اسباب کشی   

لینک
سه‌شنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٧ - خودم!

   مورچه   

یک مورچه روی میزم دارد راه می رود. گاهی روی صفحه کلید گاهی روی تقویم رومیزی. هر چند عکس بالایی تقویم یک سری گل وحشی زیباست بی تفاوت فقط می رود. داشتم فکرمی کردم یک مورچه هیچ وقت از دیدن چیزی لذت می برد! چون اصولا فقط اجزا را می بیند نه کل را. شاید هیچ وقت نفهمدکه چه چیزهای بزرگی در دنیا وجود دارد. گمان نمی کنم که گردن داشته باشد تا لااقل بالا را نگاه کند. دریای یک مورچه یک قطره آب است نه حتی یک چاله. ادمها هم بعضی مورچه صفتند. در دنیای به این بزرگی به یک دانه گندم یا جو راضی می شوند و فکر میکنند دنیای دیگران هم همین قدر است. ازحل مشکلات کوچک زندگیشان عاجزند و تلاشی هم برای دیدن دنیایی بزرگتر نمیکنند. مورچه گردن ندارد(شاید) ما که داریم!
لینک
یکشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٧ - خودم!

       

این هفته خیلی دلم می خواست آهسته بگذرد بر عکس هفته پیش مثل برق گذشت. امروز مدارک جمع آوری شده تا این مرحله را تحویل نماینده وکیل می دهم. قانون مهاجرت درست یک روز مانده به تولد ما عوض می شود و هیچ کس نمی داند که چه می شود. بیمه ام هنوز آماده نیست بعد از یک هفته و یک روز پیگیری حضوری باز درخواست گواهی اشتغالم به دستم نرسیده باز خدا را شکرکه الان پی جمع کردن مدارک بودم نه هفته بعد که ساختمان شرکت جابجا می شود! فیشهای حقوقی اشتباه ترجمه شده و دوباره باید تغییر داده شود. نمی دانم آخرش آیا تا 6آبان می توانیم بلاجیم یا نه. و این همه بدوبدو بی نتیجه است!فعلا که گیر نامه assessایم. که به قول جناب وکیل should receive in few days. خدا کند عصر خیابان شلوغ نباشد که اصلا حوصله گیر کردن درترافیک را ندارم.
لینک
چهارشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٧ - خودم!

   کلاس جدید   

دیروز اولین جلسه کلاس بود. هر چند اولش خیلی دودل بودم که بروم یا نه. خوشحالم که رفتم. مربی کلاس انواع دست و پای باله را گفت که بیس کار خواهد بود. به قول خودش 5 پوزیسیون برای هرکدام. جالب است که با همین یک جلسه فهمیدم اغلب افراد که می رقصند چه قدر یلخی است. معمولا در پوزیسیون 2 و 1 دورمی زنند. (دو: دستها باز 180 درجه ، یک : دو دست جلوی بدن.) حرکت پایشان هم هیچ کدام از پوزیسیونها نیست. چیزهای جالبی هم گفت مثلا انگشت شست نباید باز باشد اگر باشد توهین به کسی است که روبروی شما مشغول است. نمی دانم حجم مطلب هر جلسه همین قدر خواهد بود یا نه. اول کلاس که گفت غیبت نکنید چون عقب می افتید فکر کردم مثل بقیه کلاس هاست و تاکید تکراری همه معلمها. اما آخر کلاس دیدم راست گفت.حجم مطلب زیاد بود. نحوه ثبت نام هم جالب بود اخرکلاس از ما خواست از روی میز کنار سالن یکی یک پاکت برداریم .اسم و شماره تلفن را رویش بنویسیم وخوب طبیعتا شهریه را هم داخلش گذاشتیم و تحویل دادیم. هرچند برخی از نوابغ پاکت را خالی تحویل دادند که بنده خدا خانم معلم مجبور شد زبان بیاید که دلیل دادن پاکت چیست. با تجربه ها میگویند اگر بخواهی راه بیفتی یک سال! باید بروی. فعلا این پروژه را کلید زدم تابعد چه پیش آید.مخصوصا باید دید بعد ازتغییر محل شرکت به ساختمان جدید آیا میشود سر ساعت به کلاس رسید یا نه! پینوشت :این Engineers Australia چرا جوابassess من را نمی فرستد!!!بابا دو هفته تا تولد من مونده !
لینک
سه‌شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٧ - خودم!

