آبدارچی های شرکت ما از طیف ادمهای جالب جامعه اند. بعد از سال نو عذر 3 نفر قبلی را خواستند .می گفتند هر کدام رفته اند که زیراب دو تای دیگر را بزنند که زیراب خودشان خورد.ابدارچی های جدید دیگر همشهری نیستند ولی واقعا ادمهای جالبی هستند. یکیشان چند همسره است. دو تا همسر دارد بچه هم ندارد. هر دو همسرش هم شاغل اند یکی پرستار است و دیگری در سفارت خانه کار می کند . یک 206 هم دارد که می گویند هدیه همسرش یا همسرانش بوده!کارش را ندیده ام. دومی یک پسر جوان و نسبتا باهوش است که شیک می گردد و ژل موهایش را در یخچال نگه می دارد. حداقل دیپلم دارد.کارش را خوب انجام می دهد. ولی زبان دارد. سومی از جای دیگری امده کارگر بسته بند بوده و یکی از اقوامش که دیده سه نفر با هم اخراج شده اند خبرش کرده که بیاید و او هم سه سوت امده. ضریب هوشی پایینی دارد و اصلا دقت نمی کند. مثلا هیچ وقت لبه استکانها را دست نمی کشد!! من ندیدم ولی یکی از چای خورهای حرفه ای میگفت که بارها دیده کف درست می کند مثل چایی شیرین داخل لیوان هم می زند که مثلا تمیز بشود! خیلی هم بی سر زبان است. اما مدیریت نفر سوم را خواسته! و به طبقه خودش برده! گفته اند این به درد می خورد! پس نتیجه می گیریم اطاعت مهمترین عامل یک ابدارچی خوب است نه نظافت!
لینک
سه‌شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

   ایا تمام می شود؟!   

اپیزود سوم را به هر ضرب و ضوربی بود تمام کردم. دیشب ساعت 12. صبح هم یک مرور کردم و فرستادم. دو تای قبلی را هم میگویند FINAL شده ولی هنوز ندیدم. یک اقای جوانی یک هفته ای است انگار به مجموعه GGA اضافه شده که ادم پی گیری است و دو بار زنگ زده که من اپیزود سوم را کی می فرستم. ندیدمش ولی کلیت نظرم مثبت است. امروز مدارک داده شده به دارالترجمه را کامل تحویل میگیرم. فقط دانشنامه ام را ترجمه رسمی کردم به لطف هفت خوان دادن روزنامه رسمی شرکت. گواهی کار اینجا را هم که نوشته بود مهندس فرایند و نه مهندس شیمی ترجمه کردم. بعداین اقای اسد گفت نباید این کار را می کردم! حالا باید بروم سفارت برای تاییدDECLARATION! فردا قرار گذاشتم برای تحویل مدارک به GGA . امروز درست2 ماه است که باهاشون قرارداد بستیم. این اسباب کشی هرچند چندان به چشم نیامد کار من را عقب انداخت. اولش که گفتند 1.5-2 ماه اماده سازی مدارک پیش خودم گفتم زیاده. من تا دو ماه LODGE می کنم. اما دارالترجمه خیلی خوبی گیر اوردم . سر کوچه مان. که تا 6 هم هستند و من اگر عادی بروم خانه می رسم باز در صورت لزوم سری به انجا بزنم. چه خانم خوبی هم مسولش است! کلی هم )20%(بهم تخفیف داد.خیلی حال کردم. دستش درد نکند. حالا دعا می کنم این مرحله سخت زودتر بگذرد.
لینک
سه‌شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

       

