خسته اما با لبخند خسته اما با امیمید به قول به (خانه برمی‌گردیم) هر روز سر کار می‌ایم.

این جا چشمه ها می‌بینم از دورویی و کوچکی ادمها.

دلم گرفته امروز اساسی. کاش کار مپنا را رد نمی‌کردم تا حالا آنها برای من ناز نکنند.کاش!

دیروز رفتم پیش مدیر مسنی که به تازگی مسوول ما چند نفر شده‌اند.از ایشان یک سری سووال پرسیدم.بنده خدا هم کلی این و در و ان در زد تا نقص اطلاعات ورودی را جبران کند.که نشد پیغام و پسغام گذاشت که فلانی را برایش پیدا کنند و...

وقتی برگشتم به اتاق تازه‌کار پرسید:خوب چه خبر از آقای فلانی؟به مسخره گفت:چیز جدیدی نگفتند؟!(البته ایشان خودشان را داناتر از ایشان می‌دانند.)

من هم که لجم گرفته بود جواب سر بالا دادم.بعد دلم نیامد و گفتم نتیجه چه بوده.

اما خدا وکیلی از روی این آدم در حیرتم که به خودش اجازه می‌دهد در کمال خونسردی و بی هیچ خجالتی از کسی که ازش بزرگتر و با سابقه‌تر است گزارش بگیرد.

البته نکته مهم دیگر این است که از صبح تا شب ما هر چند دقیقه و بعضا ثانیه از نوچ‌های ایشان که در حین کار می‌فرمایند مستفیض می‌شویم.به شکل نوار قلب روی اعصاب.

از موضوع اصلی دور افتادم.عصر رفتم سری به مدیر مسن زدم و نتیجه را جویا شدم. با تعجب تمام گفت که آقای مسوول اطلاعات گفته که همه اطلاعات و فایلهای مربوطه را داده به خانم دیگری که همکار من است.خیلی وقت پیش! بعد هم از من پرسید که خودم به او می‌گویم که اطلاعات را بدهد یا ایشان بگویند؟!

من هم صد البته خواستم خودشان مطرح کنند.دیشب داشتم فکر‌می‌کردم حالا این آدم چه‌طوری می‌خواهد به ما بگوید که این همه مدت فالیها خدمتشان بوده است و نم پس نداده اند؟!

انتظارم خیلی طول نکشید.امروز صبح ایشان آمدند و بدون اشاره به موضوع کلی فقط یک جمله نادقیق فرمودند به صورت پیشنهاد که فلان چیز را  مشاوران قبلی پروژه فلان طور فرض کرده‌اند.همین.والسلام.

واقعا شرابی تلخ می‌خواهم که مرد افکن بود زورش   که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر شورش

لینک
چهارشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٦ - خودم!