شک و تحسین   

تا حالا شده مدتها منتظر رسیدن یک میوه باشی. فصل چیدنش که نزدیک بشه یکدفعه شک کنی که آیا این آن چیزی است که واقعا می خواستی! ایا لازم بوداین همه صبر کنی؟! حال بدیه. بگذریم. یک ابدارچی در شرکت ماست که خیلی ادم جالبیه و چند وقتیه که به طبقه ما منتقل شده. آنقدر با علاقه کار می کندکه نگو. چندان جوان نیست ولی خیلی شاده. برای خودش یک ضبط آورده گذاشته در آبدارخانه و هر ازگاهی ترانه ای هم میگذارد. چند وقت است زبان انگلیسی می خواند. نوار زبان گوش میکند و با بعضی بچه ها گاهی انگلیسی حرف میزند و بعدمی اید و تمرین میکند! به نظرم به زودی بیش از این پیشرفت میکند.روز اول که شنیدم ماشینش206 است تعجب کردم حالا میبینم این ادم هم فعالیتهای اقتصادی هم دارد که درامدی بیشتر از حد یک ابدارچی برایش تامین میکند.
لینک
چهارشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٧ - خودم!

       

بعد از این همه مدت هنوز نتوانسته اند کسی را جذب کنند. شرایطشان به نظر خودشان خیلی خوب است اما کسی با این شرایط نمی اید! حالا در فکر نیرو جمع کردن از بخشهای دیگرند مثلا یک بابایی هست که پاکستان درس خوانده و اینجا بهش کار مهندسی ندادند و رفته در بخش چیچی که با مدارک سر و کار دارد حالا قرار شده بعد از یک سال و اندی به واحد مهندسی ان هم روی یک پروژه بین المللی ملحق شود!. به قول یک دوست هر اره اوره و شمسی کوره ای که بگوید من فلان کار را بلدم حاضرند جابجا کنند. به ادمهای قبلی هم که مانده اند سعی میکنند گاهی یک حالی بدهند  که نروند. مثلا مدیر مهندسی با یکی ازبچه ها صحبت کرده  که حقوقش را که قبلا قول داده بود و نتوانسته بود بالا ببرد در تلاش دوم مژده داده که این باربه اندازه یک لبخند به حقوقش اضافه شده!  (هرچند حرف زیبایی زده اما این یعنی باز هم چیزی تغییر قابل توجهی نکرده)کار کردن در شرکتی با این همه پروژه نفتی سالها خیالم بود!

بد جور هوسهای خوشی در سر دارم. که با دیدن این وضع هوایی تر میشوم.واقعا آخر و عاقبت کار در کردن در این مملکت گل و بلبل چیست؟! البته تاکید میکنم خیالاتی است که انسان را بسی شاد می کند. به قول دوست خوبم خدایا من شروع می کنم راهی دیگر را اگر به صلاحم نیست تو نگهم دار و این را هم خودم می گویم: کمک کن که راهم با راه عزیزانم تلاقی نداشته باشد بلکه در این مسیر ما را همراه یکدیگر قرار بده. 

لینک
یکشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٧ - خودم!

   شعر و دوست   

فال حافظ گرفتم شعرش خیلی به دلم نشست: زان یار دل نوازم شکری است با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت دیروز یکی دیگر از دوستان ساکن ایرانم کم شد. دوستی که سالها با هم بودیم ازکلاس اول راهنمایی دبیرستان و بعد هم دو سال باهم همکار بودیم!خیلی چیزها از هم یاد گرفتیم کلی با هم خاطره داریم از خنده ها و بعضا گریه ها. کلی یادداشت های غیبتانه از همکاران برای هم نوشتیم حتی در کنسرت! کلی کلمات قصار برای همین امور مقدس ابداع کردیم و... دوستم این ها را نوشتم که بگویم به یادت هستم. به قول شاعر که می فرماید: گر در یمنی چو بامنی پیش منی گر پیش منی چو بی منی در یمنی امیدوارم در شهر و کشور جدید بیش از پیش موفق و خوشحال و سلامت بوده باشی. البته روی دیگر سکه هم این است که یک نفر دیگر به دوستان ساکن لندنم اضافه شد. این طور که پیش می رود تا رفتن ما - اگرخدا بخواهد- دیگر کسی از دوستان نمی ماند که ازش خداحافظی کنیم! راستی پر دیشب ماست و چیپس خوردیم و گفتیم : یادش به خیر پر ایران بود یک شب باهم ماست و چیپس خوردیم حالا ببین اون کجاست ما کجا! جوانی یادت به خیر!!!
لینک
شنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٧ - خودم!