پنج شنبه رفته بودیم عروسی دوست آقای همسر. یکی دیگر از دوستانش که یک پسر 4 ساله داشتند می روند که ورود فرزند دوم را داشته باشند.خانم دو سال از من کوچک تر است و اقا همسن اقای همسر. هنوز در کفم. اصلا نمی توانم تصور کنم که با چه دل و جراتی می خواهند دو فرزند داشته باشند! ان هم دو تا پسر! به نظر من زندگی شخصی هر دو نفرشان فنا شد. هرچند خودشان هم ادمهای چندان بلند پروازی نیستند و شاید این حالت برایشان ایده ال است.گاهی فکر می کنم شاید بعضی تصمیم گرفتنها نیاز به این همه مقدمه ای که ما لحاظ می کنیم ندارد. شاید زندگی واقعا این قدرها هم دگرگون نخواهد شد. اما بعد که می بینم دو نفرمان از صبح تا شب می دویم و اخر سر باز کارها تمام نمی شود (در ظرف زمان و مکان دلخواهمان) می بینم نه ،راه دیگری جز طی این طریقی که الان می رویم نداریم.
لینک
دوشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

       

"منم جنگ جوی بزرگ فرزند دلیر جنگل. آن که سرزمینهای بسیاری را فتح کرده، مردان بسیاری را به زمین افکنده، شمشیرم برنده و نیرویم به اندازه صد فیل جنگی است بدانید که من از همه برترم." این جملات بخشی ازکارتونی در زمان کودکی ما بود. به یاد ندارم چطور حفظم شده ولی مطمئنم درست درخاطرم مانده شاید چون در طول قصه این جملات چند بار تکرار شد. قصه خرگوشی بود که می خواست وارد خانه اش شود. که یک دفعه از داخل آن این صدا را شنید. رفت و دانه دانه کل حیوانات جنگل را آورد. اما حتی فیل هم ترسید و فرار کرد. آخر سر قورباغه به عقلش رسید که موجودی با این زورداخل لانه خرگوش جا نمی شود! رفت داخل و دید که یک کرم کوچولو از انعکاس صداش داخل لانه خرگوش سوئ استفاده کرده و در تاریکی آنجا مخفی شده است. الان که فکر می کنم می بینم خیلی اموزنده بود.شاید بد نباشد گاهی خودمان را جایی ببریم که احساس قدرت کنیم. یا یادمان برود که چقدرکوچکیم. هر چند بعضی آدمهاهمیشه همینند. کرم کوچکی که سو استفاده می کند ازتاریکی یا موقعیتی که مال دیگری است. فقط کافی است کمی حق به جانب باشی و از زمین و زمان طلب کار. دو روز اول هفته برای مصاحبه رفتم. چه بودند که من احساس با سوادی کردم . بعد یاد این قصه افتادم و یاد خیلی از ادمها. طبلهای توخالی در اطراف ما پرهستند اما به چیز دیگری هم معتقدم اگرکسی چنین باشد دنیا رسم خود را به او خواهد اموخت. بگذریم دیروز سر راه سری به موزه رضا عباسی زدم نرسیده به سید خندان. و درانجا برای اولین بار مجسمه بت دیدم!! خیلی هم قشنگ بودند. و بعد به نظرم رسید چرا در جاهای دیگرچنین مجسمه هایی نیست؟! آیا واقعا نیاکان ما در هیچ دوره ای بت پرست نبوده اند؟! یا نکند موزه های ما هم مشمول سانسور شده اند؟! چند چیز جالب هم یاد گرفتم: -کامبیز پسر کورش بوده که مصر را فتح می کند!یادم نمی اید در تاریخ مدرسه اسمی ازاو آورده شده باشد. -تکوک معادل RHYTON که کلمه ای یونانی است به معنی جامی است که با مجسمه حیوانی تزیین شده و در تعریفش نوشته بود استوانه یا مکعبی که اصولا بر پشت حیوانی سوار است. و چقدر زیبا بودند. مثلا یک سراسب بود با تمام جزییات. یا سنجاقها و قلاب کمربند از مفرغ مربوط به 2-3 سده قبل از میلاد. سر یک عقاب از جنس کریستال معدنی مشکی! ویک حدس زدم این که در قدیم شاید نشانه هنر یک هنر مند تکرارطرحش بوده که نشان می داده چقدر استاد است . مثلا تکرار یک نقش سه طرف یک ظرف. بر عکس حالا که هرطرح تکراری را ماشین می زند. - نکته دیگر این که چه عوددان ها وپیه سوزهای چند شاخه قشنگی داشته اند این نیاکان ما. من چندین و چند مجسمه گربه دیدم که پیه سوز یا عوددان بود. خیلی هم زیبا اصلا فکر نمی کردم گربه در قدیم محبوب بوده. و پیه سوز ها بر عکس چیزی که تصورمی کردم اغلب چند شاخه بودند. درست مثل لوستر های امروزی. -دو طبقه موزه را دیدم. طبقه اول که بخش نگارگری و خوشنویسی بود بسته بود چون من دیر رسیدم . اما واقعا احساس شکوه و عظمتی در پس این اثار نهفته است که انسان راتحت تاثیر قرار می دهد.
لینک
سه‌شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

