گریه می کردم که یک قطره اشک روی عکس چکید و رنگش عوض شد. اما بعد که خشک شد درست شد.

اشک این روزها از جنس دیگری است. احساس می کنم تو هم دل تنگی. ما با هم هستیم و از تو دور شده ایم برای همیشه و دلمان این همه بی تاب توست. تو که دلت پر بود از مهر همه ادمها چطور دوری ما را تاب می اوری؟!

هر بار به تو فکر می کنم. در خیالم تو را میبینم که در یک جای زیبایی کنار یک نهر در یک باع سر سبز اما کلاهت را روی زانوت گذاشته ای و روی سر دست می کشی. 

شک ندارم که تو هم دل تنگی که چند شب پیش به خوابم امدی و گفتی که تو هم دلت برای من تنگ شده است. برای کسیکه 4ماه بیشتر از دیگران تو را ندیده است. دقیقا 4 ماه! کمتر از 2 هفته دیگر 3 ماه است پر زدی و راهت را از ما جدا کردی. سه مااااااااااه!

اقاجانم امتحان سختی در پیش دارم. کاش بودی و با ان دل پاکت برایم نذر حضرت معصومه می کردی. که نذرهای خالصانه تو رد خور نداشت.

یادت هست همیشه می گفتی تا من هستم غصه هیچ چیز را نخورید. حالا این همه غصه مانده و ما! ما مانده ایم وغربت.

/ 0 نظر / 16 بازدید