   سوتی و کافه پیانو و بانک پارسیان   

این چند روز دیگه خواجه حافظ شیرازی هم فهمیده که من دارم مدراک جمع میکنم. مدیر مهندسی رفته مرخصی دو هفته ای!حالا وظایف ایشان رایکسری دیگه دارند انجام می دهند.من هم هی کارم به این یک سری میافته. رفتم پایین باز برای یک امضا دفتر مدیر مهندسی. شروع کردند سر به سرگذاشتن که چه خبره و مشکوکی و اینها و....حدس زدنش که اسانه.این قدر بچه ها دارند می روند استرالیا که اولین گزینه است. گذشت و بحث عوض شد. خانم منشی پرسید راستی میدانی که خانم ن هم رفته. گفتم اره رفته نارگان دیگه باتعجب نگاهم کرد و گفت خداحافظی کرد بره استرالیا!!! من تازه فهمیدم که این بنده خدا نخواسته بگه چی شده یک دفعه تصمیم گرفته برود! حیف است که درباره کافه پیانو ننویسم. اولا که اینهمه ملت به به چه چه کردند اصلا به نظر من این قدر خوب نبود.من کتابهای زویا پیرزاد را خیلی بیشتر می پسندم. لاقل در داستانهای عادیش یک فضا سازی بسیار قوی دارد. حتی سمفونی مردگان عباس معروفی- اگر اشتباه نکنم -بعد این کتاب به نظرم قشنگ امد. ادمها انجا لاقل عمق دارند. من که نفهمیدم چی توی این کتاب بود که به چاپ نهم رسیده است! با نویسنده موافق ام که هر رمانی یک جمله خوب دارد که ارزش ساز خواندن ان کتابه ولی خیلی زشته که خود نویسنده با تاکید به خواننده اش بگوید که این جمله چیه. کلا نویسنده در متن بجای همه حرف می زند و تصمیم می گیرد حتی یه جای خواننده. این یعنی واقعا به خودش مطمئن نیست که متنی که نوشته حاوی همچین جمله ای باشه. همان که خود نویسنده آخرش می گه درسته که می خواسته اگه از بچه اش پرسیدند بابات چی کاره است نگه کافه چی بگه نویسنده! همین و بس. دیروز رفتم بانک پارسیان گردش حساب بگیرم که نشان بدهد من حقوق می گیرم.وقتی برگشتم شرکت دیدم جای دو رقم اول و سه رقم اخر!!!شماره حساب اشتباه است. زنگ زدم بانک که آقاجان من می خواهم این را ضمیمه فیش حقوقی کنم که نوشته پول به فلان حساب واریز شده اینکه که آن حساب نیست.آقای ریس شعبه می گوید میدانیم خانم مهم این است که اسم شما درسته!!!! خلاصه بالاخره قبول کرد من بروم بدهم دستی درست کنند.محض احتیاط زنگ زدم دارالترجمه که تصحیح شدن را ضروری اعلام کردند تاکید هم کردند که باید مهر بین الملل بخورد. نماینده خودشان هم فقط می دانست بعضی جاها دارند. همین! خلاصه رفتم بانک و کلی توضیح دادم و کلی معطل شدم تا بالاخره عوض کردند.این بار اسم را انگیسی دادند اما نوشته های توضیح گردش حساب فارسی. باز امدم شرکت دیدم صفحه آخرجلوی همه نوشته None! این قدر مفید بود که بفهمم مهر بین الملل یعنی مهر انگیسی! که شعب ارزی دارند مثل آزادی یا سایه! از خیر مهرکردن گذشتم و امروز در سایت پارسیان گشتم که اگر نزدیکیها شعبه ای بود بدهم مهر کنند شکر خدا اصلا نگفته شعب ارزی شان کدامند. این هم از بهترین بانک خصوصی ایرانی! بانک ملی سال 81 روی سایتش داشت که شعب ارزیش کدامند.
لینک
دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٧ - خودم!

