خسته ام از این همه کار نصفه کاره که می خواهم تا آخر هفته دیگر تمامشان کنم! و اصلا نه به چشم میان نه حساب می شوند.خدا آخر هفته ای ر ا که یکشنبه فکر میکردم چهارشنبه است خیر کند. بالاخره چهارشنبه رسید اما الان دیگر ذوقی برای آمدنش ندارم. امیدوارم بقیه فکر و خیالهام این طوری نباشد و به موقع و به جا برسند.
لینک
چهارشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

   امروز   

در حال تفکر بودم از دیروز که چارت سازمانی شرکت را از کجا گیر بیاورم .یک تلاشی هم کردم ولی نتیجه نداد. جواب خیلی ساده تر از تصور من بود. سایت اینترنتی شرکت چارت را داشت! پس ای کسانیکه دنبال چارت شرکتتان هستید اول سری به سایت بزنید اگر نبود از طریق انسانهای دیگراقدام کنید!
لینک
سه‌شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

   جالبات   

عزیزترین آمده بود شرکت ما که با هم برویم جایی. یک سر هم به دپارتمان ما امد که با دو تا از بچه ها هم کلاسی فوق بود و لیسانس بودیم. قاعدتا کسی که هم کلاسی فوق بود با من هم کلاسی نبود و اینجا با هم آشنا شده بودیم. فردای ان روز با یکی از همکاران که روز قبل مرخصی بود صحبت می کردیم حرف به شباهت کشید و این که آقای هم کلاسی فوق عزیزترین، وقتی من به این شرکت آمدم من را شناخت یا نه؟ خود ایشان وارد بحث شد که دلیل بیاورد که چرا من را اشتباهی گرفته با عزیزترین در بدو ورودم به شرکت و .... جالب بود که گفت من زیاد تغییر نکردم ولی عزیزترین تغییر کرده!من با دهان باز ازش پرسیدم که ما که قبلا با هم آشنا نشده بودیم. پس چطوری من زیاد تغییر نکردم! دوم این که دیروز روز بستنی گرفتن بود و ملت شروع کردند به گیر دادن به اون خانم همکارمان که با یکی از آقایان خیلی صمیمیی اند. بچه ها کم نگذاشتند اول این خانم مقاومت کرد که نه و نو واگر هم من بستنی بدهم فقط به بچه های بخش می دهم نه کل طبقه.در بخش مثل یک خانواده ایم. از این حرفها. یک آقایی اینجاست که از بقیه بزرگتر است و خیلی دلش می خواهد سر از سر این دو نفر در بیاورد . صاف رفت سر اصل مطلب که شاید بهتر است از اون آقایی که اینجا زیاد می ایند و فکر کنم فامیلشان است شرینی بگیریم نه بستنی.بقیه اشاره کردند که فلانی ضایع نکن .او هم گفت بابا یک خانواده ایم بالاخره باید بدانیم داریم با کی رفت و امد می کنیم.کلا از تکه اش خوشم امد. این را که گفت بنده خدا خانم مذکور بی چک و چانه رفت بستنی خرید و برگشت! اما این بار هم معلوم نشد این دو نفر چه نسبتی با هم دارند!
لینک
دوشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

   استرالیا   

روز چهارشنبه 22/3/87 قرارداد بستیم. و امروز جلسه توجیهی مدارک است. کلا از برخورد و روند کار در موسسه مربوطه خوشمان آمد. هر چند که آقای دکترشان نبود و ما با وکیل جوانشان قرارداد بستیم کلا به نظر روی بازار خوب کار کرده اند. اون کیف آخرش هم خیلی دور از انتظار بود نه این که کیفش مالی باشد . فکرش جالب بود . امروز هم می رویم که برای اماده سازی مدارک توجیه شویم. دست پر گل درد نکند که معرف ما بود. پر جون حواست باشه که معرف ما بودی ها... .
لینک
شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

   تغییر زمانه   

در شرکت محترم یک همکار خانم داریم که روابط بسیار حسنه ای با یکیک از آقایان دارد. و چون بعد از ن اقا آمده همه فکر می کردند که این دو نفر هم دست کم نامزد هم هستند. من که فکر می کردم 200% اقا و بانو هستند . تا اینکه چند روز پیش که یکی از بچه ها بستنی داد. و دیگری دلیلش را نمی دانست و پرسید. یک با مزه ای هم گفت عروسی خانم فلانی ! من با تعجب نگاه کردم که ا مگه خانم فلانی مزدوج نیست! خوبه حالا چیزی نگفتم . بعد تازه دقت کردم دیدم نه خانم نه اقای مزبور هیچ حلقه یا انگشتر یا نشانه تاهلی ولو موقتی همراه ندارند. از یکی از همکاران پرسیدم گفت که بله اینها اولش که امده بودند صبح تا شب با هم بودند وقت ناهار و عصر و ... به همه هم گفته بودند عقدیم. بعد معلوم شده نیستند. صبحها هم با هم میآیند و عصرها هم با هم می روند! در شبکه شرکت هم از فامیلی هر کدام یک عدد وجود دارد! خلاصه ما ماندیم در کف. بقیه هم اعتراف کردند که انها هم در کف بوده اند و مانده اند. یادمان از عهد شباب خودمان امد که یک روز در دوران نامزدی دست همدیگر را گرفته بودیم در یک جایی که کلی شلوغ بود برای چند ثانیه و داشتیم را ه می رفتیم که یک آقایی از تریپ شدید انصار حزب ا.. اقای همسر را کنار کشید و بهش تذکر داد. زمانه را ببین. من که دیشب حدسم را به آقای همسر گفتم اینها پارتنرند حالا معلوم میَ شود.! .
لینک
سه‌شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

   نمره امد!   

