ویزا

امروز بعد از کلاس زبان تصادفی ای میلم را چک کردم. که دیدم اقای افسر پرونده نامه گرنت را صادر کرده است. دادشی ان لاین بود بهش گفتم. عجله داشت داشت می رفت جلسه!

عزیزترین سر کار بود یا تو راه یا ...

به مامان اینها هم که نمی شد زنگ زد به خاطر هزینه اش! اقای همسر هم که کلاس زبان بود و اگر بهش زنگ می زدی باید برای کل کلاس بستنی می خرید! دیدم باید به یکی بگم. اس ام اس زدم بهش!

تو ساعت استراحتشان بهش زنگ زدم. امدم خانه به خانه مان زنگ زدم بر نداشتند. بابا گوشیش خاموش بود. داداش برنداشت. 

مامان امروز رفته بود خیریه کرج کمک کند زنگ زدم فکر کرد عزیزترینم! پرسید کجایی؟ وقتی گفتم المان کلی ذوق کرد طفلک. انتظارش را نداشت. با دادن خبر هیجان زده شد ولی او هم کار داشت و باید می رفت.

بعد عزیزترین زنگ زد. با او که حرف زدم بهتر شدم. و با دوست گلم که چت کردم بهتر تر .

امروز فهمیدم در این لحظات بودن هر کدامتان چقدر برایم مهم است و عدم دسترسی به هر کدامتان چقدر سنگین در لحظه های خاص بیشتر.

/ 1 نظر / 2 بازدید
شیث

:))