   شلمان   

آقای م که همکار من است الان فرمودند: هر کسی شلمان خودش است!!! و منظورشان این بودکه هر کس خودش بهتر می داند چه موقع چه کاری انجام بدهد! و آقای ف هم فرمودند: طفلک شلمان! پی نوشت: شلمان لاک پشت کارتون بامزی درکودکی های ما بودکه در هرموقعیتی طبق وقتی ساعتش زنگ خوردن یا خوابیدن میزد بی خیال دنیا می شدو به برنامه خودش می رسید.
لینک
یکشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٧ - خودم!

   در   

در1: از در که امدم تو نیششان تا بناگوش باز شد. سرجام که نشستم یکیشان پرسید چطور بود؟! منظور کلاس پنج شنبه بودکه شماره اش را ازیکی از دوستان راهی استرالیاگرفتم. گفتم خوب بودگفتند که پنج شنبه کلی به یادم بودند!!!!بعد چند تا عکس نشانشان دادم که بیشتر هیجان زده شدند و کلی سوال پرسیدند اخرش هم فکر کنم این اقایان را ملتفت کردند که راجع به چی حرف می زدیم! در2:چهارشنبه امده بودند فیلم برداری از شرکت برای تیزر تبلیغاتی. کلی خندیدیم. قرار بود از در برای اعلام شروع فیلم برداری استفاده کنند. بیچاره مان کردند برای یک فیلم 2-3 دقیقه ای 2 ساعت علافمانکردند. اقای مدیر پشتیبانی که فیلم بردار را همراهی می کرد از اینکه بین 8 طبقه واحد ما انتخاب شده بودچون نورش اندازه بودو میزهایش سفید نبود و رنگ و لعاب داشت به این دلیل که تعداد خانمها زیاد بود و اقایان رفته بودند راضی نبود! هی ایراد بنی اسراییلی گرفت که بلکه ببردش جای دیگرفیلم بردارد که آقایان زیادند اما موفق نشد. راستی قرار است فیلم گرفته شده را روی سایت شرکت هم بگذارند اجازه گرفتند و روی من زوم کردند!!!برای چک محل کار می توانند بروند توی سایت شرکت فیلم مربوطه راببینند که من توش هستم! اگر به انجاها برسد چون تازه خواندم که استرالیا در سیاست مهاجر پذیری اش برای سال جدید به دلیل بحران اقتصادی تجدید نظر خواهد کرد! به ما که رسید!!! در نیمه باز شد. در3:دیروز افتتاحیه جشنواره کارآفرینی بود. منکه اصلا حال نداشتم یروم به اصرار آقای همسر قرار شد برویم یک سربزنیم و بعد برویم به اتفاق دوستان در پارک ورزش کنیم و شام بخوریم. رفتیم در فروشگاه و خوابگاه بسته بود پشت دانشکده ما یک در بود که نخاله و اینها را موقع دانشجویی ما بیرون که بازارساخت و ساز داغ بیرون می گذاشتند. در مربوطه را عوض کرده بودند و یک نگهبان دمش ایستاده بود.من پیاده شدم که اگر راهمان میدهند ماشین را پارک کنیم اقای نگهبان درجوابسوال من گفت باماشین بفرمایید تو!!! باورمان نمی شد پیاده راهمان بدهند خلاصه نمردیم و با ماشین رفتیم تو!!! در غرفه ها هیچ کس نبود و صدای شهرام ناظری که در سالن ورزش کنسرت داشت می امد ازاینکه کسی بیرون نبود حدس زدیم خیلی هم بلیطی نبوده که هی اس ام اسش میامد که فارغ التحصیل پاشو بیا بلیط20000تومانی بخر! رفتیم سمت تارلارها درش باز بود رفتیم تو یک اقایی امد و پرسید بلیط داریدگفتیم نه گفت بفرمایید دربالکن جا هست!!! 0.5 ساعت اخر کنسرت را بودیم . یک دختری در بین نوازندگان بود و ناظری هم خیلی حس گرفته بود. هر چند اقای همسر متاسف بود که دیر رسیدیم به نظرم همان نیم ساعت کافی بود بیشتر نمیکشیدم. بعضی وقتها ادم باورش نمی شود که بازبودن یک درمثل در دانشگاه اینقدر خوشحالش کند.دری که بارهاالکی معطلش کرده اند راهش ندادند. وقت عزیز قبل امتحانش را برای ورود از دراصلی تلف کرده اند و...
لینک
شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٧ - خودم!

