این هفته هم گذشت و شکر خدا به خیر گذشت.

هفته پیش که آقای همسر ماموریت بود و من رحل اقامت در منزل مامان بابا انداخته بودم. ساعت ۱۱ شب تلفن زنگ زد و ما را کلی نگران. چون همه می‌دانندکه ۱۰ به بعد نباید زنگ بزنند. خاله خانم بود و گفت که حال اقاجون به هم خورده و اورژانس آمده و از مامان خواست آماده باشد که هر بیمارستانی بردند خودش را برساند. ما تا ۲ اینها بیدار بودیم تا مطمئن شدیم خطر رفع شده. اما پدر بزرگ نازنینمان الان بیمارستانه! من هم به خاطر کلاس زبان داشتن این دو بار که ملاقات بوده نتوانستم برم پیشش. نبضش باید قوی‌تر بزند تا مرخصش کنند.

واقعا سخته که ببینی کسی که این قدر پر انرژی وفعا ل

بود حالا نباید یک کیلو بار بلند کند. سخته که ببینی کسی که موقع راه رفتن باید می‌دویدی تا بهش برسی ازت کلی جا می‌مانه و تند تند نفس می‌کشه.

دیگه داره گریه‌ام می‌گیره.

از صبح هم که منتظرم که با مدیر ارشد برویم برای معرفی موقت به پروژه سروستان. می‌گویند یک ماه بیشتر نیست. اما همکارمان که تابستان رفت روی آن پروژه به قصد موقت آنجا بودن هنوز همان جاست. رفتمان با خودمان است برگشتمان با خداست. من اولش که بهم گفتند خوشحال شدم گفتم سه تا پروژه نفتی ردیف می‌شود. اما الان

 مرددم چون این طور که شنیدم زیاد هم پروژه جالبی نیست. حالا ان شالله که خیر است.

تغییر همیشه مثبت است.مسیرش هم که فکر نکنم سرراست باشد. فکر کنم مجبور بشم هر روز ماشین ببرم!

 

لینک
شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦ - خودم!