یک چیز را نمی‌فهمیدم.هر چند الان هم مطمئن نیستم و آن اینکه چرا آدمی که در روابطش با سایر بچه‌ها این قدر سعی در تحویلگیری غیر عادی دارد از روز اول و به محض آشنایی دادن من که او را از زمان مدرسه به خاطر آوردم و به عبارتی شناختم معکوس روابط با دیگران شد؟!

البته این آدم بر عکس ادعای الانش در زمان مدرسه آنقدر معمولی بود که چیز خاصی به یاد ندارم جز یک نمایش طنز .که آنهم از آنجا شاید درذهنم مانده که بلافاصله تئاتر هم دوره‌ایهای ما بود که بچه‌های سال بالایی از جمله ایشان حاضر به اجرای تئاتر نشدند چون فکر می‌کردند تئاترشان اصلا خنده دار نیست در مقابل تئاتر قبلی!هر چند در نهایت اجرا کردند.

حالا این آدم فوق لیسانس گرفته در یکی از رشته‌های مهندسی.البته نه مهندسی خیلی مطرح.

روز اول بعد از آشنایی دادن من در جواب سوالهای من جوابهایی تاریخی داد.

مثلا :

من:اینجا اگر ناهار خوب نباشد بچه‌ها چه می‌کنند؟از کجا غذا می‌گیرند؟

ایشان:نمی‌دانم از خانم اتاق بغلی بپرس!(که البته خوشبختانه سال بالایی ما بودند)

و این در حالی بود و هست که ایشان از افتخارات خودشان این است که خیلی به غذا اهمیت می‌دهند و کلی رستوران بلدند و حتی هشت پا هم خورده اند! و البته همان روز ناهار را هم از بیرون گرفتند.

مدتی به دلیل این رفتار فکر مردم و به جایی نرسیدم.تا اینکه بالاخره فهمیدم این آدم احتمالا از این می‌ترسد که من درباره گذشته اش  چیزی بگویم که البته همکارانش آماده دست رشته بازی کردن با هر نوع اطلاعی در این زمینه هستند.مثلا اینکه ایشان بینی مبارک را تحت عمل جراحی قرار داده اند و به همین دلیل صدای مبارکترشان تو دماغی شده!

نمی‌دانم شاید! شاید هم نه!

لینک
یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦ - خودم!