تعبیر رویا   

خیلی خواب ان خانه را دیده بودم. در روزهایی که ساکنش بودیم یا حتی بعد از امدن از انجا. بارها و بارها در تمام خوابها می دیدم که در ان یک اتاق یا اتاقهایی هست که من با وجود زندگی کردن در ان خانه تازه می بینم و همیشه در همه خوابهام متعجب می شدم. دیگر به دیدن این خواب عادت کرده بودم و دنبال تعبیرش هم نبودم. بار اول در اوج رنج این خواب را دیدم و هر کس شنید گفت خیر است کسی نتوانست تعبیری کند. حالا اما تعبیر خوابم را می دانم! درست مثل خوابهایم بود و اگر کسی می گفت روزی قصه این گونه می شود هرگز باور نمیکردم! هرگز!

لینک
پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - خودم!

   لبخند استاد   

امروز بعد از 57 روز شبیه سازی مرحله اول پایان نامه ام تمام شد. اسیستان ... به من گفته بودند یک هفته میشود.

البته استاد اصلا چشمش اب نمیخورد که من به این زودی این مرحله را تمام کنم. چون سه تا لوپ تو در تو رفریجریشن با سه تا رفریجرنت مختلف و یک عالمه مجهول بود. سیستم من برای این مهندسان فرایند نخوانده خیلی پیچیده است برای همین خیلی تعجب می کنند وقتی مثلا فلش تانک می بینند. بگذریم. خودم هم فکر کنم کارم بد نبوده تا حالا و مثلا نسبت به یکی دو نفری که با هم تز هامان را شروع کردیم جلوترم.

امروز رفتم به استاد اطلاع بدهم و ازش وقت بگیرم برای چک نتایج قبل از شروع مرحله بعد که بعدا بد بخت نشوم. وقتی بهش گفتم تمام شده ان قدر ذوق کرد که اشک تو چشمش جمع شد. واقعا ها! الکی نمی گویم!

بعد گفت  ای دونت بیلیو است؟!!

من گفتم بابا استاد من را دست کم گرفتی ها:))  خدایی خستگیم در رفت.فکر کنم بهم خیلی افتخار کرد و الان تقریبا مطمئنم که سر کلاس ورودی جدید ها حتما از من تعریف می کند:))))

پی نوشت: استاد عزیز من یک خانم پرفسور اکراینی است که اینجا مهمان است و خیلی کارش درست است و دردهای مشترک سر ملیتش زیاد کشیده است.

لینک
دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - خودم!

   ناقوس کلیسا و یادی از سفر   

امروز توی کلیسای نزدیک منزل ما گویا عروسی است. زود تر از معمول (نه و نیم و نه ده دقیقه به ده) شروع به زدن ناقوس کرد. ریتمش هم کمی فرق داشت. فکر کنم عروسی فک و فامیل کشیش است.

یک دفعه یاد یک صحنه در رم افتادم. که چقدر کلیسا داشت و ناقوسهای انها معمولا ملودیهای زیبایی می نواختند. یکیش یک کلیسا بود با دیوار دو رنگ که ما چند بار از جلویش رد شدیم و سر ساعت 6 عصر می نواخت.

لینک
یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - خودم!

   در اتوبوسM45   

-امروز در اتوبوس خانم مسنی سوار شد با چرخ کمکی راه رفتن. چرخش را در جای مخصوص گذاشت و روی صندلی اول کنارش که پسر نوجوانی را بلند کرده بود نشست. یک دفعه اتوبوس شلوغ شد و نگو که خانم پیر می خواهد پیاده بشود و یک عده دارند سوار می شوند.  یک دفعه خانم میان سال کنار این خانم داد زد: hallo! du gehst so schnell, nicht stossen! من هم ندانستم چی گفت فعل اخر را بلد نبودم امدم الان نگاه کردن دیدم می شود تنه زدن و یا هل دادن. به این می گویند یادگیری در محیط!یول

-دیروز هم که اتوبوس امد و کلی ادم جلو در قطار شدند که سوار بشوند یک اقای مسنی یا هزار زحمت جزو اولین نفر ها سوار شد. بعد دستش را گذاشت روی دسته در و عملا راه را بست بعد در کمال ارامش به راننده گفت ببخشید من یک سوال دارم! راننده هم گفت بفرمایید فکر کردم می خواهد ادرسی بپرسد که مثلا کجا پیاده بشود اما پرسید M اول اسم این خط M45 یعنی چی؟ راننده هم گل از گلش شکفت و گفت Metrolinie اقاهه هم تشکر کرد و این کلمه را با خودش تا نشستن چند بار تکرار کرد. خیلی جالب بود احساسش کم از یافتم یافتم  ارشمیدس در حمام تاریخی نبود!

من هم در کفش ماندم که چطوری همچین سوالی برای این بنده خدا پیش امده بود و چرا دیروز یک دفعه پرسید. این خطها که از وقتی من المان امدم هستند اقاهه هم که المانی بود؟! یعنی همه سوالهای عمرش را این جوری پی گیری می کند؟! چرا پس زودتر نپرسیده است و....

- هفته پیش هم دو تا خانم با کالسکه سوار بودند و به نظر اشنا نبودند و در اتوبوس با هم اشنا شده بودند. خانم اولی چیزی گفت و دومی با خجالتی که من سالها بود در لحن کسی ندیده بودم گفت من گواهی نامه ندارم. یک دفعه دلم یک جوری شد یک حس عجیب! نمیدانم دلم برایش سوخت (حالا نه این که من اینجا گواهی نامه دارم!) یا چی ولی حسش را خیلی وقت بود اینجا نداشتم.

لینک
پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - خودم!