لحظه ها

امروز به این فکر می کردم که کاش قلمی داشتم مثل میلان کوندرا و رنج فلسفی این روزها و لحظه ها را با جاودانه کردن کلمات می کاستم.

اما چه می شود کرد!

چه می شود کرد وقتی هر شب خواب کسانی را می بینی که سالها کنارشان بودی و شاید حالا می فهمی که چه لحظات نابی داشته ای! تازه می فهمی چقدر در زندگیت نقش داشته اند .کلی حرف برای گفتن برایشان داری اما ...

چه می شود کرد وقتی دل تنگی. ایران همه خوابیده اند و همان امکان ساده ارتباطی هم ممکن نیست!

چه می شود کرد وقتی روزها را می شماری. ساعتها را . هی خیال می کنی و با زمان می جنگی تا جایی که فراموش می کنی امروز چندم ماه است! چون دوست نداری باور کنی که زمان به سرعت خیالت پیش نمیرود!

چه می شود کرد وقتی نیمه شب که از خواب بیدار می شوی هوس اب خوردن از شیر اب به سرت می زند و همین تا مدتها بیدار نگهت می دارد!

چه می شود کرد وقتی دلت برای بوق ماشین قراضه ات تنگ می شود که بعد از تعویض  صدای حاجی فیروز پیدا کرده بود!

چه می شود کرد وقتی هوس می کنی مثل قبل موقع بیرون رفتن از خانه لحظه ای مکث کنی و درباره کفشی که می خواهی بپوشی تصمیم بگیری.

.

.

.

چه می شود کرد که خود خواسته ای و باید صبور باشی. بکوشی و بکوشی که لااقل آموخته هایت به رنجت بیارزد. به رنجی که به عزیزانت تحمیل کردی که اگر انها با تو چنین کرده بودند واویلا بود!

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
در جستجوی معنا

سلام. وبلاگ قشنگی داری. من هم از خارج از ایران می نویسم. به من هم سر بزن.

شیث

آول» آخی! دوم: با اون وایلا بود موافقم :))) سوم: من از ایران می نویسم ولی بهم سر یزن:))