تا اطلاع ثانوی!   

اقای همسر مهیای سفر میشود و امشب بلیتش را با کمک عزیزترین خرید. این سفر را قرار بود سه نفره برویم و بشود اولین سفر خارجی فسقلو . برای همین هم دوماهگی برایش پاسپورت گرفتیم. اما دیروز نه ماهه شد و از ویزا خبری نشد. سفری که قرار بود اولین سفر فسقلو باشد اخرین سفر اقای همسر خواهد بود به سرزمین ژرمنها.به تنهایی دل تنگم دقیقا نمیدانم برای چه. برای خداحافظی نکردن با مکانها و ادمها یا چیز دیگر. تا دو سه هفته دیگر ویزای من هم رسما تمام میشود و تصمیم گرفته ایم بیخیال ویزای بعدی شویم. امید که به خطا نرفته باشیم! پس بدرود شهر دوست داشتنی و کشور مردمان سخت کوش و خوش فکر تا اطلاع ثانوی!
لینک
سه‌شنبه ۳٠ مهر ،۱۳٩٢ - خودم!

   تولد   

چند روز بیشتر به ٣۵ ساله شدمان باقی نیست و این بهانه این نوشتار است. برای مدتها فکر میکردم که رمز عبور اینجا را گم کرده ام امشب اما پیش خودم گفتم بر می گردم و انقدر تلاش میکنم تا وارد بشوم که شد. داشتم به تولدهای بعد از سی سالگی فکر میکردم که هر سال چقدر متفاوت بوده اند. تقریبا دو هفته بعد از سی و یک ساله شدن برای رسیدن به یک ارزو راهی المان شدم. سال بعد عل رغم امدن عزیزترین به المان من مسافر سیدنی بودم و روز تولد بر فراز ابهای اقیانوس داخل هواپیما. سی و سه سالگی را با اقای همسر به دور از سایر عزیزانمان در بارسلونا جشن گرفتیم و سی و چهار سالگی در گیر و دار دفاع و کودک متولد نشده ای بودم که سه ماه بعد متولد شد. سال پیش هم در روز تولدمان برای سومین بار کنار عزیزترین نبودم و او با مهربانی همیشگی اش خودش را برای اولین تاریخی که من می توانستم که فردای تولد و روز قبل از دفاع بود رساند. امسال هم دور از همدیگر هستیم اما دلمان همچنان به عشق هم میتپد. امسال هم با سال قبل متفاوت است و حالا من فرزندی دارم دوست داشتنی! خداوندا سپاس بسیار به خاطر انچه روزیم کردی از بهترین هایت.
لینک
چهارشنبه ٢٤ مهر ،۱۳٩٢ - خودم!