   امروز   

امروز با یکی از بخشها درگیر شدم. بخشی که مناقب زیاد دارد. ادمهای نادانش حتی نمی توانند فایلهای فرستاده شده را درست طبقه بندی کنند و هر بار که فایلی را می خواهند کلا همه پکیج را می فرستند! گم شدن فایلهای فرستاده شده خیلی عادی است. مثلا بعد از کلی مکاتبه معلوم می شود که این کارشناسی که دم به ساعت زنگ زده به مدیر بالا تر و در نهایت پدرخودت را با کلی های و هوی در اورده که چرا این قدر اشتباه کرده اید و... در اولین سوال معلوم می شود که روی ورژن قبلی فایل مربوطه کارکرده اند و مدیر بخش این فایل جدید را گم فرمودند.در سیستم ای میلی و الکترونیکی امروز! یا مثلا زنگ میزنند و می پرسندکه چرا دانسیته مایع فلان قدر است .چهار شاخ میمانی که عمرا مایع این قدر نیست! می روی فایلت را باز می کنی و میبینی که اینها با ایتهمه دقت و سرعت گویا فایل را چک نویس پاکنویس کرده اندکه جای مایع وگاز عوض شده و حالا دوباره سوال می پرسند! مدیر محترم این بخش هم از سطح زبان بالایی برخورددار است. مثلا چند وقت پیش که سر ارسال یک فایل که قبلا فرستاده بودیم کلی جار و جنجال راه انداختند و مدیر بخش ما ای میل قبلی را resend کرده بود و به جای متن کلمه مربوطه را با قرمز نوشته بود. مدیرشان یک فایل را برای ایشان resent کرده بود!!!! امروز اما چیز جالب تری شنیدم این حضرت اقا برای مدیر یکی از بخشهای دیگرکه خانم هم هست ای میل فرستاده و به خیال خودش در ای میل فرمالش برای تحویل گیری نوشتهVERY DEAR Ms.... خدایی حال کردید! امروز اما فایلی را دوباره فرستاده بودند و یک سری عدد می خواستندمن کاملا اتفاقی متوجه شدم که تعدادی از اعدادی که من قبلا داده بودم عوض شده است. با مدیرمان هماهنگ کردم و او هم با توپ وتشر زنگ زد که مسول این اعداد ما هستیم با اجازه کی عدد را عوض کردید.مدیر بخش نامربوط بحث را رفاقتی کرده بود و مهلت بررسی خواسته بود بعد زنگ زد به من که خانم مهندس ما که الان نباید دنبال مقصر بگردیم! وقت کم است و پروژه باید پیش برود و در جواب سوال من که با اجازه چه کسی و بر چه مبنایی اعداد را عوض کردید؟! فرمودند خوب این نتیجه مقایسه ما با datasheetهای شماست! خنگ! من هم عصبانی شدم و گفتم پس اگرخودتان عدد می دهید چرا از ما می خواهید و ... قرار بر این شد که کارشناس بدبختی که روی این فایل کار می کرده بیاید و بگوید که چرا اعداد را عوض کرده و به کدام دست زده! کارشناس تازه کار امد قسم خورد که این اعداد را عوض نکرده و اصلا بلد نیست چطور اینها را حساب و یا استخراج میکنند. حتی به من نشان داد که روی عدد قبلی من کامنت داده بوده ! جلسه ما هم با هم به نتیجه خاصی نرسید. فقط این بنده خدا همش گفت که من این کار را نکردم من از این خبر ندارم و.... در حین تکمیل داده ها هم باز جابجایی و تغییر دیدم ولی فعلا بی خیالش می شوم. این است انچه در یک شرکت بزرگ می گذرد که پروژه های بسیار مهمی دارد!
لینک
سه‌شنبه ٩ مهر ،۱۳۸٧ - خودم!

