جالبات   

عزیزترین آمده بود شرکت ما که با هم برویم جایی. یک سر هم به دپارتمان ما امد که با دو تا از بچه ها هم کلاسی فوق بود و لیسانس بودیم. قاعدتا کسی که هم کلاسی فوق بود با من هم کلاسی نبود و اینجا با هم آشنا شده بودیم. فردای ان روز با یکی از همکاران که روز قبل مرخصی بود صحبت می کردیم حرف به شباهت کشید و این که آقای هم کلاسی فوق عزیزترین، وقتی من به این شرکت آمدم من را شناخت یا نه؟ خود ایشان وارد بحث شد که دلیل بیاورد که چرا من را اشتباهی گرفته با عزیزترین در بدو ورودم به شرکت و .... جالب بود که گفت من زیاد تغییر نکردم ولی عزیزترین تغییر کرده!من با دهان باز ازش پرسیدم که ما که قبلا با هم آشنا نشده بودیم. پس چطوری من زیاد تغییر نکردم! دوم این که دیروز روز بستنی گرفتن بود و ملت شروع کردند به گیر دادن به اون خانم همکارمان که با یکی از آقایان خیلی صمیمیی اند. بچه ها کم نگذاشتند اول این خانم مقاومت کرد که نه و نو واگر هم من بستنی بدهم فقط به بچه های بخش می دهم نه کل طبقه.در بخش مثل یک خانواده ایم. از این حرفها. یک آقایی اینجاست که از بقیه بزرگتر است و خیلی دلش می خواهد سر از سر این دو نفر در بیاورد . صاف رفت سر اصل مطلب که شاید بهتر است از اون آقایی که اینجا زیاد می ایند و فکر کنم فامیلشان است شرینی بگیریم نه بستنی.بقیه اشاره کردند که فلانی ضایع نکن .او هم گفت بابا یک خانواده ایم بالاخره باید بدانیم داریم با کی رفت و امد می کنیم.کلا از تکه اش خوشم امد. این را که گفت بنده خدا خانم مذکور بی چک و چانه رفت بستنی خرید و برگشت! اما این بار هم معلوم نشد این دو نفر چه نسبتی با هم دارند!
لینک
دوشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٧ - خودم!