خودکار عطری   

32-8=24 سال پیش دو تا خواهر دوقلو کلاس دوم دبستان با کاپشنهای نارنجی با استرهای رنگی که استر و خز یکیش قهوه ای بود و ان یکی شتری با کیفهای مدل زمان خودشان که رو درهاشون عکس کارتون گوریل انگوری و مدرسه موشها بود در راه برگشت از دبستان شیخ فضل ا... نوری به خانه جلوی بساط یک دست فروش ایستادند و تصمیم گرفتند دو تا خودکار عطری صورتی برای همدیگر و در واقع برای خودشان بخرند. این کار را کردند و خودکار را به هم هدیه دادند. تا انجایی که یکیشان یادش می اید شاید این اولین باری بود که خودشان چیزی می خریدند و به هم هدیه می دادند. این هدیه خوش بو این قدر عزیز بود که کمتر وقتی دلشان امد از ان خودکار استفاده کنند. و یکی از ان خواهر ها که نقاشی روی در کیفش مدرسه موشها بود و خیلی به اندازه کیف خواهرش رنگی رنگی نبود فقط دلش امد با ان خودکار ان نقاشی را پر رنگ تر کند. ان خودکار ها همچنان تو وسایل خواهر ها ماندند تا انها ان قدر بزرگ شدند تا به دانشگاه و حتی سر کار رفتند. جای ان خودکارها هر سال موقع خانه تکانی عید چک میشد تا همین چند وقت پیش. هر چند دیگر خشک شده بودند و زیاد بو نمی دادند اما هنوز همان قدر با ارزش بودند.

یکی از ان خواهرها امسال برای خواهر دیگر چند تا خودکار رنگی خرید و هدیه داد اما این بار نه از دست فروش توی راه خانه. چرا که حالا انها در یک کشور دیگر و در دو شهر مختلف زندگی می کنند. یکی از خودکارها رنگش خیلی شبیه ان خودکار عطری است اما بو نمیدهد و نوکش ضخامت کمتری دارد. این را ان خواهر همین الان کشف کرد.

این هدیه هم درست مثل هدیه سالها پیش براش با ارزشه.

لینک
سه‌شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٩ - خودم!

   سال 89 در یک نگاه   

این سر دنیا نشسته ام و دارم نان بعد از سوپ را گاز می زنم. امشب چهار شنبه سوری است و برنامه ما کنسل شد به خاطر فوتبال.هیچ سالی برایم مهم نبود. همیشه سعی کرده بودم زود از شرکت در بیایم تا به توپ و ترکش اش گرفتار نشوم اما امسال در اولین سال دوری از خانواده در این ایام دلم می خواست همان تیر و ترکشها دور و برم بودند.

هفته اینده امتحان زبانی که این همه به خاطرش درس خوانده ام و کلاس رفته ام است. قدری نگرانم. چون هرچند می دانم امتحان از سطحی که من گذرانده ام پایین تر است اما می دانم که طراحان سوال معلمان کلاسی هستند که من در ان شرکت نکده ام و شنیده ام که خیلی نزدیک به انچه در کلاس گفته اند امتحان می گیرند. تعداد بالای کردیتش هم هست و ریمتریکولاتسیونی که نمیدانم چقدر طول خواهد کشید!

سال 89 دارد تمام می شود. این سال عجیب و غریب و پر از فراز و نشیب. امسال من و عزیزترین در حد یک ماه هم همدیگر را ندیدیم! چیزی که قبلا به ان فکر کرده بودیم و به نظرمان غیر ممکن بود.

من و اقای همسر بیشتر از 5 ماه جدا از هم زندگی کردیم به دلیل کار او و ...یعنی من اینجا تنها بودم و او ایران بود.

امسال اینجا دوستان خوبی پیدا کردیم وکلی خاطره داریم از با هم بودنمان.

واحدهای گذرانده من یک شیفت اساسی کرد و در سرازیری اتمام افتاد.

سفر رفتیم تابستان و سال نو میلادی دو کشور و 4 شهر معروف را دیدیم.

این سال با همه سالهای زندگی ام متفاوت بود. ولی اما ... اسان هم نگذشت هنوز هم تمام نشده با همه خوبی ها وبدیهایش.

 

 

لینک
سه‌شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٩ - خودم!

       

دیشب جواب سوالی را که مدتها نمی دانستم فهمیدم و از این بابت خوشحالم.

سوال این بود:

ایا انسان اولیه حضرت ادم بوده یا نبوده؟

جواب این بود که انسان اولیه حضرت ادم نبوده است. انسان اولیه از مرحله ای به بعد دیگرگون شده و ادم هرچند به این انسانهای اولیه شباهتهایی داشته اما قبل از او هم موجوداتی شبیه انسان زندگی می کردند.

