سفر   

می گوید این بار با هم می رویم درکه. عید که نشد! 

و من دلم می سوزد که یک ماه را به دلیلی ساده از دست دادم. نه همه کسانی را که دوست داشتم ببینم دیدم و نه جاهایی که دوست داشتم بروم رفتم حتی خانه عمو!

امیدوارم سفر هفته اینده به خیر و خوبی بگذرد و هر چند اقامتم در تهران کوتاه است به کارهایی که این بار برایشان برنامه نریختم ولی امیدوارم شدنی باشند برسم.

و امیدوارم وقت برگشتن با وجود گذشتن یکی دو هفته ای از ترم و سفر طولانی ان قدر انرژی داشته باشم که بهتر درس بخوانم و .............

هفته دیگر این موقع چمدان می بندم به امید خدا!

و چهارشنبه اینده روز اخر 8 ماه و 9 ترم کلاس المانی رفتن است.

مهر  امسال ماه جالبی است یک ماه در سه قاره دنیا خواهم بود. اروپا - اسیا-استرالیا!

و مطمئنم این تجربه تکرار نخواهد شد.

لینک
چهارشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٩ - خودم!

   مشکل گشا   

اخرین بسته اجیل مشکل گشا را که از ایران رسیده بود به دستش دادم. برداشت نگاهی کرد و گفت ممنون ولی مشک ما دیگر حل شده است!

گفتم من اعتقاد دارم و سعی کردم جوری وانمود کنم که نمی دانم به چه مشکلی اشاره کرده است. باز کرد یک دانه نقل برداشت و گفت همین هم باید اثر کند نه؟!

و من چقدر دلم می خواست بهش بگویم که می دانم از چه چیزی ناراحت است. دلم می خواست بگویم که می دانم چه رنجی می کشد اما شاید این راه حلی که شنیده ام راه حل درستی نیست. دلم می خواست بگویم  می دانم چرا این همه اه می کشد و هیچ نمی خورد.

اما نشد. چون قول داده بودم که به روی خودم نیاورم که می دانم. تنها کاری که توانستم بکنم این بود که بسته مشکل گشا را به بهانه ای لحظه اخر قبل از خداحافظی داخل کیفش بیندازم.

و ارزو کنم برای باز شدن مشکلی که هر دو دوستمان را انسانهای دیگری کرده است. در این سرزمین غریب.

لینک
پنجشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٩ - خودم!

   روز بد شانسی   

از صبح باران می بارید مثل چی. حتما باید لباسها را می شستم. این بار هم که یک بار لباسها را حتی در ماشین لباسشویی ریخته بودم اما اعتبار کارت کافی نبود و مجبور شدم همه را دوباره در بیاورم و نزدیک یک هفته صبر کنم تا مسول شارژ کارت تشریف بیاورد.

در ورودی سالن لباسشویی گیر دارد . یادم نبود. از طرفی به خاطر باران نمی خواستم لباسهای کثیف را زمین بگذارم. یک حرکتی کردم. در باز شد اما ظرف پودر و هاله افتاد روی زمین و ریخت و شکست!

از طرفی هم پودر رو به اتمام بود برگشتم بالا و پودر بردم و لباسها را ریختم داخل ماشین رفتم پرداخت کنم. خطا می داد. نگاه کردم دیدم که لباسها در ماشین شماره 4 است اما من برای شماره 3 پرداخت می کنم!

امدم و جای پودر را عوض کردم و قاعدتا مقداری اب داخل جای پودر بود ریخت روی خودم!

امدم و دیدم که باز کار نمی کند! گفتم بگذار لباسها را جا به جا کنم. امدم و لباسها را از ماشین 4 در اوردم و در ماشین 3 ریختم. و دوباره سعی کردم پرداخت کنم. بالاخره پرداخت شد! و روشن.

امدم بالا گفتم بگذار یک چای بخورم. گاز را روشن کردم وامدم نشستم. یک دفعه دیدم بو می اید. رفتم و دیدم شعله زیر ظرف پلاستیکی روشن کرده ام و کف ظرف قلفتی(غلفتی!) چسبیده به شعله و کم کم دود بلند شد و اتاق را پر کرد!

خدا تا شب به خیر کند.

 

لینک
یکشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٩ - خودم!

   حسرت   

امشب خانه عمو هستید.

دیشب همه خانه مامان جمع بودند.

سه شنبه مامان جون دعوت کرده بود.

پنج شنبه خاله جون میزبان همه بود.

این یکی پنج شنبه دوست اقای همسر که هر سال نفر اول بود در افطاری دادن.

این جمعه خواهر کوچیکه اقای همسر.

اون یکی جمعه خواهر بزرگه اقای همسر.

بعضی برنامه ها حتی با طلاقی!

امسال فقط می شنوم و حسرت رمضان تهران را می خورم با افطاری و مهمانی هایی که همیشه به یاد ماندنی بوده اند!

خوش به حالت که در مراسم افطار همه را می بینی و خدا حافظی می کنی! این هم حسرت دوم. چرا که من سال گذشته همچین فرصتی نداشتم.

لینک
شنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٩ - خودم!

   دانشگاه معروف!   

کلاس زبان واقعا دنیای متفاوتی است و اموختن زبان در همان محیط چیز دیگری.

امروز مثلا تمرین درس درباره معروف ترین دانشگاه در سرزمین مادری بود. هم کلاسی کانادایی ما گفت که کانادا هیچ دانشگاه  معروفی ندارد!!! دانشگاه خوب دارد مثل بریتیش کلمبیا ولی معروف نیست!!!!

هم کلاسی فرانسوی هم گفت در فرانسه هم همین طور است! و وقتی مثلا استاد سوربون را مثال زد گفت که سوربون بله هست اما بقیه خوب نیستند! یک دانشگاهی را در پاریس گفت که من تا حالا نشنیده بودم گفت این خوب است.

استاد درس هم گفت که در آلمان هم هیچ دانشگاه معروفی وجود ندارد! تی اوی مونیخ از بقیه شناخته شده تر است.

از من سوال نپرسید که بگویم دانشگاه لیسانس من خیلی معروف است!!درست مثل هم کلاسی چینی که اسم یک دانشگاهی را در پکن گفت که هیچ کدام نشنیده بودیم و اصرار داشت که خیلی معروف است.

همه افراد مورد بحث هم می گفتند دانشگاه معروف یعنی در حد اکسفورد و هاروارد!

برایم عجیب بود که اخر چرا !!مگر توقع ما از اموزش چیست و توقع اینها چه؟!

پی نوشت: امروز دیکشنری المانی-المانی خریدم و از این بابت خوشحالم. از هفته اینده مجاز به استفاده از دیکشنری دو زبانه نیستیم. به علاوه با سخت شدن کلمات من بعضا معنی انگلیسی انها را هم نمی فهمم برای همین زود تر دیشنری جدید خریدم. چرا که لااقل برای بیان معنی لغات توضیح داده نه یک کلمه که تازه ان را باید معنی کنی تا بفهمی!

کلا من از کلنجار رفتن با دیکشنری بسیار محظوظ می شوم.

 

لینک
سه‌شنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٩ - خودم!