سه ایستگاه

در اتوبوس نشسته صندلی اول.که خانم مسنی سوار شود نمی توانست راحت تعادلش را حفظ کند کنار من امد و چیزهایی گفت که دقیقا نفهمیدم چه می گوید دو بار اشاره کردم که بلند بشوم بنشینید گفت نه و تشکر کرد. با یک پا روی پله صندلی امد و تعادلش را حفظ کرد. ( البته صندلیهای اتوبوس در برلین خیلی عریضند و اگر می خواست جا برای نشستن هم بود)

ایستگاه بعد پیاده شد. بعد از ان خانم نه چندان مسنی که به موازات من ان طرف نشسته بود بلند شد و امد کنار من. که خوب از روسری و چهره ام بی شک المانی نبودم. از من تشکرکرد. گفت که خیلی برخوردم با ان خانم مسن دوستانه و انسانی بوده! بعد که تعجب من را دید دوباره تشکر کرد! و من مانده بودم چه بگویم!

بعد پرسید گرمت نمی شود  با این! و به روسری اشاره کرد. و خلاصه کمی گپ زدیم تا ایستگاه وسطی که او هم پیاده شد. و من متعجب  نفر اخری بودم که در ایستگاه سوم پیاده شدم. 

به نظرم بد نیامد که اینجا بنویسم برای دل گرمی دادن به خیلی ادمهای خارجی - مسلمان و بعضا محجبه در سرزمینهایی متفاوت با دنیای خودشان.

 

 

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
.:: فاطمه ::.

ممنون از بابت دلگرمی گاهی با خودم فکر می کنم واقعا چرا من باید انقدر گرما را تحمل کنم و چادر سرم باشه!!!

شیث

ای بابا! وبلاگ آپدیت می شود و ایمیل....!!![ناراحت]