       

گوشی 5310 بالاخره درست شد با هزینه کمتری از انچه انتظار داشتیم. من که کامل قطع امید کرده بودم.خیلی حالم را گرفت این گوشی. دقیقا شب عید فردای روزی که خریدیمش خراب شد. با یک دنگ و فنگی نمایندگی قبول کرد بعد از تعطیلات عید و مال خودشان که درستش کند انوقت توی رسیدش نوشته بودند به علت ضربه!! تازه 15 تومان گرانتر خریدیم به خاطر گارانتی بی مصرفش.بعدش هم که بعد یک ماه سر دواندن گفتن که قطعه اش نیست چون اینها تازه امده! حالا یک کشتی راه افتاده داره می اید که قطعه این توشه اواخر بهار می رسد که ماهم عطاش را به لقاش بخشیدیم. بعدش هم امتحان ای التس من نزدیک بود و به عنوان ام پی تری در این مدت کمک زیادی به من کرد. واقعا گارانتی توی مملکت ما چیز مزخرفیه. آقای همسر میگفت که روزی که رفته بوده نمایندگی اش یک بنده خدایی امده بوده که بلوتوث گوشی 480 تومانی اش کار نمی کرده. گفته موقع خرید به فکرش نرسیده که این یک قلم را چک کند. ان وقت نمایندگی مال او را هم خارج از گارانتی دانسته به علت ضربه!! یاد خراب شدن رایتر دوستم افتادم که توی نمایندگی با ناخن جلوی چشم خودش بر چسب روش را که نشان می داد جزو گارانتی خراشیدند. اعتراضش هم اثر نکرد بعد گفتندچون برچسبش سالم نیست جزوگارانتی نیست. ادمی هم که این کار را کرده بود کلا حاشا کرده بود. این وسط توصیه های کارشناسی همکاران کمی تا قسمتی فضول من هم مزید بر علت بود که هر کسی پیشنهادی می داد و با پیگیریهای بیخود از تحدید مغازه دار فروشنده و زنگ زدن به 110 و شکایت و پلمب در دکانش و... که مرتب تکرار می شدروی اعصاب من بودند. اصلا بعضی از ادمها انگار کیف میکنند که ببینند کسی مشکلی پیدا کرده و ان وقت است که فوران هوش و استعداد و راه حل پیدا کردن و عقل کل بودنشان را نشان بدهند. ان وقت خودشان در خم حل ساده ترین مساءل ماندند. بگذریم حالا که درست شد. دست اقای همسر درد نکند.
لینک
یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

   تعطیلات   

تعطیلات خوبی بود. به یک مراسم معارفه خانواده عروس و داماد دعوت شدم جالب بود. اعضای دو خانواده به هم معرفی شدند و بساط گل و شیرینی هم به راه بود جو جالبی داشت. عروس و داماد به تفاهم رسیده بودند و جلسه خواستگاری شده بود معارفه. همه می گفتند اگر شد که چه بهتر نشد لاقل با هم دوست شدیم. واقعا هم تا موقع رفتن کلی ادمها با هم رفیق شده بودند . ان شالله که بشود. یک ناهار دسته جمعی رفتیم بیرون. دیشب شام پختم و در یک اقدام پلتیک برای مامان اقای همسر که الان در ساختمان کناری ایشان ساکن شدیم تعارفی فرستادم. که به عروس گلش افتخار کند. و در ضمن بشقاب و کاسه و دیگر وسایلی ر ا که پر امده بود خالی برگرداندم. دو تا ظهر خوب خوابیدم .اما عوضش دیشب با دلیل و بی دلیل تا خود صبح یعنی 6 بیدار بودم. اتفاق جالب این چند روز دعوت به مصاحبه در روز جمعه بود. الان هم که خوابم تا 6 عصر می خواهم چه کار کنم. دیگه این که به همین زودی دو سال از معامله خانه گذشت و 20روز از ورود به خانه جدید. اولین برنامه بعد از خانه تعویض ماشین بودکه به دلیل مخالفت من تا الان به تعویق افتاده و ماشین هم که گران شده و پول ما بی ارزش تر. سی دی ار ها هم دقیقا چله افتاده. تمام نمی شود!!! کار نامه سابقه کارهم به declaration کشید.برای خودم قرار گذاشتم تا نیمه شعبان تمامش کنم. واسم دعا کنید.
لینک
شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

   خانمها و اقایان   

دوستی می گفت یک روز کلی با قالی و قالیچه های خانه ور مِیرود و به یک چیدمان بهینه می -رسد. کلی در دلش ذوق می کند و تلفنی به همسرش اطلاع می دهدکه خانه کلی تغییر کرده و حتی می گوید که چی را به کجا برده و اورده. عصر جناب همسر که تشریف مِی اورند خانه تا مدتی هیچ عکس العملی نشان نمیدهند که تغییر خوب شده یا بد. خانم زبان می اید که دیدی خانه چقدر عوض شده . اقای همسر هم می گوید که اره دستت درد نکنه این پشتی که اینجا گذاشتی هم خیلی خوب شده!!! دوست من دهانش باز می ماند که این پشتی را چند هفته است اینجا گذاشتیم!!! اقای همسر چندتا عکس از دوره ای که رفته بودند اورده بود که با همکارانشان که من بیشترشان -را می شناسم انداخته بودند. عکس دومی را داشت نشان می داد که من پرسیدم چرا اقای فلانی در عکس قبل نبود؟ اقای همسر با تعجب برگشت به عکس قبلی و دید اره واقعا دوستش در عکس قبلی نیست. این بود که یاد این ماجرا افتادم که اول نوشتم. واقعا نگاه خانمها و اقایان این قدر متفاوته و همینه که جالبه.
لینک
یکشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

       

جمعه خانه مامان و بابا مهمان بودیم با سایر مهمانها 12-13 نفری می شدیم. ظرفهای ناهار را من شستم . می توان تصور کرد که چه کار بزرگی کردم در حالی که در منزل خودمان هر دو سه شب درمیان ظرف مِی شوییم. بعد مامان که می اید ظرفها را جمع کند می بیند دسته یکی از لیوانها شکسته.وقتی این را برایم تعریف کرد اماده بودم که بگویم که من نشکاندم و از دست من چیزی نیفتاده. اما گفت خدا را شکر دستت را نبرید. بدون هیچ اشاره ای به شکستن لیوان! واقعا از خودم ناامید شدم که هنوز پدر و مادرم را نشناختم از خداوند متعال هم سوالی دارم که چرا با ما این طور تا می کند؟کاش یک نماینده داشت که باهاش میشد رو در رو حرف زد.کاش خدا ما بندگان خود را بیشتر تحویل میگرفت. .. !.. .
لینک
سه‌شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٧ - خودم!