نمی‌دانم چرا اینجا را باز کردم؟! حجم کار به مقدار قابل توجهی کم شده. باید یک برنامه ریزی درست و حسابی بکنم. اینجا یک همکاری داریم که باید هم‌وروردی من باشد در دانشگاه تهران و الان دانشجوی فوق است. من اولش که دیدمش گفتم ایول چه اراده ای! الان دارم فکر می‌کنم جزوه مزوه بیارم سر کار بخوانم. آن هم احتمالا همین کار را کرده. مدیری چیزی هم اگر بیاید کلی به به چه چه خواهد کرد. یک تیر و چند نشان. البته نه به قصد فوق قبول شدن. که ما بخت خود را  در این راه آزموده‌ایم و نه من نه آقای همسر امیدی به ادامه تحصیل در ایران عزیز خودمان نداریم. به قصد یاد آوری علم و دانش. البته اگر امتحانات مختلف زبانی که در برنامه دارم این موضوع را تحت‌الشعار قرار ندهد!

در محل کار قبلی نمی‌شد همچین کارهایی کرد. چون کار ما و رشته ما هرچند مرتبط بود ولی  عملا از بقیه رشته‌ها مرتبط تر بود و به رشته خودمان مقادیری هم نامرتبط .

دیگر اینکه یک پست نوشته بودم و در آن کلی اظهار تعجب کرده بودم که چرا یک بنده خدایی که پیش شماره خانه‌شان با ۴۷ شروع می‌شود اصرار دارد من باور کنم ساکن ولنجک است؟!

مگر ولنجک با ۲۲ یا یک چیزی ۲ شروع نمی‌شود؟! که نمی‌دانم چرا در ویلاگ نیامده.

/ 1 نظر / 4 بازدید
پر

خيلی سخت نگير سماع جان... از اين آدمها زياد خواهی ديد... من کسی رو ميشناسم که باباش ميلياردر است اما دلش ميخواهد که ازدواج کند تا مجبور نباشد کار کند ... يا ارث پدريش کوفت تومان است و هميشه هشتش گره ۹اش است... من هم از اين داستانها زياد ميشنوم ... گاهی حس ميکنم که گوشم زيادی بلند است... اما اگر کسی با اين حرفها خوشحال ميشود...بگذار بشود زبان را بچسب که آقای همسر عزيز ما هم شنبه امتحان دارد ... اون سر دنيا ... خدا کند نمره لازم را بياورد راستی من آخر صحبتت را در وبلاگم متوجه نشدم