ما اینجا اسباب کشی داریم.خود واحد ما نه .بچه های پروژه اراک.دیروز سیویلیها رفتند امروز مواد وسیفتی.

و  از امروز عصر تقریبا کل ساختمان در اختیار ما چند تا فرآیندی خواهد بود.از دیروز کلی کارتون بسته شده و چند ماشین اسباب خانمها و آقایان را منتقل کرده اند.هر چیزی حتی زیر پایی.کابل شبکه و ...رویشان نشد وگرنه سطل آشغالهایشان را هم میبردند.(اعتراف کردند!)

بچه‌ها خیلی امیدوارند که پروژه آمد این کار و آن کار را وقتی پروژه شروع شد بکنیم وکلی نظر دارند و اید.

اما من فکر می‌کنم خیلی خوش خیالی است اینگونه فکر کردن.من که آمدم قرار بود یک هفته بعد بروم رو ی یک پروژه.بعد وعده یک ماه دادند.الان بیشتر از ۴۰روز گذشته و به بچه‌هایی که جدیدیتر از من آمده‌اند گفته‌اند ۵-۶ ماه دیگر پروژه می‌آید!هنوز مدارک اولیه پرپوزال نویسی هم به دست مسئولین شرکت نرسیده! نمی‌دانم چرا اصلا به اینجا احساس تعلق نمی‌کنم.نمی‌توانم تصور کنم که تا ۶ ماه دیگر بیکار باشیم و در حال سر شیره‌مالی.که فلان و بهمان چیز را بخوانیم و اینها. دلم هم گرفته نامه جولیا هم هنوز نیامده است و من نمی‌دانم چه می شود.

زندگی یک ابهام بزرگ است.

لینک
دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦ - خودم!