کانکتیکوم 2011   

٣-۵ می نمایشگاه کانکتیکوم٢٠١١ بود. هر روز تعدادی از شرکتها در محل فرودگاه قدیمی برلین به معرفی شرکتهای خود برای اشنایی دانشجویان و فارغ التحصیلان می پرداختند. برنامه حضور شرکتها هم متفاوت بود و باید قبل از رفتن می دیدی که مثلا شرکت مورد نظر در چه روزی در نمایشگاه حضور خواهد داشت.

من دیروز را رفتم که روز اخر نمایشگاه بود. اول که از در وارد می شدی دو تا اقا که لباس پلیس پوشیده بودند سوال می کردند که بلیت ان لاین دارید یا نه. من مثلا نداشتم. پس به بخش ثبت نام راهنمایی شدم. چند میز با کامپیوتر انجا بود که باید نام و مشخصات و رشته و دانشگاه و اینها را وارد می کردی. بعد باید برای چک این به بخش کناری می رفتی. انجا کارت حضور در نمایشگاه را پرینت می گرفتند و موقع ورود به سالن بار کدش را کنترل می کردند.

نمایشگاه جالب بود. برای اولین بار من غرفه شرکتهای بزرگ را می دیدم. توتال-ای بی- گوگل و زیمنس و بوش و خیلی های دیگر.

غرفه ها در واقع یک قطاع از دایره بود که عمق چندانی نداشت. یک میز بود و چند نفر که ایستاده بودند و اطلاعات می دادند و گاهی هم رزومه می گرفتند.

اما در همین فضای کوچک گاهی 6-7 نفر بودند که به بازدید کنندگاه سرویس بدهند. تعداد در غرفه شرکتهای بزرگ بیشتر بود مثلا در غرفه مان یا زیمنس.

بازدیدکنندگان هم اغلب با تیپ خیلی رسمی امده بودند! اقایان با کت و شلوار و کروات و خانمها با لباسهای رسمی و نیمه رسمی در بازه بیشتری.

افراد داخل غرفه ها (حداقل انهایی که من با انها صحبت کردم) مدیران بخش منابع انسانی در شرکتهای خود بودند. و بسیار خوب برخورد می کردند و مثلا وقتی می گفتی که دنبال کار اموزی هستی سعی می کردند تا جایی که می توانند کمکت کنند و چک می کردند که کدام فرصت موجود با شرایطتت تطبیق دارد.

تجربه جالبی بود.

 

لینک
جمعه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - خودم!

   ادمها-1   

ف دوست بلغار ترک تبار من اشت. شیعه است می گوید که اجدادشان از خراسان به منطقه کوچکی از عثمانی که بعدها جزو بلغارستان شد رفته اند و انجا ساکن شدند.

اسامی مانند حسن و علی و اینها در بین خانواده و دوستانش زیاد است. این اقلیت اما در تاریخ بلغارستان بسیار مورد ازار و اذیت بوده اند. ساده ترینش این که اجازه داشتن اسامی اسلامی تا سالها نداشتند و مجبور بوده اند که اسامی بلغاری داشته باشند.

ف در 13 سالگی تحت تاثیر صحبتهای یک حجه (همان حجه الاسلام مبلغ) که برای بچه هایی در سن و سالش داستان می گفته تصمیم می گیرد به ایران سفر کند.

پدر و مادر مخالف بوده اند اما ان حجه راضیشان می کند. روز ورود ف به تهران اول رمضان بوده و او را مستقیم به قم می برند. هرچند دوست من شیعه است اما مسلمان بودنش با انچه در ایران است بسیار متفاوت است. از صبح تا شب گرسنه میماند.

در قم او را به جامعه الزهرا می برند و برای 5 ماه انجا تحصیل می کرده در واقع اول باید فارسی یاد می گرفته .خاطراتی دارد از ان روزها که برایش خیلی عجیب است اما من را متعجب نمی کند.

بعد از برگشت به بلغارستان به خاطر حضور در ایران اجازه تحصیل در مدرسه را از او می گیرند! پلیس هر روز به خانه شان می امده و خانه را زیر و رو می کرده و این بنده خدا را برای بازجویی می بردند. و مرتب سوال می کردند که چرا به ایران رفته و انجا چه می کرده و اینها.

عاقبت با پا درمیانی ظاهرا یکی از مقامات ایرانی بعد از 1 سال اجازه رفتن به مدرسه در یک شهر کوچک را می یابد. اما مقطع تحصیلی به زودی تمام می شود و هر چند دانش اموز بسیار خوبی بوده باز برای ورود به دبیرستان هیچ مدرسه خوبی ثبت نامش نمکند. یک بار دیگر مجبور می شود 1 سال دیگر خانه نشین شود تا اینکه بالاخره یک مدرسه درجه چند قبولش می کند.

با این وجود هنوز ایران و ایرانیها را خیلی دوست دارد. مرتب با کسانی که از ایران بد می گویند بحث میکند و سعی میکند قانعشان کند که ما مردم خوبی هستیم.

هر چند کمی فارسی به خاطر دارد اما دوست دارد خوب فارسی حرف بزند. بارها از من خواسته برایش کتاب اموزش فارسی از ایران بیاورم!

متاسف است که سالها پیش بعد از پخش فیلم" بدون دخترم هرگز" از تلویزیون مادر بزرگش همه کتابهای فارسیش را داخل اجاق انداخته و سوزانده است!

من اگر جای او بودم جور دیگری بودم. شاید حتی در بحبوحه بازجویی های پلیس و فشاری که بر خانواده ام بود و ترد شدن توسط دوستانم طاقت نمی اوردم!

نامش معنی جوانه تازه سبز شده را دارد. اما سخت است و محکم.

 

لینک
پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - خودم!

   لحظه خدا حافظی   

امروز یک چیز فهمیدم. همه چیز در نگاه ادمهاست مخصوصا موقع خداحافظی کردن! 

راستی یا دروغ-محبت یا نامهربانی- امید یا نا امیدی - حسادت یا تحسین و....

ادمهایی در زندگی ام بوده اند که نگاهشان موقع خداحافظی نظرم را راجع بهشان تغییر داده و بعد تر نظرم تایید شده! همسایه پیر اخرین خانه مان در تهران یکیشان بود.

لحظه خداحافظی می توانی ببینی که شاید این ادم زودتر از اینها منتظر رفتن تو بوده شاید هم برعکس!

 فقط ان لحظه است که سرنوشت رابطه در اینده روشن می شود و پرده از روی رابطه گذشته کنار می رود. مخصوصا وقتی خیلی عمیق نباشد.

این روزها حس لحظه های خداحافظی را دارم. اینجا این شهر با ادمهاش با خاطره هاش دارد کم کم رنگ خداحافظی می گیرد. هر چند در ظاهر هیچ چیزی تغییر نکرده است. اما حسی در درون من منتظر رفتن است! 

 

 

 

لینک
جمعه ٢ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - خودم!