هفته پیش برای من چند خبر خیلی خوب درباره دوستانم داشت. دو تا دختر خیلی بودند و هستند که مجرد بودند. هر دو هم با کلی کمالات و تحصیلات عالیه و مهندس و ... یکی دوست جون  یکی هم از دوستان  هم  دانشگاهی عزیزترین در فوق لیسانس که یک جورهایی با من هم دوست شده. من همیشه غصه می خوردم که چرا پسرهای جامعه ما این قدر چرمنگ اند که آدم هم قد و اندازه اینها پیدا نمی شود که یک ازدواج خوب داشته باشند. و البته دخترهای موفق با محدودیت زیادی در ازدواج مواجه اند چون مثلا خانواده هاشان با هر کسی موافقت نمی کنند حتی اگر خودشان کسی با شرایط پایین تر را بپذیرند. هفته پیش خبر دار شدم که شکر خدا این دوستان در شرف ازدواجند و شرایط آقایان داماد در حد و اندازه دوستان من هست. هر دو خبر هم داغ داغ بود و در یک هفته!یعنی یکیشان را درست چند ساعت بعد از پیشنهاد رسمی آقای داماد فهمیدم . اون یکی را هم زودتر از بقیه دوستان چندین و چند ساله.

دیگر هم این که داداش کوچولو فوق لیسانس قبول شد. از این کنکور جدا ها- بعد از سه مرحله امتحان و مصاحبه و ...- در همان دانشگاه لیسانسش و نگرانی ما برای سربازی رفتنش به خاطر کمتر از یک سال اختلاف سن پدرجان مرتفع. هرچند هنوز شیرینی اش را نخوردیم ولی قرار است یک شام توپ بخوریم. البته آنهایی که من را می شناسند می دانند که من به نفع ایشان کنار کشیده بودم و اصلا در امتحانش هم شرکت نکردم وگرنه ایشان با حضور پرشور من شانسش کم می شد. گفتیم حالا جوان آرزو داره. پس خواهر برادری به چه درد می خورد!

خواننده محترم این وبلاگ که خودت می دانی کی هستی بجنب! بجنب که تا چند وقت دیگر فقط جنابعالی مجردی. حالا شما شدی شنبه- به قول یک آشنا شنبه یعنی اول صف
لینک
دوشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٦ - خودم!