بازگشت بزرگ!   

من به ساختمان جردن برگشتم بعد از یک ماه و اندی که روی پروژه دودرترها بودم.به قول میلان کندرا در کتاب جهالت یا به روایت دیگر جهالت بازگشت بزرگ! قهرمان داستان بعد از سالها به کشورش برمی گردد و فکر می کند ... همان طور که قبلا گفته بودم رییس بزرگ در تماس تلفنی بنده اعلام کردند که من به همان بهشتی! که از ان رفته ام بر می گردم. فقط قول نمی دهند که مداد خودکارهایم روی میزم باشند که البته من آنها را داخل کشو گذاشته بودم لذا خوش و خندان رفتیم به تعطیلات آخر هفته و امتحان اف سی ای2 دادن ! شنبه اما نه میز نه مدارک گذاشته شده و نه کامپیوتر من به من برگردانده نشد. و در جواب اعتراض بنده فرمودند که درست نیست ما نفر را بلند کنیم! بنده عرض کردم پس چطور درست است با من این طور رفتار کنید. درست است من برای ان امین بار دوباره از اول درخواست لوازم بدهم و 1000 بار پی گیری کنم تا آخرش بلکه دل مسوول مربوطه به رحم بیاید و کار من را راه بیندازد. و در اینجا بود که رییس بزرگ آن جمله تاریخی را که باعث سقوطشان از چشم بنده شد فرمودند:درباره شما پیش آمد! باورش برای من سخت بود که به همین راحتی به جای عذر خواهی از تمام بلاهایی که این چند وقته سر من آوردند(تنها کاری که می توانستند بکنند) این طور رفتار کنندمن هم دیگر هیچ چیز را تکرار نکردم. امدیم بالا و جایی را که برایمان در نظر گرفته بودند دیدیم. در بخش دیگر! و بعد معلوم شد که تمات ای میلهای من را بخش نا محترم ای تی پاک کرده. طبق اعلام کارشناس ای تی به محض خروج من از شرکت مدیریت! اعلام کرده که من از شرکت رفته ام! و آنها هم کامپیوتر من را فرمت و ای میلها را پاک کرده اند! وقتی من اعتراض کردم که من فایل شخصی داشتم من که تحویل نداده بودم به من حتی فرصت انتقال یا برداشتن فایلها داده نشد که کار این قدر فرس بوده و مدت نبودن من این قدر کم!و قدری شلوغ کردم کمی عقب نشینی فرمودند که حالا ببینیم شاید!!! بک اپ گرفته باشیم. پا شدیم رفتیم پایین به شناسایی کامپیوتر و اون یارو که پشت دستگاه من بود گفت که خودش لطف فرموده و از فایلهای من بک آپ گرفته. خیلی جالب است که حتی نگذاشت که نگاه بیندازم ببینم در درایوهای دیگر چیزی مانده یا نه! تا اینجا دردناک بود اما نه به اندازه بعدش. رییس بزرگ امد به من سر بزند. رو را ببین تو را خدا روی میز من فقط یک موس لپ تاپ بود که قابل کارکردن هم نبود. امد و فرمود :اا شما کارتان را شروع نکردید! تو رو خدا رو رو لابد انتظار دارند من نوک انگشتم را سوراخ کنم از خون جای لوازم التحریر استفاده کنم! من هم اصلا تحویلش نگرفتم فقط گفتم ای میلها چه شده اند. او هم در نهایت فداکاری به بخش ای تی زنگ زد که چه کسی گفته خانم فلانی رفته اند. و البته کارمند ای تی بزدل تر از این حرفها بود که بگوید چه کسی این حرف را زده. .ظهر ناهار پیش هم کاران در بخش سابق بودم که البته قدری دلداریهای آنها شرایط را قابل تحمل کرد چون طبق معمول که هر وقت بنده نیاز به همدردی و همراهی دارم اقای همسر در جلسه فوق العاده مهم است و امکان حرف زدن ندارد. عزیزترین هم در دسترس نیست! بعد از ناهار مشغول گپ و گفتگو با یک دوست قدیمی بودم که مدیر هیچ کاره همه کاره من از در اتاق دوستم که روبروی اتاق او بود وارد شد و با یک لبخند .... سلام و علیک کرد جالب بود چون صبح من را دید و من خود را به کوری زدم و البته تابلو بود که داشت سعی می کرد با من در جمع برخورد نداشته باشد چرا که احتمالا از میزان خشم من با خبر بود. ناگفته نماند که این آقا مسبب انتقال من بود.