سه مادر -دو خواهر-دو دخترخاله   

دیشب افطار مهمان خانه خاله جان بودیم.خاله جان خبر داد که دخترخاله به خاطر کار همسرش از تهران میروند و در شهر مقصد خانه اجاره کرده اند.با لبخند تلخی گفت که خانه اش بزرگ است و جای مهمان زیاد دارد و از این به بعد زیاد میشود به شهر دخترخاله سفر کرد. من هم لبخندی زدم و گفتم ما که نیستیم جای ما را هم خالی کنید.خاله جان با تعجب پرسید نیستید؟!!!کجا به سلامتی ؟ وقتی جواب من را شنید ارزوی سفر خوب و موفقیت کرد پرسید برای چند وقت؟معلوم شد رفتن ما و دختر خاله با فاصله 5روز خواهد بود.مادربزرگ نازنینم رفت توی فکر.فکر میکرد ما برای سه ماه میرویم .مامان سعی کرد جو سنگین را بشکند و به سفر اخیر با هم اشاره کرد.من هم از فرصت استفاده کردم و نظر بدر را درباره سفر اخیر پرسیدم..او اما در جواب من گفت که دلش برای پسرک خیلی تنگ میشود. .خبرها سنگین بود این را میشد از اینجا فهمید که مامان و خاله گفتند دوست دارند حتما سری به اقاجان نازنین بزنند. امروز دخترخاله در گروه نوشت اگر من و او رفتیم و تهران خلوت شد یعنی بچه های ما بوده اند که شلوغ میکردند.و مامان جواب داد:به سلامت هرجا رفتید هرجا هستیددست خدا. همراهتان.ولی ما دلمان برای شلوغی تهران خیلی تنگ میشود و همیشه منتظرشلوغی دوباره تهارن . هستیم. جواب من هم این بود:هر جای دنیا باشیم دلمان پیش شماست.مواظب خودتان و دل ما باشید.امید که تا برگشتن هیچ مسافری دلی نشکند و امیدی نا امید نشود.
لینک
پنجشنبه ٤ تیر ،۱۳٩٤ - خودم!