بودن یا نبودن!   

بودن یا نبودن مساله این است!

این جمله را همه شنیده ایم.اما من این روزها احساس می کنم بهتر می فهممش.

سالها پیش دوستی می گفت ادم باید بودنش با نبودنش فرق کند. حالا می فهمم یعنی چه. بعضی ها شاید لحظه های زیادی از زندگی را کنار انسان باشند. اما وقتی هم نیستند هیچ اتفاقی نمی افتد. نه دلت تنگ می شود و نه خلای پیدا می شود! شاید به این دلیل که ادمهای مهمتری نقشهای بهتری در زندگیت پیدا می کنند. حتی شاید وقتی  به گذشته نگاه کنی ببینی خاطره خاصی هم از انها نداری.

شاید از بد اقبالی ادمهای گروه اول است شاید هم از بی عرضگیشان. شاید تازه فهمیده ای تا حالا نقش بعضها را توجیه می کردی! ان قدر ها هم مهم نبوده اند. یا نخواسته اند که مهم باشند یا نتوانسته اند در دلت جا باز کنند. شاید تو سنگ دل بوده ای!یا ان قدر ازشان دلخوری که نبودن با انها برایت غنیمت است. 

نقطه مقابلش بعضها را خیلی کم دیده ای اما یادشان  و خاطراتشان هم مایه ارامش روحت است. مایه دل خوشی است. دیشب عزیزترین جمله بسیار حکیمانه ای گفت. همه چیز را خود ادم تعیین میکند. اما این به نظر من 100 درصد هم نیست.

قصه زندگی مثل مهمانی است. روزی بعضیها کم است و بعضی زیاد. روزی بعضی ادمها انگار این قدر نیست که وقتی بهشان نیاز داری کنارت باشند انگار روزی دل دیگران نیستند. اما بعضهای دیگر پر روزیند. انگار خدا بعضی ها را در یک لحظه مامور می کند که بیایند و فرشته نجات باشند. اما بعضی های دیگر ! همیشه دیگران فرشته نجات انهایند!

نمی دانم. شاید قضاوت درستی ندارم اما شاید ادمهای گروه اخر خودشان نمی خواهند که فرشته نجات دلی باشند. شاید فکر می کنند نسبتهای نسبی یا سببی سر قفلی دل ادمهاست! و این دیگران تا وقتی انها اراده کنند دوستشان دارند. 

شاید اینها هم از توهمات 32 سالگی باشد. که در چند قدمی من پرسه می زند.

لینک
دوشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٩ - خودم!

   غم   

نمیدانم چرا این همه یادت بودم.پارسال نرسیدم بیایم و خداحافظی کنم. عید هم که اقای همسر مریض شد.

تازه فهمیدم این همه مدت به من دروغ می گفتند تو خوبی اما نه به دلیل بهبود بیماری ات بلکه به خاطر سفر بی بازگشتت! 

می دانم هیچ وقت با اینترنت میانه ای نداشتی.شاید به خاطر سن و سالت. اما این نوشته را از برادر زاده ای که همسن و سال شیرینت است و مثل شیرین دوستش داشتی بپذیر. 

از برادر زاده ای که کودکی اش پر است از خاطرات زیبا و هیجان انگیز دویدن در باغت. از تجربه های تازه در عالم بچگی و سخاوت بی حد و حصر تو که مثل جوی اب همیشه روان باغت بود.

حتما می دانی که چقدر مشتاق دیدنت بوده ام. دلم سوخت هم برای خودم هم برای دیگرانی که حتما می خواستند به یادت چند کلمه ای بنویسند اما ترسیدند من ان چه را نباید بدانم بفهمم.

دلم تنگ خنده هایت وقت سلام کردن و جواب دادن است. دلم تنگ قربان صدقه رفتن هایت است. دلم تنگ یک لحظه دیدنت است. که باز در باغ راه بیفتیم و گل بادمجان نشانم بدهی. 

عموی نازنینم برای اولین و اخرین بار دلم را شکستی. این دور از مرامت بود. هر چند می دانم تقصیر تو نبود. تو همیشه از شور زندگی لبریز بوده ای.هنوز هم در قلب همه ما زنده ای تا همیشه.

 

لینک
یکشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٩ - خودم!