این روزها   

این روزها انرژی قبل را ندارم. حالا نه اینکه قبلا هر روز یکی دو تا کوه جا به جا می کردم:)

اما امروز کلی به خانه محقرمان رسیدم. فردا مهمان دارم. مهمان عزیزی که بیشتر از هفت ماه است ندیدمش. به قول خودش زمانی 8 روز ندیدن هم غم عالم بود روی دلمان اما حالا! نه اینکه نخواسته باشیم نشد. اسان هم نگذشت اصلا.

امروز یاد استاد زمان لیسانس افتادم که همسرش و خواهر خانمش دو قلو بودند. یک روز استاد به عزیزترین گفته بود که خانم من و خواهرش در دو شهر مختلف زندگی می کنند و هر چند ماه یک بار همدیگر را می بینند. بچه های استاد ان موقع هم سن و سال ان روزهای ما بودند و ما تا مدتها به دیده تردید به حرف استاد نگاه می کردیم که مگر می شود دو تا خواهر دو قلو این همه دور از هم زندگی کنند!

حالا ما در سن و سال خیلی کمتر از ان دو خواهر رنج دوری 7 ماهه را تحمل کردیم.

اما بعد...

هوا گرم که نیست سرد هم هست و باران سیل اسا روزی چند بار می بارد. انگار نه انگار تابستان است. افتاب خیلی افتخار بدها 2 ساعت در روزهای طولانی اینجا می تابد.

ماه رمضان در پیش است با اذان صبح 1:45 و اذان مغرب 21:45! 

محاسبات پروژه امروز تمام شد. خودم از کارم خیلی راضیم استاد هم همین طور. باید کم کم شروع به نوشتن کنم که ان هم خوانی است از خوانهای این درس خواند سر پیری.

لینک
پنجشنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩۱ - خودم!