آیا وطن پرستی؟ آیا دیگران؟   

دیشب از این که:
-یک تاکسی در ترافیک پشت ما بود و مرتب بوق و چراغ می‌زد در حالی‌که جلو بسته بود! آخر سر هم ما کشیدیم کنار که ایشان رد شوند و کمی جلوتر کلی از ما عقب افتاد چون تا کمی یک مسیر خالی می‌شد به زور خودش را می‌چپاند و دوباره برمی‌گشت به مسیر قبلی.

- همسایه مردم آزار معرف حضور ما که کوچکترین زحمت یا مسولیتی نسبت به دیگران نمی‌پذیرد و وقتی ۳ هفته پیش لوله آبشان داخل دیوار ما سوراخ شد و باز هم در کمال پررویی وصف ناشدنیش انتظار داشت که قبل از شروع به کنده کاری و پیداشدن نقطه مورد نظر ما اجازه بدهیم که به جای راه پله از داخل واحد ما بکنند تا به لوله برسند . بعد هم که دیوار ما را سوراخ کردند. پس از چند هفته در حالی که عید نزدیک است به روی مبارک هم نمی‌آورند که نقاشی و تعمیر دینی است بر گردن شکسته‌شان.

-در حالی که محل و تاریخ و ساعت امتحان تافل دیروز عوض شده بود و مرکز مورد نظر که امکان برگزاری امتحان را نداشت به داوطلبانی که هر کدام ۱۳۶ هزار تومان پول داده بودند نه تنها اطلاع نداد بلکه وقتی یکی مثل من کلی سریش بازی در آورد که جواب بگیرد و یک هفته مرتب زنگ زد و آخر حضوری رفت فهمید که چه تغییراتی اتفاق افتاده !

- وقتی دیشب شنیدم که وقتی موتور خانه خانه یک دوست آتش گرفته بود .همسایه‌ها بی خیال از کنار ماشینی که کنار موتور خانه پارک شده بود گذشته بودند!
بحث شروع شد که اگر در مملکت ما خدای ناکرده جنگی اتفاق بیفتد آیا باید رفت و جنگید؟! این آدمها قطعا نمی‌روند که بجنگند و از نظر من ارزش این را هم ندارند که به خاطرشان بجنگی. جان یکی مثل آقای همسر از همسایه ما و یا آن راننده تاکسی ارزشمند تر است. نه به خاطر این که آقای همسر است به این دلیل که جامعه برای دانشگاه رفتن یک نفر کلی هزینه می‌کند و آن آدم در مقابل ارزش افزوده‌ای ایجاد می‌کند.
دیشب رسما از آقای همسر خواستم که اگر جنگ شد نجنگد. در حالی که مثلا ۸ سال پیش که در مرحله انتخاب همدیگر بودیم یک سوال تاثیر گذار برایم همین بود که اگر جنگ بشود حاضر است بجنگد؟! و این برای من نشانه ای از حس وطن پرستی و مسولیت پذیری بود .
شاید اشتباه می‌کنم اما به گمانم حالا کوچکترین احساس وطن پرستانه‌ای ندارم. مردمی که در موراد بدیهی که خطری متوجه‌شان نیست حاضر نیستند ذره‌ای به خودشان زحمت بدهند یا  آسان ترین را که چند ثانیه صبر کردن است انجام دهند. آیا به مفهومی مثل وطن پرستی فکر می‌کنند قطعا نه اما اگر پای حرف میان باشد خوب زبان که بی‌استخوان است و می‌چرخد.
وقتی به انتخاب رشته دانشگاه فکر می‌کردم خیلی به فکر رشته‌ای بودم که تاثیر گذار باشم حالا فکر می‌کنم یا باید علوم انسانی می‌خواندم یا این طور فکر نمی‌کردم. من در این سالها بارها تلاش کردم در محیط در کار و... تاثیر گذار باشم و هر بار اگر نتیجه صفر نبوده نزدیک به صفر بوده . آخر سر یاد گرفتم بهترین کار کنار کشیدن از محیطی است که در ان سر جای خودت نیستی و همه‌اش باید مواظب باشی مثل آدمهای دورو برت نباشی.احساسی که حالا در نسبت به جامعه دارم.حالا من هم چند وقتی است به خودم فکر می‌کنم. می‌خواهم برای دل خودم زندگی کنم بی‌خیال باری که بشریت در سالهای مدرسه ناسیونالسیتی روی دوشم می‌گذاشت.
من هم مثل کیسهای بالا شده‌ام نه؟!
امیدوارم هیچ وقت در هیچ جای دنیا جنگی نباشد و آدمها هم با هم نجنگند. نه در ترافیک نه در هیچ جای دیگر.
و این آرزو برای سرزمینی که در آن متولد شده‌ام چقدر دور است!
لینک
یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦ - خودم!