خواب   

دیشب خوابت را دیدم. دیدم که می خندی و شادی. اما امروز هر وقت یاد خوابم می افتم گریه ام میگیرد. کاش بودی!

لینک
یکشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٩ - خودم!

   لحظه-1   

نشسته ام به اینترنت گردی.یک غم عجیبی تو دلم لب پر می زند. مثل اب توی تنگ ماهی وقتی پر پر است و کسی جا به جایش می کند. چک لیست نگرانی هایم را مرور می کنم. مشکلی نیست.

یک تکه مرغ روی گاز قل قل می زند. یک باره به نظرم می رسد چه بوی عجیبی. با هول بلند می شوم و به غذا سر می زنم. مشکلی ندارد. در واقع بو هم بوی بدی نبود. خوب بود و جدید!

از خودم می پرسم مرغ همیشه این بو را می داد؟! نمی دانم! تا حالا دقت نکرده بودم؟! نمی دانم! 

گاهی لحظه های زندگی چه اسرار امیزند! 

لینک
جمعه ٢۸ آبان ،۱۳۸٩ - خودم!

   تولد   

فردا 32 ساله میشویم! امسال اولین سالی است که من و عزیزترین در روز تولدمان کنار هم نیستیم!

31 سالگی سن عجیبی بود. شاید بهترین سن همه عمرم. به خیلی از ارزوهام رسیدم. البته خیلی های دیگه هنوز باقی مانده اند!

باز شروع به درس خواندن کردم در دانشگاه-شهر و کشوری که می خواستم. عزیزترین و اقای همسر هم دوباره مشغول تحصیل شدند. 

ویزای مهاجرت مان امد. اقیانوس را  دیدم و خیلی چیزهای کوچک اما شاید مهم را تجربه کردم. مثلا دیدم که جریان اب در نیم کره جنوبی بر عکس نیم کره شمالی است! چیزی که از درس سیالات زمان کارشناسی دوست داشتم ببینم.

خدا را شکر. اما ارزو می کنم دیگر هیچ سالی روز تولدمان دور از عزیزترین نباشم.

 

لینک
چهارشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٩ - خودم!