افسانه   

آدمهای خوب در دنیا کم نیستند. اما بعضی ها خیلی خوبند. خیلی خیلی.  

این ادمها ان قدر خوبند که ظرف زمان خودشان را پر می کنند. باران اند که می بارند. افتابند که می تابند. کوهند که می شود به انها تکیه کرد. دریا هستند که می شود تا ابد از نعمتهایش بهره برد. هر کس می خواهد مثال بزند می گوید بهترین ، بهترین ، بهترین.

این ادمها درختند که ریشه می زنند در دل  خیلی ها -همه انهایی که دوستشان دارند و این درخت حتی بعد از خودشان سبز سبز است. تا سالها تا نسلها. این ادمها هرچند دیگر بین عزیزانشان نیستند فراموش نشدنی اند و هر بار که یادشان می افتی دلت گرم میشود گاه از سوزش غم گاه از شدت شوق. از این احساس که چه خوشبخت بوده ای که طعم حضور این ادمها را چشیده ای.

 و کودکان اینده وقتی از این درخت می پرسند قصه کسی یا کسانی را میشوند که ان درختند و این درخت ان قدر زیباست که ان کودکان هم قصه اش را برای کودکانشان می گویند و این قصه تکرار می شود تا نسلها و افسانه می شود. ادمهای خوبی که خوبی شان رشک بر انگیز است و مثل انها شدن کار ساده ای نیست. 

و این افسانه جاودانه شدن ما ادمهاست. قصه شدن در دلها و ریشه زدن. جاری شدن از یک ظرف زمان و مکان به ظرفی دیگر.

اما دوری از این ادمهای افسانه ای خیلی سخت است. در افسانه هم این ادمها یک روز می میرند مثل رستم و هر کس قصه شان را می شنود از نبودنشان دل گیر می شود.

گفتن ندارد که اینها را برای یک عزیز نوشتم که حتی بعد از پر کشیدنش هم مهربانیش مثل رود جاریست. اما جای خالی نبودنش  ناگفتنی.

لینک
پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳٩٠ - خودم!