کار و بار   

شنبه بعد از نزدیک به چهار سال و نیم روز اول کارم در شرکت سابق عزیزترین بود.صبح خیلی دلم گرفته بود مگر میشد به جایی رفت که عزیزترین انجا بود و کلی دوست و خاطره داشت و دل تنگ نبود! در راه به یاد روز اول کارم در دو شرکت قبلی افتادم .دلم برای دوست عزیزم ن عزیز و ف و گ و خیلیهای دیگر تنگ شدیک جور متفاوت با قبل.خاطره های خوب و مهربانیهایشان از همیشه واضح تر جلوی چشمم امدند. تقریبا همه کسانی که عزیزترین را میشناختند من و ایشان را با هم اشتباه گرفتند و کلی ماجرای با مزه پیش امد.دو روز بعد از شروع به کارم یکی از دوستان نزدیک عزیزترین کنارم امد و حین حرف زدن به شباهتهای ما اشاره کرد بعد کمی مکث کرد و پرسید میشود یک خواهشی بکند؟!من هم متعجب جواب دادم که البته!گفت میشود همدیگر را بغل کنیم؟!گفت که عزیزترین گاهی در اغوشش میگرفته و حالا ... و من هم با کمال میل بغلش کردم. و ان موقع بود که فهمیدم خیلیهای دیگر هم دل تنگند و من انها را هم یاد خیلی چیزها انداخته ام! تجربه ای جدید و متفاوت است و حتی برای خودم هم گاهی عجیب میشود انگار من هم قبلا اینجا بوده ام .درست است اسم خیلیها را نمیدانم اما حس اشنایی نسبت به همه چیز دارم. .یک نکته دیگر هم هست میبینم که در این مدت بزرگ شده ام و از این موضوع خوشحالم
لینک
پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳٩۳ - خودم!