برچسب   

امروز صبح رفتیم سفارت استرالیا در برلین. من زیاد امیدوار نبودم که کارمان را راه بیندازند چون اصل نامه گرنت دست وکیل بود و گرو نگه داشته تا قسط اخر را بدهیم.

یک پرینت از پروفایل ان لاین فقط داشتیم. فقط کنجکاو بودیم ببینیم می زنند یا نه! زدند با همان پرینت الکی!

ساعت 10:10. به ده دقیقه نکشید که برچسب های نارنجی شتر مرغ و کانگورو پریدند توی پاسپورتهایمان. حالا ما رسما اجازه اقامت دائم در جزیره را داریم!

اما چقدر زشت است این بر چسب ویزا! 

لینک
دوشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٩ - خودم!

   اندر احوالات احتمالات   

اگر ایران بودم این روزها برایم روزهای سختی بود. گفتن اینکه تصمیم گرفته ای زندگی در ان سوی دنیا را به هر دلیلی به زندگی در کنار عزیزانت ترجیح دهی به انها که دوستشان داری کار راحتی نیست.

اگر ایران بودم این روزها دو دل می شدم که استعفا بدهم و وارد دنیای نا شناخته شوم یا مثل حالا بروم و برگردم. که اگر گزینه دوم را انتخاب می کردم استرس بیشتری را باید می پذیرفتم. و در بازگشت همه اش به رفتن دوباره فکر می کردم. به این که مثلا خانه و زندگی را کی جمع کنم و کی برای مدت نامعلوم جلای وطن کنم. شاید هم با توجه به بعد مسافت و هزینه بی خیال برگشتن دوباره می شدم و ویزا باطل می شد! یا شاید تصمیم می گرفتم برای ادامه تحصیل شانس خودم را بیازمایم که این هم همراه بود با خیلی حواشی.

اگر ایران بودم. نمی دانستم چقدر از پس اندازمان را دلار کنیم و ببریم. چرا که هر لحظه ممکن بود موقعیت شاید شغلی یا تحصیی پیدا شود و قیمت دلار سرزمین جدید تفاوت زیادی کرده باشد.

اگر ایران بودم. این روزها را برای پدر و مادرم سخت تر می کردم چرا که باید دوری دو فرزند را همزمان بیازمایند که هر دو مسافرند و وارد دنیاهای تازه ای می شوند که چیزی از انها نمی دانند.

اگر ایران بودم. مادر بزرگ نازنینم که این روزها غمگین امدن عزیزترین است و جا به جا شدن خاله کوچکتر به منزلی دور تر از انهاست این روزها کمتر شاد بود.

اگر ایران بودم شاید تا حالا به  خاطر نداشتن پروژه جدید و دوری راه شرکت استعفا داده بودم یا استعفا داده شده بودم. و این روزها حال و هوای دیگری داشتم.

اگر ایران بودم این روزها به جای خوشحالی برای دیدن عزیزترین به زودی غمگین ندیدنش بودم تا دیر ها!

امممما

خدا را شکر که:

ایران نیستم و تا ٢ سال اینده فرصت دارم تا کسانی را که دوستشان دارم اماده کنم و خودم هم اماده رفتن به جزیره دوردست شوم. لازم نیست بهشان حالا بگویم و نگرانشان کنم.

ایران نیستم که نگران کارم باشم و مردد که چه کنم. راه تحصیلم را قبلا انتخاب کرده ام و می دانم که اینجا چه می خواهم.

ایران نیستم که حالا مادر و پدر- برادر و مادربزرگم و... نگران روزهای اول تنهایی من باشند. فکر می کنم که توانسته ام در این مدت ٧ ماه و اندی اعتمادشان را جلب و خیالشان را قدری از بابت خودم راحت کنم.

نگران خانه و زندگی ام نیستم چرا که تکلیفش را قبلا روشن کرده ام.

 

نگران دوری بیش از حد دنیایم.اینجا حداقل این ارامش روانی را دارم که هر وقت اراده کنم ١١ ساعت بعد تهرانم.

و از همه مهمتر خدا را شکر که این روزها روزهای شادی دیدار عزیزترین در کمتر از یک ماه را دارم نه غم جدایی او .چرا که او هم مسافر همین سرزمین است. و همین فکر مایه ارامش همگی ما.

و در اخر این که یک عذر خواهی اساسی به خدا بدهکارم چرا که اگر ویزای تحصیلی سال گذشته ام به موقع می امد امروز غم بزرگتر ی داشتم. و اگر نمی امد امروز سرگردان بودم. امروز می دانم که این بهترین حالتی بود که می توانست برای من اتفاق بیفتد.

هر چند شاید رنج داشت اما نتیجه بهینه خواسته های همزمان من این رنج را می طلبید و اگر جز این بود باید رنج بیشتری را برای مدتی بیشتر تاب می اوردم.

پس خدایا متشکرم! باز هم هوای من را داشته باش و هر چند گاهی نا شکری می کنم اما به حرف من گوش نکن و هر انچه را باید خود برایم بخواه.

