چند صباحی است(در حدود یک ماه) که دنیا بد جور کوچک شده است. یک آدمهایی که آدم به خواب هم نمی‌دیده آشنا درمی‌ایند.یا به یکی ربط پیدا می‌کنند.

مثلا آخرینش : چند دقیقه پیش یکی از همکاران از من خواست بهش سر بزنم. وقتی رفتم یکسری فایل پی دی اف جلویش باز بود. یکیش را باز کرد و از من پرسید این رزومه شما نیست؟!

من هم در نهایت تعجب دیدم بعله! رزومه سال اول کارم است. تلفنش هم مال خانه اول بعد از تاهل بود. با تعجب پرسیدم این چرا دست شماست؟ جواب داد که خودش هم نمي‌داند چطور به دستش رسیده و سی دی مربوطه حاوی استانداردها و فالهایی بوده که از محل کار اون موقعش با خودش برداشت کرده بوده. حتی به دوستی که سی دی را آن موقع برایش رایت کرده بود هم که الان در کانادا زندگی می‌کند زنگ زده بوده-جدیدا- ببینه نکنه من آشنای اون بودم که اون هم مثل من جواب منفی داده است!

یا مثلا یکی از دوستان من ما را برای عروسیش دعوت کرد. داماد دوست خیلی از دوستان و همکاران آقای همسر در آمد. هر چند به دلیل پاره‌ای مشکلات پیش بینی نشده آقای همسر نتوانست در عروسی حاضر شود و پیغام پسغامهای دوستان آقای داماد را  که دعوت نشده بودند برساند.

یا مثلا یکی از همکلاسیهای فوق عزیزترین داره از جایی که مدیر سابق من به تازگی کار می‌کنه به شرکتی که عزیزترین مشغوله تغییر شرکت می‌دهد. بنده خدا بی‌خبر از همه جا می‌ره با مدیر سابق من حرف می‌زند که آقا یا علی ما رفتیم. چون عزیزترین تعریف این آقا را جلوی دوستش کرده بوده که آدم خوبیه. این بنده خدا هم آشنایی میدهد که من فلانی- منظورش عزیزترین بوده- را می‌شناسم. آقای مدیر هم فکر می کنه من را می‌شناسه و کلی به به و چه چه می‌کنه و تعریف پشت تعریف. آخرش هم از دوست عزیزترین می‌پرسه نمی‌خواهند کارشان را عوض کنند؟! جناب دوست هم با اطمینان کامل می‌گه نه! چرا بخواهند عوض کنند؟!

حالا این وسط من چند روز قبل‌ترش رزومه‌ام برای این آقای مدیر ای‌میل کرده بودم که یعنی بدم نمی‌اید بیایم اونجا کار کنم. 

یا بازم مثلا در شرکتی که الان هستم با یکی از بچه‌های دانشگاه دوست و  همکارم که هم‌دانشگاهی فوق عزیزترین هم بوده. دوست جون -دوست قدیمی و همکار سابقم- رفته شرکت قبلی ایشان کار می‌کند و در نتیجه تعدادی از دوستان و آشنایان ما دو تا دوستان و همکاران جدید دوست جون شدند.

حالا با مزه‌ترش اینه که این دوست همکار فعلی من همان عروسی است که گفتم!

یک چیز دیگه هم یادم آمد. تابستان عقد یکی از دوستان گل بلبل بود. ما که رفتیم جز پدر و مادر و خواهر و خود عروس کسی را نمی‌شناختیم. ولی مادربزرگ داماد نه‌ تنها ما را می شناخت مامان ما را هم می‌شناخت! 

خلاصه زندگی قاطی پاتی ای شده. هیچ فکر نمی‌کردم این حرف که میگن دنیا خیلی کوچکه را به این عمق در سن ۲۹ سالگی درک کنم!  

لینک
سه‌شنبه ٤ دی ،۱۳۸٦ - خودم!