اولین گامها بیرون از خانه   

امروز یک لحظه بیاد ماندنی برای من داشت.پسرکم در خیابان دست در دست من و پدرش راه رفت و از این توانایی و زاویه جدید غرق در شادی شد و البته شادی ما هم کم از شادی او نبود. دقیقا اول اسفند راه افتاد با شیوه خاص و عجیب خودش و دیگر بعد از بیشتر از یک ماه خیلی ماهر شده و بعضا میدود.امروز وقتی موقع خروج از منزل بغلش نکردیم و بیرون در منتظرش ایستادیم حس بدی داشت مرتب این پا ان پا میکرد.به گمانم دچار تضاد شده بود که این در همان دری است که هر وقت باز است از بیرون رفتن و رد شدن ازش منع میشود!!بالاخره با کمک پدرش از چهار چوب در گذشت و پا در راهرو گذشت اینقدر این کار برایش جدید بود که نه اااگفت(حرکتی که معمولا میکند چون صدا در راه پله میچید)و نه هیچ چیز دیگر.کنار ما از وارد اسانسور شد و ایستاد و تا دم ماشین در پارکینگ خودش راه رفت. داخل مغازه ای که رفتیم هم به عشق دست زدن به تلویزینها راه رفت اما با دیدن اقایان فروشنده پشت پدر قایم شد و دوباره بغل شد.لحظاتی بعد بیرون در فروشگاه دست در دست ما مسافتی را راه رفت و خندید و خندید؛)اما این به معنی کم توجهی به محیط نبود چرا که به محض اینکه به نقطه ای رسیدیم که نور خیابان کم شد از راه رفتن صرف نظر کرد.اما ان چند قدم برای من جزو لحظات فراموش نشدنی عمرم شدند.
لینک
جمعه ۸ فروردین ،۱۳٩۳ - خودم!