   87/7/7   

دیروز کلی 7 داشت و به قول خیلیها این هفت ها شانس می اورد. برای من البته روز جالبی بود هر چند که شنبه به دلیل حمله ناجوان مردانه یک ویروس نابکار روزه ام در یکی دو ساعت مانده به افطار باطل شد وبعد هم کارم به دکترو امپول و استعلاجی کشید.دیروز صبح که بیدار شدم دیدیم این قدر بد نیستم که بنشینم در خانه به استراحت . از طرفی در دانشگاه هم یک کار واجب داشتم پس رفتم دانشگاه کلی استاد دیدم. اکثرا هم فقط اسم عزیزترین یادشان بود.می دانستند دو قلو بودیم اما یادشان نمی امد اسم ان یکی چی بود. این وسط یکی از اساتید کتاب تازه نوشته اش را به من هدیه کرد با امضا که خیلی بهم چسبید. بعد شش هفت سالاز فارغ التحصیلی انتظار چنین برخوردی را نداشتم. یکی دیگر از اساتید هم که استاد راهنمای ما بود و البته الان کلی پیر شده بود و یک عینک ته استکانی فجیع زده بود کلی باهام درباره اینکه دو تا نوه دوقلو داره و اینها برایم صحبت کرد و بعد هم بحث به رفتن جوانها و... کشید و پسر کوچکش و بد شانس بودنش و... خلاصهاینکه دست اخر شماره تلفن خونه و موبایل و ... اینها را همه را داد! بدون اینکه من ازش بخواهم ها! چیزهای جالبی هم دیدم مثلا یکی از دانشجوها امده بود به استاد ترمودینامیک می گفت تو را خدا به من واحد بدهید من این ترم زیست شناسی عمومی برداشتم!!!من هم با دهان باز که از کی تا حالا دانشگاه صنعتی همچین درسهایی ارائه می کند! یا مثلا توی راهرو داشتم رد می شدم دیدم دو تا از اساتید که اتفاقا من با یکی شان چند تایی برخورد در ترم فارغ التحصیلی ان هم به دلیل کمی واحد و اصرار به فارغ التحصیلی بیشتر نداشتیم.از استادی که باهاش کلاس داشتیم پرسیدم یادتان می اید من کی بودم گفت بله ! اسم عزیزترین را گفت و یک اسم تخیلی جای اسم من ! گفتم استاد ان دومی که گفتید اسم ما دو تا نبود اسمم را گفتم استاد انگار نشنید بعد از استاد دیگر که گفتم باهاش کلاس نداشتم پرسید شما چی دکتر یادت میاید؟! ان هم سر تکان داد که بله! استاد اولی گفت پس بگو اسم ایشان چی بود! این بنده خدا هم اسم اشتباه را تکرار کرد. من باز خندیدم که من این نیستم. دکتر مدرس ما در برخوردی جالب خطاب به همکارش فرمودند دکتر این اسم را از کجا اوردی؟! - حالا خودش گفته بودها!!! به اساتید محترم هم خوش گذشته بود که مثلا یکی شان فکر میکردما 4-5 سالیش درسمان تمام شده!! برق جالبی که در نگاه دانشجوها بود.ای یاد جانی خودمان افتادم.
لینک
دوشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٧ - خودم!

   باربا پاپا   

من از امروز یک بارباپاپای خوشگل ابی و البته شنی روی میزم دارم. که داره سمت چپ را نگاه می کند و می خندد. حق داره خوب سمت راست که کازیه است و بسته. چپش بازه. یک گل کوچولو هم دستش است. چند روز پیش انفاقی دیدم که یکی از همکاران روی میزش یک مبل کوچولو گذاشته و موبایلش را روش که جای اونه مثلا. خوشم امد ودیشب بالاخره یکی خریدم. چند تا مغازه رفتیم و اخری که داشت با تعجب گفت که این را برای دکور مغازه می برند!!! ما هم گفتیم چه کار داری بفروش. اگه صورتی بود واقعی تر بود اخه بارباپاپا که ابی نبود ولی خب چه می شود کرد که صورتی نداشت به علاوه ابی با گوشیم ست است. من از باربا پاپا کلی خاطره خوب دارم . بارباپاپای مهربان و خانواده اش کلی شور و هیجان مثبت در دنیای کودکی جنگ زده ما درست می کرد. مخصوصا وقتی برق می رفت و قرار بر خانه مادر بزرگ نرفتن می شد و ما در خانه با بابای خودمان باربا بازی می کردیم. هر چند ان موقع زیاد راضی نبودیم اما حالا کلی خاطره داریم.
لینک
شنبه ٦ مهر ،۱۳۸٧ - خودم!