   خبرهای جدید   

خدا بخواهد دیگر مدارک آماده ارسال شده است! یک لابی هم با مدیر سابقم در شرکت داشتیم که ان شالله به نتیجه مثبت برای نامه مکمل منجر خواهد شد. اما باز نه این هفته بلکه هفته آینده ولی در هر حال مدارک امروز ارسال میَ شود برای دفتر استرالیا. آقای مدیر سابق کلی تحویلم گرفت حتی گفت که به مدیر بعد از خودش که من باهاش خوب نبودم و هنوز در شرکت است زنگ می زند و سوال میکند که آیا او این نامه را به من می دهد! اگر هم او نداد خودش تا جایی که بتواند همکاری خواهدکرد. هوراااا! مدیر پیر مهندسی اینجا هم دیروز وعده هایی داد و دلم را مقادیری خوش کرد. هر چند هیچ قولی نداد. تا خدا چه بخواهد.این چند روز آن قدر خسته میشوم از راه جدید شرکت که شبها قبل از 11 میخوابم اما باز صبح با جرثقیل بلند مِی شوم. دلم سفر می خواهد با کشتی روی دریا!
لینک
چهارشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٧ - خودم!

   عنفوان سی سالگی   

امسال تولدمان را تعداد بیشتری از دوستان به یاد داشتند و انصافا تبریکها و البته هدایای دلچسبی گرفتیم. دست همه درد نکندکه این قدر نسبت به ما دو تا همیشه لطف داشتند و دارند وامیدوارم داشته باشند. اگر روال chevening مثل پارسال باشد امروز و فردا باید برای مرحله اول زنگ بزنند. پارسال امتحان زبانش 4نوامبر بود. امسال برایم خیلی مهم نیست ولی خوب بدم نمی اید زنگ بزنند. در مورد کار هم که بعد از جابجایی به ساختمان جدید بسیار بیشتر در راهم و هنوز با مسیر کنار نیامدم. و البته به نتایج جدیدی رسیدم که بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش! راستی gga موافقت کرد که برای ما اینترنتی لاج کند. و ما اولین پرونده شان در این روش خواهیم بود. جواب assessment هم پنج شنبه 23 اکتبر امد که با توجه به تعطیلی شنبه پیش یک شنبه خبرش رسید. من اصرار داشتم همان یک شنبه دوشنبه لاج کنیم اما جناب ف و اقای همسر موافق نبودند چون فکرمیکردند جای 5امتیاز سن من می توانم 10امتیاز سابقه کار را بگیرم با عوض کردن نامه از شرکت قبلی. که ان هم به لطف مسولان محترم ان شرکت که لطف فرمودند و اعلام کردند حداکثر رونوشت نامه قبلی را می دهند منتفی شد. خلاصه که ما در عنفوان سی سالگی در استانه لاج قرار گرفتیم. جوان ترها هم دست به کار ازدواج شدند و این اخر هفته دوتا از جوانان فامیل مراسم داشتند. الهی همه جوانها خوشبخت بشوند و به پای هم پیر. این بود انشای من!
لینک
شنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٧ - خودم!

   امروز   

امروز اخرین روز 29 سالگی است. ازفردا وارد سنی می شوم که همیشه برایم پایان جوانی را تداعی میکرده است. چند شب پیش به آقای همسر گفتم که احساس می کنم تا آخر سال زنده نمی مانم. او هم در کمال آرامش گفت از عوارض سی ساله شدن است بعد از سی این احساس همیشه با ادم است. ولی این که بد نیست! در روز تولد بیست و پنج سالگی منشوری برای خودمان دوتایی (من و خواهرم) نوشتیم که می خواهیم چه چیزهایی یاد بیگیریم یا چه کارهایی بکنیم حالا در استانه سی سالگی می بینم جز یکی دو مورد به خیلی چیزهای یادگرفتنی رسیدیم یا در حال برنامه ریزی برای رسیدنیم. نا شکری نمیکنم اما همیشه فکر می کردم وقتی سی ساله بشوم خیلی موفقم و از زندگیم راضی. اصلا فکر نمی کردم که تا سی سالگی هنوز فوق نخوانده باشم! بچه نداشته باشم! یک عالم مسافرتهایی را که دوست داشتم نرفته ام! و ... دوست خوبم- که این چند روز از جمعه همه اش به یادش هستم و حالا دو روزی است که در سرزمین جدیدش است-. وقتی از احساس نامطلوبم در مورد سنم شنید گفت او هم احساس خوبی نداشته و حتی کسی را نام برد که در روز تولدش گریه کرده است. 5 امتیاز سن هم که از دست رفت و جواب assessment نیامد! حسنش در این است که این چند روز با اسباب کشی شرکت به جای جدید و کلاس فردا و برنامه خرید پارچه و ... سرم این قدر شلوغ شده که خیلی کمتر از چند روز پیش به سی ساله شدن فکر می کنم. این هم چند جمله برای پر: پریشب خوابت را دیدم. خواب دیدم امده ایم خانه تان اما همزمان با ما برایتان مهمان امد و ما تصمیم گرفتیم پیشتان نمانیم! از صمیم قلب برایت ارزوهای خیلی خوب می کنم و امیدوارم در سرزمین جدید به همه انچه می خواستی برسی و اوضاع هم سریع رو به راه شود.
لینک
یکشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٧ - خودم!