غم

نمیدانم چرا این همه یادت بودم.پارسال نرسیدم بیایم و خداحافظی کنم. عید هم که اقای همسر مریض شد.

تازه فهمیدم این همه مدت به من دروغ می گفتند تو خوبی اما نه به دلیل بهبود بیماری ات بلکه به خاطر سفر بی بازگشتت! 

می دانم هیچ وقت با اینترنت میانه ای نداشتی.شاید به خاطر سن و سالت. اما این نوشته را از برادر زاده ای که همسن و سال شیرینت است و مثل شیرین دوستش داشتی بپذیر. 

از برادر زاده ای که کودکی اش پر است از خاطرات زیبا و هیجان انگیز دویدن در باغت. از تجربه های تازه در عالم بچگی و سخاوت بی حد و حصر تو که مثل جوی اب همیشه روان باغت بود.

حتما می دانی که چقدر مشتاق دیدنت بوده ام. دلم سوخت هم برای خودم هم برای دیگرانی که حتما می خواستند به یادت چند کلمه ای بنویسند اما ترسیدند من ان چه را نباید بدانم بفهمم.

دلم تنگ خنده هایت وقت سلام کردن و جواب دادن است. دلم تنگ قربان صدقه رفتن هایت است. دلم تنگ یک لحظه دیدنت است. که باز در باغ راه بیفتیم و گل بادمجان نشانم بدهی. 

عموی نازنینم برای اولین و اخرین بار دلم را شکستی. این دور از مرامت بود. هر چند می دانم تقصیر تو نبود. تو همیشه از شور زندگی لبریز بوده ای.هنوز هم در قلب همه ما زنده ای تا همیشه.

 

/ 2 نظر / 2 بازدید
the present

خدا رحمتشون كنه دوستم[ناراحت]

سماع

ممنونم غم نبینی عزیز