(تذکر:فقط غر زدم لطفا هر کس نخواست نخواند چون احتمال اثر منفی می‌رود)

وقتی زندگی

وقتی زندگی بر وفق مراد نیست و دادرسی هم نمی‌یابی که دادت بستاند. صدای خودت هم آنقدر بلند نیست که به جایی برسد می‌شوی هم احساس من.

وقتی دلت گرفته از این دنیای بی‌نظم و قانون دور و برت که مثلا تو با سابقه و توان بیشتر حقوقی کمتر از ابله‌های اطرافت می‌گیری و حاضر به افزایش حقوقت نیستند و دنبال عوض کردن کاری و نمی‌دانی چه می‌شود باز مثل من می‌شوی. و هیچ کس در جای خودش نیست.

وقتی از دست آدمهای کج و کوله سر کار به خانه پناه می‌بری و از دست آدمهای خانه(همسایه‌ها) به سر کار .

وقتی ریئست یک خنگ ۹۹٪ است هرچند اسمش این است که شریفی است. و همیشه کار تو را اول زیر سوال می‌برد بعد که عصبانیت کرد و عصبانیتت را خوردی و توضیح دادی. تازه می‌فهمد که خودش غلط گفته و با یک ببخشید سر و ته کار را هم می‌آورد. و باز این سیکل تکرار می‌شود!

وقتی آقای ریئس از همکارت کینه شتری به دل دارد و به قول خودش ! گل کار را برای تو می‌اورد . به تناسب هم اعصابت را به هم می‌ریزد . بعد همکار سابق الذکرت که بسیار دور از انسانیت است به محض تمام شدن کارت مثل لاشخور بالای سرت می‌رسد و می‌پرسد که چه کرده‌ای و چطور. دلت می‌خواهد دهانش را صاف کنی اما از خدا خجالت می‌کشی و فرض می‌کنی هدفش یاد گرفتن است نباید ناامیدش کرد.

وقتی در تمام این موارد افکار بعضا جسورانه یا شاید خبیثانه ای به ذهنت می‌رسد که یک حال اساسی به این دوروبریهای ابله بدهی و باز از خدا می‌ترسی و نمی‌کنی.

مثلا به فکرت می‌رسد که به تلافی کورور کورور آزار و سر و صدای همسایه‌هایت تلویزیون را از صبح علی الطلوع با صدای بلند روشن بگذاری یا گذشته همکارت را به رخش بکشی یا ...

و باز نمی‌کنی چون فکر می‌کنی وعده خدا حق وخدا بهترین شاهد است که با هر سختی آسانی است و هر چه منتظر می‌شوی اتفاقی نمی‌افتد. . نباید بدی را بدی جواب داد! اما من!

من نه پیغمبرم نه امام. تا چند سال پیش ناخواسته بودم. این را مدیر محل کار اولم مرتب تکرا رمی‌کرد که نباید دنبال تغییر دادن دیگران باشم. چرا باید به این همه بد نیکی کنم اصلا چون سمت الهی ندارم و دورو بریهایم گوسفند تراز مردم زمان جاهلیت اند مگر می‌فهمند مگر نکرده ام؟! واقعا حق ماست که در غیبت باشیم چون واقعا لیاقت حضور یک انسان کامل رانداریم-منظورم کامل بودن خودم نیست. خانه‌شان از جای دیگری ویران است که نیکی کردن راه به جایی نمی‌برد. هرچند راه دیگری بلد نیستم اما ظرفیتم رو به پایان است.

حالا همه اینها را رها کن . وقتی کسی را که این همه سعی می‌کنی راضیش کنی بلکه شرایط ات بدتر نشود به عنوان عقوبت کرده کنونی‌ات.چرا که معتقدی نباید انگشت به در کوفتن کس رنجه کنی تا... 

و او هم محلت نمی‌گذارد. تو را تشنه می‌برد لب دریا و برمی‌گرداند. هر چه صدایش می‌کنی که بلکه ببیندت که به انتهای صبر نزدیکتر از هر مقصد دیگری هستی باز هم انگار نه انگار.

هر چه سعی می‌کنی خوبباشی شاید تلافی خبط و خطایی که تو را به این نقطه هبوط آورده باشی. باز هم این سریال بی‌معنی پایان نمی‌گیرد و هر بار به تصمیمی می‌رسی که امیدواری برایت آرامش همراه آورد یک امید موقت که چاره‌ای جز ریسک کردن برایش نداری از کوچه پس کوچ‌های عمرت بیرون می‌زند و بعد می‌بینی که فقط رنج بیشتری کشیده‌ای بدون رسیدن به نتیجه‌ای!

اینها حال و روز چند روز اخیر من است! دل خسته‌ام.

لینک
سه‌شنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٦ - خودم!