در حالی که نمی توانست شعف خود را مخفی کند فرمود: کامپیوترتان هم که تیر تپر شد! باورتان می شود یک مدیر هر قدر بی کلاس و... همچین حرفی در جمع بزند. بنده هم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم البته به لطف شما! یکدفعه عصبانی شد و داد زد به من چه ربطی دارد. اگر ای میلهای شما نیست من هر چه را نبوده در فایل خودم دارم. مگر ای میلهای شما شخصی بوده و... و من البته جوابش را به نحو مقتضی دادم و دمش را گذاشت روی کولش و رفت. اما بعد در جریان این مکالمه بنده متوجه شدم که این ابله ان کسی است که به بخش ای تی گفته من رفتم! وگرنه از کجا خبر داشت که ای میلهای من پاک شده؟ چنددقیقه بعد مدیر بخش یک سطح بالاتر از ابله فوق الذکر از من خواست به اتاقش بروم! به نظر می امد کسی که یعنی همان مدیر ارشد از ایشان خواسته با من حرف یزند. کلی صغری کبری چید که شما اولین نفری هستید که در پایان تاریخ اعلام شده از پروژه فلان برگشته. هر کس رفته دو سه برابر انچه فرض می شده مانده. ما تصورمان این نبود که شما تا 15/1 برگردید چون در حال خرید ساختمان جدید بودیم و فکر می کردیم شما برنمی گردید جای شما آدم یک نشاندیدیم و هیچ عمدی در کار نبوده و یک خرده هم دید من کوتاه نمی ایم سعی کرد من را پیش خودم خراب کند که این قدر سیاه و سفید نبینید و شرکت مجبور بوده و در ان مقطع کار دیگری نمی توانسته بکند و... خلاصه هی گفت بعد رفت روی موضوع ای میل و برگشت به من گفت به نظر من شما دارید فرافکنی می کنید!!من ر ا می گی اتیش گرفتم گفتم آقای مهندس من موضوع ای میل را فقط به مدیر ارشد گفتم چطور فرافکنی می کنم! خلاصه در پایان نزدیک 1.5 ساعت مذاکره و چند بار رد نظرات من درباره بی در و پیکری شرکت و کارایی پایین سیستم و اهمیت نداشتن نیروی انسانی و دلخوری من و توجیه ناپذیری اتفاقات رخ داده و البته چند بار مچ گیری در ضمن حرف زدن ایشان مجیور شد بپذیرد که من حق دارم و این سیستم برای نیروهای خود ارزشی قائل نیست و راندمان همه پایین است و در نهایت اعتراف اصلی را کرد: حجم استخدامهای شرکت بسیار بالا رفته و این استخدامها از طریق کانالهای متداول مصاحبه و گزینش انجام نمی شود. مدیر ارشد چاره ای جز تایید استخدام شدگان این چنینی آن هم ظرف حداکثر 2 دقیقه ندارد و خیلی تحت فشار است . ای خاک بر سر یک مدیر پیر این قدر بی عرضه و بی لیاقت. من راجع به این آدم چه فکری می کردم و چه بود ... البته واضح و مبرهن است که آدمهایی که این طوری وارد سیستم می شوند به جاهایی یا کسانی وصل اند. سفارش شدگان عزیز که مثل سیل خروشان به استخدام شرکت بی در و پیکر ولی البته غول پیکر فعلی من در می ایند و البته نمی شود بلندشان کرد.! چرا کسی مثل من که به جایی وصل نیست و مثل خار در چشمشان است باشم اما خانم آقای فلانی و... نباشند پس بهترین کار مامور کردن من روی یک پروژه دیگر است که تا حالا بی بازگشت بوده و راحت شدن از شر من و در عین حال یک خوش خدمتی بزرگ به آقای فلانی. شاید جایی در باندشان که مثل مافیا در حال شاخه زدن است هم به چنین خوش خدمتی دادند. این بود ماجرای بازگشت بزرگ. ماجرای کابوس بازگشت به پروزه قبلی سال 86 و اسفند 86 بدترین سال عمر بود. به قول مدیر بخش ما ان شالله در سال جدی مدیریت شرکت قویتر عمل کند. من که نخواهم ماند قطعا! ناگفته نماند که این اتفاقات در شرکت ما کاملا عادی است. ماجرای دادن میز یک نفر به کسی از نور چشمان برای مدیر! بخش برق هم اتفاق افتاده مدیر بدبخت یک چند روزی نبوده و وقتی برگشته دیده جا خواستیم با جانشین! در حال حاضر هم من در حال استفاده از تنها امکانی است که در اختیارم است. کامپیوتر و اینرنت!
لینک
یکشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٦ - خودم!