از اول اسفند   

هر وقت زندگی سرعت می‌گیرد رنج هم سرعت می‌گیرد. این چند روز به طور خاص از اول اسفند پر از اتفاق و ماجرا و بعضا رنج بوده است. اسفند با امتحان تافل شروع شد با تغییر تاریخ و محل و...

روز قبل از مسافرتی که بعدش رفتیم برای سر زدن به ساختمان قبلی که از آنجا به جای کنونی مامور شده ام سر زدم که کلا حس و حالم را بد جور به هم ریخت. جای من که برای یک ماه مامور شده ام نیرو گرفته بودند و میزم را به یکی و کامپیوترم را به دیگری داده بودند. رفتارشان برایم توهینی نا بخشودنی جلوه کرد هر چند سعی کردم خودم را تا حدی قانع کنم اما با هر کس صحبت کردم همین را گفت. سفر ما با رکوردی از پشت نویسی چک پول تجارت -که من تازه آن روز به عمق ما کارآمدی خدمات این چنینی پی بردم که مجبور شدم 30 فروند را نقد کنم! بعد از گشت و گذار در بیش از 6 شعبه مختلف- رسما آغاز شد. از زمان آشناییمان با آقای همسر چنین مدت طولانی از صبح تا شب با هم نبودیم در حالی که وقفه ای نداشته باشد 8 روز در 8 سال! که به جای استراحت به راه رفتن و دیدن گذشت و خوب بود.

برگشتیم و با دادن سوغاتهایی که این همه با دقت و وسواس انتخاب کرده بودیم بعضا به جای شادی غم در دلم نشست. نمی دانم چرا بعضی آدمها این قدر پر توقعند. 

و بعد دوباره کار شروع شد همراه با دو کلاس برای ای التس. راستی پنج شنبه هم به ثبت مام ای التس گذشت از صبح تا 3 عصر در دانشگاه بی در و پیکر علم و صنعت! همراه با کلی حول داده شدن و صف ایستادن و ...

مدیره اینجا امروز به مدیر مهندسی نامه می زند که کار من اینجا تمام شده و من می توانم برگردم اما خودم دوست ندارم برگردم. از طرفی این جا هم دیگر برای من کاری نیست.

نمره تافل هم هنوز نیامده ولی تا اخر هفته خواهد آمد. صفر رفت اما سنگینیش را هنوز احساس می کنم.

فال حافظ گرفتم گفت:

دلبر که جان فرسود از او                     کار غمم نگشود از او

نامید نتوان بود از او                            باشد که دلداری کند

این پست را فقط برای ثبت نوشتم در تاریخ شحصی ام.اگر تا اخرش حوصله کردید و خواندید شرمنده فرمودید. 

 

لینک
دوشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٦ - خودم!