تعطیلات

تعطیلات خوبی بود. به یک مراسم معارفه خانواده عروس و داماد دعوت شدم جالب بود. اعضای دو خانواده به هم معرفی شدند و بساط گل و شیرینی هم به راه بود جو جالبی داشت. عروس و داماد به تفاهم رسیده بودند و جلسه خواستگاری شده بود معارفه. همه می گفتند اگر شد که چه بهتر نشد لاقل با هم دوست شدیم. واقعا هم تا موقع رفتن کلی ادمها با هم رفیق شده بودند . ان شالله که بشود. یک ناهار دسته جمعی رفتیم بیرون. دیشب شام پختم و در یک اقدام پلتیک برای مامان اقای همسر که الان در ساختمان کناری ایشان ساکن شدیم تعارفی فرستادم. که به عروس گلش افتخار کند. و در ضمن بشقاب و کاسه و دیگر وسایلی ر ا که پر امده بود خالی برگرداندم. دو تا ظهر خوب خوابیدم .اما عوضش دیشب با دلیل و بی دلیل تا خود صبح یعنی 6 بیدار بودم. اتفاق جالب این چند روز دعوت به مصاحبه در روز جمعه بود. الان هم که خوابم تا 6 عصر می خواهم چه کار کنم. دیگه این که به همین زودی دو سال از معامله خانه گذشت و 20روز از ورود به خانه جدید. اولین برنامه بعد از خانه تعویض ماشین بودکه به دلیل مخالفت من تا الان به تعویق افتاده و ماشین هم که گران شده و پول ما بی ارزش تر. سی دی ار ها هم دقیقا چله افتاده. تمام نمی شود!!! کار نامه سابقه کارهم به declaration کشید.برای خودم قرار گذاشتم تا نیمه شعبان تمامش کنم. واسم دعا کنید.

/ 0 نظر / 2 بازدید