 یک نکته این که اگر انسانی که ما هستیم و عالم را مسخر خود کرده ایم مخلوق تصادف بودیم چرا مثلا میمونها بعد از میلونها سال تغییری در وضع زندگی شان ایجاد نشده است؟!

زیرا اراده ای خواسته تا انسان اشرف مخلوقات باشد و ان اراده چنین چیزی را برای میمونها نخواسته است.

لینک
شنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٩ - خودم!

   مهمانان ناخوانده   

قبلا دو بار امده بودند و خواسته بودند که با من صحبت کنند. اخر ترم بود و من خیلی مشغول. از طرفی هم شنیده بودم که به گروه مبلغان مسیحیت مربوطند و می ترسیدم کم بیاورم و مشکلی به مشکلات فلسفی ام اضافه شود.

سراغ دوستان دیگر هم رفته بودند و مثلا یکی جواب داده بود که من از دینم راضی هستم.

انگلیسی بودند و فارسی حرف می زدند. یک برگه نشان می دادند که ایا جواب این سوالها برایت مهم است و اگر انتخابی می کردی سعی می کردند قانعت کنند که وارد شوند و صحبت کنند.

دو بار قبل من گفتم که وقت ندارم و انها هم گفتند که بعد بر می گردند. من هم فکر کردم که جدی نمی گویند. امرزو عصر ولی باز امدند! این بار خودم هم کنجکاو بودم بدانم چه طور بحث می کنند یا چطور بحث را جلو می برند.

پس اجازه ورود دادم. دختر بنده خدا باورش نشد. دو بار پرسید که مطمئنی وقت داری؟!

با همسرش امده بود اجازه ورود خواست برای او وقتی به او هم اجازه دادم بیشتر تعجب کرد!

وارد شدند و علی رغم اجازه من برای ورود با کفش کفشهایشان را در اوردند و گفتند کثیف است. درباره فارسی یاد گرفتنشان گفتند در انگلستان و این که 4 ماه است اینجا هستند. از المانی خواندن من پرسیدند و وقتی من گفتم که وقتی می فهمند انگلیسی بلدی با ادم المانی حرف نمی زنند. با تعجب گفتند برای ما برعکس است!

گفتند که وقتی می فهمند انگلیسی زبان هستی برعکس فقط سعی می کنند المانی حرف بزنند. چون فکر می کنند از سر خودخواهی و اینها المانی حرف نمیزنی!

عجب ملت جالبی هستند این المانیها.

بحث شروع شد و من را معلومات مسابقه قران دبیرستان نجات داد و گر نه کم می اوردم. درباره خلقت ادم و حوا و نتیجه گناه و مجازات گناه و اینها .از توکل بر خدا گفتند. و من هم مرتب تعجب می کردم و برایشان شاهد از قران می اوردم. انها هم از گفته های من متعجب می شدند.طفلکی ها عجله هم داشتند وگرنه بحث جالب تری می شد.

اقاهه گفت که اینجا هم  دوستی المانی دارند که انگلیسی بلد نیست. این بنده خدا هم که المانی بلد نیست. پس با هم فارسی حرف می زنند! جون دوستشان فارسی بلد است!

خودش می گفت جالب نیست یک مرد المانی یک مرد انگلیسی در المان با هم به فارسی حرف می زنند.

خواستم که کتاب عهد عتیقشان را امانت بگیرم که ندادند و گفتند برایم یکی امانت می اورند. 

فکر نمی کنم به نظر امده باشد که حاضر به تغییر مذهب هستم. برای من فرصتی بود برای گپ زدن بین ادیان. امیدورام برایم کتاب بیاورند. کتابی که ترجمه فارسی زبور-تورات و انجیل بود.

یک نکته جالب دیگر بحث این بود که اقای مهمان وقتی می خواست چیزی را به خاطر بیاورد و نمی اورد و در نهایت یادش اورد گفت اها افتاد! با مزه بود.

 

لینک
سه‌شنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٩ - خودم!

   خلوت   

برای اولین بار از زمان ورود به این کشور سه تایی بدون حضور هیچ کدام از اقایان جمع با هم بودیم. از دغدغه هایمان گفتیم از اینده از ایران از امیدهایمان از ...

متعجب بودیم از حرفهایی که می زدیم.از حرفهایی که می شنیدیم. چقدر سینه هایمان پر از حرفهای دخترانه بود.  فرقی هم نداشت که هر کداممان چند ساله بودیم و کجای زندگی ایستاده. 

26-32-یا 37! دانشجوی لیسانس-فوق لیسانس یا دکترا. چقدر به هم شبیه بودیم علی رغم خیلی تفاوتهای ظاهری! و چقدر زمان را بدون دانستن این موضوع از دست دادیم! 

امروز خلوتی داشتیم منحصر به فرد که امیدوارم تکرار شود.

لینک
دوشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٩ - خودم!