خواب هم کلاسی   

دیشب خواب یکی از هم کلاسی های دبستان را دیدم. جمیله زین الدینی! در خواب به کسی معرفیش می کردم و می گفتم کلاس دوم دبستان هم کلاسی بوده ایم.

صبح که بیدار شدم هر چند خودش را بعد از سالها روشن و واضح در ذهن داشتم اما مطمئن نبودم که دوم دبستان هم کلاسی بوده  باشیم. بعد ادمهای دیگری در ذهنم روشن شدند. خدیجه نوروزی که چند سال هم کلاسی ما بود و کلاس دوم که من و عزیزترین را در کلاس بندی از هم جدا کردند از مدرسه در رفت و تا خانه ما دوید و مامان را خبر کرد که بیاید چون ما دو تا خیلی ناراحت بودیم.

دختر قد بلند کلاس اول که مطمئن نیستم اسمش چه بود اما شایعه بود که یک بار رد شده و دوساله است. به نظرم فامیلش عهدی بود. خدیجه نصیری که با ان قد و قواره از این که کلاس چهارم من مشقهایش را تصحیح می کردم و دندانه سین و شین را هم می شمردم شاکی بود.

فیروزه و خواهرش نازنینش فرزانه که مادرشان را در تصادف از دست داده بودند و بابایشان با خاله شان ازدواج کرده بود و کلاس سوم کلی روز تا خانه بازیگوشی کردیم و حرف زدیم.

کبری شیری دختر محجوبی که حالا معلم شده است. کبری گودرزی که وقتی از محله ما رفت برای من نامه نوشت  و پایین نامه نوشت نمک در نمکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد!

تنها و اولین کسی که این جمله را برایم نوشت! خرامان اسماعیلی که عشق کارت پستال خریدن و هدیه دادن بود. نظری که کلاس سوم سر جدول ضرب بیشترین کتک را از خانم ساعت معلم دیوانه مان خورد.

کلثوم شوندی با ان صورت لک و پیس دارش و لهجه ترکی. زهرا حسینی که خیلی احساس رقابت می کرد و کلی لج من را در می اورد و همیشه جا میماند اما باز دست بر نمیداشت.

سارا نوری حافظ که شنیدم طراحی لباس قبول شده در الزهرا و من را یاد سارا کورو می انداخت.

غلامی کوتاهترین و تنبل ترین هم کلاسی کلاس دوم دبستان که همیشه کتک می خورد.

پرستو نامدارفر و ماجرای شکایت او از فرق گذاشتن خانم اقا محمدی سر کلاس! برفی که چند سال هم کلاسی بودیم و کارت پستالهای قشنگی به ما هدیه داد اما حالا اسمش را به یاد نمی اورم. با ان لپهای سفید و برفیش.

یکی هست که زنگ صدایش و چهره اش در ذهنم تازه تازه است ولی نامش را به خاطر نمی اورم.

طیبه و طاهره دختر عمو های دو قلوی دو تا مهرانی دیگر که در کلاسهای بعد از اول همکلاسیمان بودند اما اسم کوچکیکی از انها هم از ذهنم رفته هر چند بعضی وقتها خیلی با هم بودیم.یکی که قد بلند تر بود مریم بود.

سارا زند که مبصرمان بود و من خیلی ازش خوشم می امد و چند سالی از ما بزرگتر بود یا نوش افرین فتحی.

لادن زارعی غربی که دختر ناظممان بود و هم کلاسی و رفیق شفیق کلاس اول. با برادرش ارش که حدودی هم سن برادر ما بود.

شادی شریف زاده دختر ناظم میان سال اما مهربان خانم شریف زاده که خیلی هم جذبه داشت.

زهرا یا معصومه احدی دختری با موهای فرفری از والدینی شمالی که کلاس پنجم کفش پاشنه بلند پوشید و شیفت مخالف جای والدین خواهر کوچکترش به مدرسه امد تا کارنامه اش را بگیرد. و نوک زبانی حرف می زد.

معصومه دهدار با ان چهره سبزه و مقنعه چانه دار که برای رحلت امام از همه ما بیشتر گریه کرد.

یک زارعی هم یادم هست که به گمانم اسمش فاطمه بود و می گفتند یک سال رد شده. ردی ها را ته لیست کلاسها می نوشتند نه به ترتیب الفبا اگر درست به یاد بیاورم.

از بین این هم ادم پنج سال دبستان همینها در ذهنم امدند اما هنوز در کف جمیله زین الدینی ام که از کدام لایه مغزم بیرون امد! دختر ساکتی که هیچ حرفی درباره اش ندارم بزنم. نه خاطره ای نه ویژگی خاصی!

از هیچ کدامشان خبری ندارم. ان موقع زمان جنگ بود و محله ما تلفن نداشت. ادرس خانه هیچ کدامشان را هم ذقیق بلد نبودم.  اما کاش یاد می گرفتم. دلم برای بعضهایشان تنگ شده است.

 

 

لینک
جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳٩٠ - خودم!

       

دیروز تو مک دونالد یک دفعه یک حسی امد سراغم که دلم خواست این روزها می رفتم سر کار و پول در میاوردم! مثل چند سال پیش. چند دقیقه نگذشت که ای میل چک کردم و دیدم  شرکتی که فکر نمی کردم برای کار اموزی ریجکتم کند این کار را کرده! حسش تو ذهنم ماند مثل خاطره.

لینک
شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٠ - خودم!