دینداری و توسعه فردی   

مدتی است به این موضوع فکر می کنم که هدف از فرستادن پیامبران تقلب رساندن به بشر بوده برای اینکه امها سریع تر توسعه فردی و اجتماعی پیدا کنند. این که می بینی رفتار انسانهای توسعه یافته به اموزه های دینی نزدیک است شاید به همین دلیل است. اما شاید همین دینداری مانع توسعه فردی در خیلی جوامع است. چرا که افراد دیگر به اندازه کافی فکر نمی کنند و می شوند مرغان مقلد یا حداقل خودشان را به راه دیگری می زنند. در نتیجه برای هر رفتار ضد اخلاقی توجیهی پیدا می کنند -سفسطه می کنند و بدون تغییر می مانند. فرزندان انها هم به همین روش اموزش می بینند و رفتار می کنند. در واقع نوعی اخلاق نسبی و دلبخواهی بر جامعه حاکم میشود که ملاک درست بودنش اغلب این است که توجیه پذیر است و لاغیر.

اما شاید در جوامع غیر دینی بشر شاید از نقطه عرض از مبدا پایین تری شروع کرده اما مرحله به مرحله بالا امده- یاد گرفته- تجربه کرده و کم کم خودش و جامعه اش را توسعه داده است. اخلاق انجا مطلق تر است و خوب بودن شاید اسان تر از بد بودن باشد. 

لینک
پنجشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۸ - خودم!

   خانه امن   

در زدند. پشت در دختر کوچولویی بود حداکثر 9 ساله. سلام کرد و سینی حلوا را تعارف. پنج شنبه آخر سال است خوب. پرسیدم که از طرف همسایه بالایی است ؟! تلاش کودکانه ای برای مودب تر جواب دادن کرد و گفت که بله. یک لحظه مکث کردم به ذهنم رسید که ازش بخواهم حالا که مهمان مادربزرگ است کمتر شلوغ کند( چون احتمالا تا پایان تعطیلات اینجاست)

بعد دلم نیامد اخر شنیده ام که خانه خودشان کرج است. یاد ذوق کودکانه خودم و عزیزترین برای امدن به خانه مادر بزرگ که صبح ساعت 4.5 بیدارمان می کرد افتادم و همه شادی که از تهران امدن و دیدار خاله ها و مادر بزرگ و پدر بزرگ نصیبمان میشد! پیش خودم فکر کردم خانه مادر بزرگ امن ترین جای دنیا برای بچه هاست خرابش نکنم. تشکر کردم و در را بستم.

لینک
پنجشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۸ - خودم!

   جمله زیبا   

دیروز با معلم کلاس المانی دانشگاه قرار داشتم. قرار بود سطح زبان من را ارزیابی کند و بگوید که آیا امیدی هست که من امتحان زبان دانشگاه در ماه اینده را با موفقیت بگذرانم یا نه!

بر عکس قیافه خشن آلمانی اش خانم بسیار محترم و مهربانی بود. به من گفت که نسبت به مدتی که کلاس رفته ام پیشرفتم خیلی خوب بوده اما فاصله ام با بچه هایی که به موقع امدند زیاد است. که نظر خودم هم جز این نبود.

آخر سر گفت که نگران نباشم با هم راهی پیدا می کنیم. کاغذی برداشت و نوشت:

Wo ein Wille ist, da ist auch ein Weg!

معنی جمله این است: هر جا اراده ای هست - حتما راهی هم وجود دارد!

 بعد هم کاغذ را به من داد.  زیبا بود. هم جمله هم خاطره ای که ساخت.

 

لینک
پنجشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۸ - خودم!

   حس نوستالژی   

یادت هست در فیلم سارا کورو یک صحنه ای بود  که سارا دیر سر کلاس می رود. وقتی معلم دلیلش می پرسد می گوید که با پدرش قرار گذاشته اند که هفته ای یک روز سر یک ساعتی با هم دعا کنند یا همچین چیزی! آن موقع که این صحنه را دیدم هرچند برایم معنی خاصی نداشت اما در ذهنم ماند چون چیز خیلی جدیدی بود. ان موقع نه از نوستالژی چیزی می دانستم و نه از دل تنگی به این معنی که حالا می دانم!

امشب اما پشت کامپیوتر نشستم که کلمه های کلاس زبان را دربیاورم. کادر را کمی جا به جا کردم. از پشتش یک چیز آشنا پیدا شد.- می دانی که دیر زمانی است عکس تو پس زمینه کامپیوتر است از اخرین سفری که با هم رفته بودیم.- چقدر عجیب که تو ان روز کفش نپوشیده بودی و درست همین دمپایی که حالا پای من است را به پا کرده بودی!! 

همین دمپایی که مامان برای هر دومان خریده بود خیلی سال پیش و ما در هر اردویی و سفری اول ان را برمی داریم.این صحنه من را برد به سالها پیش وقتی که  آن صحنه فیلم سارا کورو را دیدم و علامت سوالی که از دیدن این صحنه در ذهنم شکل گرفت. امشب سارا کورو را و پدرش را فهمیدم. امشب با دقت نگاه نکردم اما چیزی را دیدم که این همه روز و در این همه دیدن عکسها ندیده بودم!! حتی شاید ان روز که کنارت ایستادم و عکس گرفتیم!! عجیب بود برایم زیاد هم عجیب بود!

 

 

لینک
پنجشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۸ - خودم!