 

 

لینک
شنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٩ - خودم!

   این روزها   

پراگ را دیدم. این یکی از ارزوهایم بود. خدا را شکر و ان را بسیار زیبا و با شکوه یافتم.

بسیار !!

حیف که نرسیدیم همه جای شهر را ببینیم. متاسفانه از نظر راهنمایی توریست زیاد قوی نبودند. ما یک سری جاها را شانسی دیدیم مثلا یک سری اسمها را ترجمه کرده اند یک سری را نه و ادم گیج می شود. و یا مثلا از یک میدان پر از بنا های تاریخی اسمی روی نقشه شهر که اطلاعات توریست سنتر  داده بود نبود.

پراگ سه خط مترو دارد که یکی از زیر رودخانه رد می شود. پس با یک شیب وحشتناک باید سوار پله برقی هایی که تنها امکان بالا پایین رفتن هستند و بسیار تند حرکت می کنند شد.

در این سفر دانستم که کارتون موش کور بچه گی ما مال پراگ است. عروسکهایش جزو سوغات پراگ بود.

کریستال چک هر چند معروف است اما برای من صنایع دستی مدرنشان با رنگ ها و شکلهای مدرن بسیار دیدنی بود.

عروسکهای چوبی زیبایی داشتند با لباس محلی. و یا خانه های با سبک خانه های ویلایی با گل و سبزه اویزان از در و دیوار که اینها هم سوغات شهرشان بود. اما برای اولین بار هیچ نخریدیم چرا که هر چه می خریدیم ممکن است در جا به جایی های اینده اسیب ببیند.

اما تصاویر این سفر را در ذهنم حک کردم. و امیدوارم باز هم به این شهر واقعا زیبا با خیابانهای سنگ فرش و رویایی سفر کنم و ندیده های قبلی را  کامل ببینم.

 

 

 

 

لینک
چهارشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٩ - خودم!

   غرغر!!   

ما ادمها موجودات جالبی هستیم. خبر امدن ویزا را با ای میل به اطلاع دوستی رساندم که فکر می کردم خوشحال می شود. اما انگار خوشحال که نشد هیچ ناراحت هم شد!

چند روز بعد از ای میل من ای میلی فرستاد درباره مدلهای مختلف ایستگاه اتوبوس در جاهای مختلف دنیا!حال این که این ادم سالی یکی دو تا ای میل از این نوع بیشتر نمی زند! از ای میل های گروهی. نفهمیدم چرا! 

باز بد بین شدم. این چند روز با چند نفر برخورد کردم که آزارم داده اند. موضوع مهمی نبوده اما انرژی زیادی از من گرفته اند! 

دلم سفر می خواست. خیلی! ان قدر که به اقای همسر گفته بودم دارم میمیرم از بی سفری. 4 ماه بود که فقط در شهر چرخیده بودم. امروز امدیم سفر ان وقت باران سیل اسا از صبح قطع نمی شود! 

این است که دلم هم گرفته.دلم افتاب تابستانی می خواهد نه باران و سرمای تابستانی!

 

لینک
شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٩ - خودم!

   ویزا   

امروز بعد از کلاس زبان تصادفی ای میلم را چک کردم. که دیدم اقای افسر پرونده نامه گرنت را صادر کرده است. دادشی ان لاین بود بهش گفتم. عجله داشت داشت می رفت جلسه!

عزیزترین سر کار بود یا تو راه یا ...

به مامان اینها هم که نمی شد زنگ زد به خاطر هزینه اش! اقای همسر هم که کلاس زبان بود و اگر بهش زنگ می زدی باید برای کل کلاس بستنی می خرید! دیدم باید به یکی بگم. اس ام اس زدم بهش!

تو ساعت استراحتشان بهش زنگ زدم. امدم خانه به خانه مان زنگ زدم بر نداشتند. بابا گوشیش خاموش بود. داداش برنداشت. 

مامان امروز رفته بود خیریه کرج کمک کند زنگ زدم فکر کرد عزیزترینم! پرسید کجایی؟ وقتی گفتم المان کلی ذوق کرد طفلک. انتظارش را نداشت. با دادن خبر هیجان زده شد ولی او هم کار داشت و باید می رفت.

بعد عزیزترین زنگ زد. با او که حرف زدم بهتر شدم. و با دوست گلم که چت کردم بهتر تر .

امروز فهمیدم در این لحظات بودن هر کدامتان چقدر برایم مهم است و عدم دسترسی به هر کدامتان چقدر سنگین در لحظه های خاص بیشتر.

لینک
دوشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٩ - خودم!

   امتحان دادن   

این ترم مثل برق گذشت. پر بود از  یاد گرفتن های زیبا و اشنایی با ادمهای نازنین. هوای خوب و اسمان بی نهایت زیبا! بی نهایت!

