یک سال مادری   

امروز حدود ساعت دة و ده دقیقه صبح مادربون من یک ساله شد.سال پیش در چنین لحظاتی یعنی بعد از دوازده برای اولین بار پسرکم را دیدم.هر چند به نظر خودم تا چند روز خسته و سر در گم بودم و ادعا کرده ام که احساس خاصی نداشتم.لحظه اول که مامان کنارم گذااشتش اشکم سرازیر شد.واقعا نمیدانم چرا؟!این سوال را عزیزتریم پرسید و من حقیقتا نمیدانم چرا ؟!اولین کلماتی به کوچولوی پر مویی که پسرم بود گفتم این بود:سلام مامان.خوش امدی پسرم!.بعد به مامان گل خودم گفتم چرا اینقدر کوچولوه!!!مامان هم گفت کوچولو نیست ٣.٢٠٠است!!قبلا خوانده بودم از دیدن نوزادتان شگفت زده میشوبد و حتی به نظرتان خیلی زشت خواهد امد چون همیشه عکس بچه های زیبا را در مدیا دیده ایم.اما برای من کوچک بودن پسرکم از همه چیز بیشتر عجیب بود.همین طور پرزهای کوچولوی روی پوستش که شباهتی با پوست سفید الانش ندارد.بعد که هوشیار تر شدم مامان نشانم داد که لباس سرهمی بیمارستان برای پسرم قدری کوچک است و این ثابت میکرد که کوچولو نیست.از طرف دیگر پیش خودم فکر میکردم چطوری در ان جای کوچک جا شده بود و بیخود نبود این اواخر اینقدر اذیت میکرد. روزهای بعد روزهای سختی بود.از همه نظر و گفتن ندارد که بر من و به خصوص اقای همسر با اتفاق باورنکردنی عصر پنج شنبه تولد پسرمان چه گذشت!!! در این یک سال من نهایت تلاشم را در خوب انجام دادن نقش جدیدی که بر عهده گرفتم انجام دادم و خیلی چیزها یاد گرفتم.البته در دنیایی متفاوت با عالم مهندسی و دانشجویی و ... حالا میدانم که مراحل رشد نوزاد چیست!میدانم دندانهای پایین جلو زودتر از بقیه در میایند و بعد بالا.میدانم به بچه باید گاهی کره داد.باید از نه ماهگی مرتب بازی بده به من را با او انجام داد که در اینده راحت وسایلش را به دیگران بدهد.باید از هفت ماهگی یک قاشق به دستش داد و گر نه موفق به غذا دادن به او نمیشوید .و میدانم او هر روز پاداش کسانی را که ازش نگهداری میکنند میدهد. اولین باری که دلم از مهر این کوچولوی تازه امده لرزید بیشتر از ده روزش بود و طبق توصیه دکتر سر سه ساعت با شستشو تعویض میشد.به استثنای خواب شب.خیلی سخت بود و تا تکان میخوردن سه ساعت بعدی رسیده بود.موقعی که روی تخت گذاشتمش دستهاش را به دهان برد و نگاهم کرد.یک نگاه بینظیر و فراموش نشدنی!!قابل توصیف نیست . و همیشه برای ما یک چیز غافلگیر کننده دارد..اخرینش دیشب بودکه وقتی اقای همسر ازش خواست عروسکش را ناز کند .بعد از ناز کردن و نانا گفتن بلندش کرد و به دهانش چسباندو باز تکرار کرد. و ما فهمیدم پسرمان خودش یاد گرفته ببوسد!یا در مقابل اینه که ازش میپرسی بابا کو یا مامان کو برمیگردد و با خودمان را نشان میدهد اما وقتی اسم خودش را میگویی و میپرسی تصویر در اینه را نشانمان میدهد.
لینک
شنبه ٢۸ دی ،۱۳٩٢ - خودم!