همسایه بی خود ما برگشت و ما دوباره شبها که می‌رو یم بخوابیم تا یکی دو ساعت بعد لااقل بیداریم و داریم حرص می خوریم!مثلا دیشب!من هم قرص خواب خورده بودم هم گوشی در گوشم بود هم بالش روی گوش و سرم اما علی‌رغم اینکه یازده رفتم بخوابم تا یک داشتم به خودم تلقین مثبت می‌کردم که الان دیگه ساکت می‌شوند.خدا لعنتشان کنه.مامان همش می‌گوید برای کسی بد نخواه اما من بدم هم نمی‌آمد که دیگر بر نگردند. و یک بلایی سرشان بیاید.

امروز دیر آمدم که بخوابم و دیرتر بیایم که خیابانها خلوت بشود که مثلا زودتر هم برسم.اما ترافیک همان بود.به اضافه اینکه حدود ده دقیقه هم دنبال جای پارک گشتم.تازه الان که شک کردم که ترمز دستی بالا است یا نه ماشین ۶تا کوچه بالاتر است و نمی‌توانم چکش کنم.

فردا هم که مهمان داریم!

ای خدایی که همین نزدیکی هستی؟!

هفته پیش یک اتفاق باحال افتاد و اون این بود که من دیگر قرار نیست با اون مدیر خنگ و خلی که وصفش کرده بودم کار کنم. البته الان بی‌کارم و در آب نمک خیسانده شده‌ام تا بعد.

ماجرا این طور بود که من کارم را که صبح تحویل ودیر داده بودم پیگیری کردم.اون هم مثل همیشه همراه کلی غر و ایراد چیزهایی را نگفته بود خواست.البته در همان لحظه و مثل همیشه مدعی شد که قبلا به من گفته.من هم مثل دفعات قبل سعی نکردم قانعش کنم که نگفته و حالا می‌خواهد.اون هم موتورش گرم شد و بیشتر دور برداشت.وقتی حرفهاش را زد بهش گفتم یک پیشنهاد دارم.گفت بفرمایید!

داشت شاخ در می‌اورد که چرا من تا حالا چیزی نگفتم.گفتم می‌خواهید با مدیر ارشد صحبت کنم که دیگه من با شما کار نکنم.ماند.نمی‌دانست چی بگه.اگه می‌گفت اره که دستش تو حنا بود.اگر هم نه که نمی‌شد خودش را ضایع کرده بود. مکث کرد بعد حرفو پیچوند به نیروهاش.(که البته الان نداره!چون همه رفتند روی پروژه بعدی).من هم حرفمو تکرار کردم.باز پیچاند.دید من ول نمی‌کنم گفت آره اصلا برو بگو که:من نمی‌فهمم این چی‌میگه! من هم که جوش آورده بودم و دیروزش هم مطمئن شده بودم که مدیر ارشد اصلا دل خوشی ازش نداره و البته تو ساختمان ما عملا هیچ کاره است و نه حق امضا داره نه کارت می‌زنه و... گفتم پس همین الان می‌رم!

صاف رفتم پیش مدیر ارشد و گفتم من نمی‌توانم کمکی به ایشان بکنم پس دلیلی نداره با ایشان کار کنم.من که کارگر پالایشگاه نیستم!

مدیرارشد هم جا خورد اما از من خواست بروم از کتابخانه کتاب بگیرم و فعلا بخوانم عصبانی هم نشم. من هم اون روز زود آمدم و فردا صبح رفتم کتاب گرفتم.

روز قبل لین ماجرا من مدیرارشد را دیده بودم و ازش خواسته بودم من را به پروژه دیگری منتقل کنه.او هم گفته بود خودش دلش می‌خواد اما حرفیه که زده و من را به صبوری دعوت کرد که این کار با خنده و روی خوش تمام شه.بعد من مستقیم با خودش کار کنم . یک خالی هم بست که من الان کلی کار رو دستم و پشیمانم از اینکه گفتم شما با آقای فلانی کار کنید اما یک کم صبر کنید.

به هر حال دلم خنک شد.کی می‌شه خدا حق همه ظالمهای عالم را کف دستشان بگذاره. و مظلومها ببینند و کیف کنند. الهی آمین

لینک
یکشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٦ - خودم!