این ترم خیلی درس خواندم. دوست داشتم نمرات خوبی بگیرم. تا اینجا هم از نمره های اعلام شده ناراضی نیستم اما می شد بهتر از این هم بشود.

چیزی که بعد از این هم سال برایم روشن شده این است که من تازه دیروز بعد از دادن امتحان آخر متوجه نقطه ضعفم در امتحان دادن شده ام! 

من بیش از حد روی اولین سوال وقت می گذارم! ان قدر با وسواس راه حل را مرور می کنم و نه حتی صورت سوال را که نگو ونپرس!

دیروز که علی رغم درس خواندن و سر کلاس رفتن و ... برای قسمت اخر سوالات وقت کم اوردم به این نتیجه حکیمانه رسیدم. به امتحانات اخیر هم که نگاه کردم دیدم انجا هم همین طور بوده! واقعا چرا؟!

این موضوع در امتحانات ایران تاثیر چندانی در نتیجه نداشت اما اینجا که وقت امتحان بسیار بسیار محدود است خیلی خود نشان می دهد. خیلی!

بعد این همه سال تازه دارم سعی می کنم یاد بگیرم که چه طور یاد بگیرم که زمان صرف شده و نتیجه بهینه باشد. یک جور هایی نمره گرا شده ام.

در زمان لیسانس گاه در موضوعی که بیشتر دوست داشتم بیش از حد عمیق می شدم. و البته معمولا هم نظر من و استاد یکی نبود و در نتیجه از موضوعات دیگری سوال می داد و من بودم نتیجه نامطلوب!

راستش به این نتیجه رسیدم که واقعا نمره ملاک یاد گیری است. حداقل اینجا. کسی که نمره اول می شود واقعا به مطلب سوار است. کسی که 1.3 می شود نسبت به نفر قبلی مقادیری ضعف دارد و ....

 

 

لینک
جمعه ۸ امرداد ،۱۳۸٩ - خودم!

   زندگی 2   

23 تیر مطلبی نوشتم که پس از ان متوجه شدم که امید بیش از اندازه داشته ام.چرا که افسر پرونده تقاضای مدرک سوئ سابقه ایران را که قبلا فرستاده بودیم مجددا داده بود همین و بس.

چند روز پیش اما افسر پرونده خواسته بود تا پاسپورت جدید اقای همسر برایش فرستاده شود! و خودش هم متوجه شده بود که منقضی شده.

امروز پروفایل را چک کردم. همه مدارکmetشده. یعنی افسر پرونده هیچ مانعی برای صدور نامه ویزا ندارد. و این یعنی ما هم به زودی برای سفری کوتاه راهی جزیره دور افتاده خواهیم شد.

اتفاقات درست موقعی که از افتادنشان ناامید می شوی رخ می دهند. و هر وقت انتظارشان را داری از انسان دور!

این تجربه چند صباح اخیر است از قایم موشکهای زندگی و من!

لینک
جمعه ۸ امرداد ،۱۳۸٩ - خودم!

   درد سر تکنولوژی   

قدیم ادمها درخانه ها یک تلفن ثابت داشت. تازه بعضی خانه ها این را هم نداشت. این روزها ولی تلفن خانه و موبایل و انواع اقسام ای میل و.... هر ادمی قابل دسترسی است.

-صبح به حل تمرین امتحان بعدی ای میل زدم که من سوال دارم کی بیایم بپرسم؟! جواب نداد. گفتم نکند ای میلش را چک نکند شماره موبایلش را از یکی از بچه ها گرفتم بهش اس ام اس زدم. جواب داد بیچاره فردا بیا.

چند دقیقه بعد دیدم ازش یک ای میل امده که به همه دارندگان این درس زده که یک اس ام اس زده یکی ای میل فردا با هم بیاید سوال بپرسید کلی هم عذر خواهی کرده که چون من وقت ندارم ها!

-امروز قرار بود اقای همسر زود بیاید خانه. ایکون اش idlبود رفتم براش نوشتم پس چرا راه نیوفتادی؟! جواب نداد. گفتم ببین ها!

بعد امدم دوباره یک چیزی بنویسم که دیدم صدای دیک دیک می اید! ای میلش روی دستگاه خودم باز بود! بستمش دیدم دیگر نیست!

لینک
سه‌شنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٩ - خودم!

   نیمه شعبان یا یک روز معمولی   

امروز نیمه شعبان است. سالها این روز مهمان و در عین حال مهمان دار مجلسی بودم که هر سال آرزو می کردم عذری برای نرفتن به آن داشته باشم. به هزار و یک دلیل. 

امسال اولین سالی است که نبودم اما از نبودنم شاد هم نبودم.  حالا به این فکر می کنم نبودن در آن جمع یعنی یک روز معمولی همین! اما بودن در آن جمع علی رغم بدیهایش خوبیهایی هم داشت که متفاوتش می کرد با سایر روزها.

از خودم تعجب می کنم برای داشتن یک روز معمولی این همه مشتاق بودم!!!

 

لینک
سه‌شنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٩ - خودم!