غم یا شادی؟!   

از پریشب که برنامه سفرمان را عوض کردیم و دیروز که هماهنگی های لازم انجام شد. گیجم! تا پریروز احساس می کردم که دل تنگ عزیزانم هست که دور از اینجا هستند و بیشتر از 6 ماه است که ندیدمشان و تازه دفعه اخر که دیدمشان همه داغدار بودیم و غممان را با هم تقسیم  میکردیم نه شادی با هم بودنمان را.

دیروز استرس تمام کردن کارهای نا تمامم را گرفته بودم و امروز یک موضوع جدید فکرم را بد جور مشغول و مغشوش کرده است. در این شهر که کسی نیست اما در این کشور فقط یک نفر هست که فکر جدا شدن از او غم عالم را به دلم می اورد. مرتب به خودم می گویم ما که موقت میرویم و زود بر می گردیم فقط طولانی تر از دفعه های پیش. اما از فکر این که هر وقت به او فکر کنم اول باید فکر کنم ساعت در مکان او چند است غمی نگفتنی به دلم می دود! نگفتنی!

هرچند اینجا هم کنار هم نبودیم اما می دانستیم هر وقت اراده کنیم چند ساعت بعد کنار همیم واین ارامش بزرگی بود. 

لینک
پنجشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳٩۱ - خودم!

   اخرین دیدار   

پارسال همچین روزی به دیدنت امدم. صبح با گریه ازت قول گرفتم که خوب بشی و تو با مهربانی همیشه ات سر تکان دادی گفتی باشه فقط تو گریه نکن!

حاضر بودی همه سختی دنیا را تحمل کنی و یک لحظه اشک ما را نبینی. بعد مامان را صدا کردی که بیاد من را ببرد بیرون اتاقت. گفتم اقاجون می خواهم اینجا بشینم گفتی برو بیرون بابا اینجا گرمه!

یک سال از اخرین باری که بوسیدمت گذشت. موقع خداحافظی خودت را به خواب زدی. مطمئن بودم خواب نیستی اما وقتی ارام صدات کردم چشم باز نکردی. تکان هم نخوردی. می دانستی این اخرین دیدار ماست و نمی خواستی من را گریان ببینی. شاید نمیخواستی قولی بدهی که می دانستی عملی نمی شود.

من فقط پیشانی ات را بوسیدم. چون گونه هات ان قدر تو رفته بود که بوسیدنشان سخت بود.یک لحظه به این فکر کردم که نکند دیگر نبینمت اما بلافاصله به خودم پر خاش کردم که نه! نباید به این چیزها فکر کرد.

یادت هست وقتی روزهای اول برگشتنم از سفر تازه مان گفتم. پرسیدی کشاورزی هم دارند؟ چی می کارند؟ 

امشب  اینجا شب قدر است و یاد تو عزیز تر در دل من فریاد می زند. این شبها هر بار که مداح علی علی کرده دلم به یاد تو لرزیده که هم نام علی بودی و هم مرام علی.

خیلی دل تنگت هستم نازنین دست نیافتی ما. توی این یک سال خیلی اتفاقها افتاده خوب و بد که سینه من را مالامال حرفهای زیادی برایت کرده است. اما غم رفتن تو سبک نشده که نشده. میوه نوبرانه را با اشک خورده ایم. سال را با اشک نو کرده ایم. هر شادی کوچکمان اشک الود بود و نبودنت فراموش نشدنی.

 

لینک
شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳٩۱ - خودم!

   پروانه   

ساعت 3 بیدار شدم روی دیوار یک سایه بود با شکلی عجیب. نتوانستم حدس بزنم چیست یک لحظه فکر کردم شاید یک حشره خطرناک باشد. برق را روشن کردم. پروانه بود!

یک پروانه سفید نه چندان کوچولو و زیبا. نه از ان پرزدار های چندش اور. از پروانه های دشت و دمن. از کجا امده بود داخل؟! دیشب تا موقع خواب نبود اگر بود می دیدمش.

خوابیدم صبح بیدار شدم نبود رفته بود! اما از کجا در و پنجره که بسته بود؟!

از صبح به پروانه فکر می کنم یعنی از کجا امده بود و از کجا رفته بود!

لینک
یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳٩۱ - خودم!

   این روزها-2   

عزیزترین امد و رفت. زمان به سرعت برق گذشت.

هرچند در راه امدن به خاطر ترافیک بزرگراه چند ساعت اضافه در راه مانده بود و از صبح تا ظهر هم سر کار رفته بود و قاعدتا خیلی خسته بود اما لبخندش وقتی از ماشین پیاده شد. در ذهن من قاب گرفته شد تا ابد.

ماجرای برگشتنش هم سخت تر از امدنش شد. اما با بزرگواری از سختی چشم پوشید و صبور بود. تحسینت می کنم عزیزترینم!

لینک
سه‌شنبه ۳ امرداد ،۱۳٩۱ - خودم!