چهارشنبه داشتم خواب میدیدم که می خواهم دوباره امتحان ielts بدهم وهمش تویاین فکرم که اگر دوباره نگذارند خوراکی تو ببرم چی کار کنم که از خواب بیدار شدم و دیدم که ساعت 8 است و امروز 4 ام ماه میلادی است که گفتند احتمالا نمره می اید!دیدم تا برم کامپیوتر را روشن کنم کلی طول می کشد زنگ زدم به آقای همسر که برم سایت فلان را چک کن اون هم رفت و دید که بله نتایج 22/5 امده. قلبم داشت می ایستاد تا نمره را شنیدم. 6.5 شدم! ریدینگ را شدم 6 که اصلا انتظار نداشتم ولی خوشبختانه رایتینگ را 6 آوردم و حداقل را آوردم. دست همه دوستان که من را از دعای خیر فراموش نکردند درد نکند..
لینک
یکشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

   کار و کاسبی   

در یک شرکت مهندسی مشاور که خانمهای پر مشغله ای دارد. یکی از خانمهای نقشه کش کسب و کاری راه انداخته جالب توجه. کاتالوگ محصولات آرایشی و بهداشتی یک شرکت معروف را اورده و به خانمها نشان می دهد. این بندگان خدا هم که وقت ندارند بروند و بگردند. کلی سفارش داده اند. به نظر با شرکت مزبور هماهنگ شده و پورسانت می گیرد. در هر صورت فکر خوبی است. هم به نفع خودش است هم دیگرانی که وقت برای این کارها ندارند.. در کارش هم قطعا پیشرفت می کند چون خدمتی را عرضه میکند که مشتری دائمی دارد.
لینک
یکشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

   اس ام اس   

در گیر و دار جمع و جور کردن اسباب واثاثیه مسافرت آخر هفته و گردگیری کردن بعد از 40 روز و ....در حالی که لوله کش داشت شیر خراب دستشویی را درست می کرد و وسیله کم آورده بود و آقای همسر می رفت بیرون و می امد.و البته قرار بود از بنگاه برای دیدن خانه بیایند و من داشتم در یک حرکت خودجوش شام هم می پختم. اس ام اسی از یکی از دوستان به آقای همسر رسید که خیلی جالب بود. این دوست که ما تا الان نفهمیدیم چطوری یهویی به این نتیجه حکیمانه رسیده بود . زده بود اگه برنامه ای برای خارج رفتن دارید ما را بی خبر نگذار!!! جل الخالق!ولی جالب بود،نه.
لینک
یکشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

   دوستی   

عزیزترین زنگ زد و رفتم بدرقه یک دوست در شرکت آنها. خیلی سخت بود گریه نکردن جلوی آقای اطلاعات دم در. جدا شدن همیشه سخت است مخصوصا اگر از دوستی باشد که 17-18 سال باهاش بودی. نه در همه لحظه ها ولی در مهمهاش .کلی هم یاد و خاطره روز گرفتن گواهی اتمام تحصیلات از دبیرستان به عنوان معرفی نامه به دانشگاه را زنده کردیم وجشن فارغ التحصیلی. امروز البته در مقابل آن روزها اصلا گریه نکردیم چون بزرگ شده بودیم. ان روز ان قدر گریه کریم که معلم جبرمان فکر کرده بود روی قطر ایران دانشگاه قبول شدیم و وقتی شنید که در دو دانشگاه یک شهر پذیرفته شده ایم کلی بهمان خندید.! . حافظ یک شعری دارد که(حدودا) ماهم از شهر برفتست و به چشمم سالی است. واقعا همین که می دانی یک نفر را نمی توانی ببینی بیشتر دلتنگش می شوی. اما شاید در همان فاصله زمانی دیگری را که به همان اندازه دوستش داری نبینی ولی همین که می دانی نزدیکت است. ان قدر دل تنگش نمی شوی. به نظرم دلتنگی با فاصله مکانی دوست نسبت مستقیم دارد. هر چه دورتر زودتر دلتنگ هم.
لینک
سه‌شنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

   کتاب خوب   

دیشب یک کتاب، خوب خواندم. از اون کتابهایی که مال نوجوانهاست اما ما به عنوان نسل جنگ دیده باز هم از چنین چیزهای ساده ای محروم بودیم . کتاب "خانواده آقای ابله".نوشته رولد دال. قبلا از این نویسنده "ماتیلدا" را خوانده بودم که مال پسر خاله راهنمایی ام بود. . کلی نقاشی داشت. به اندازه ماتیلدا هم قشنگ نبود . قصه خانواده اقای ابله اش به بچه ها انتقام گرفتن ار یاد می داد. قصه اولش آقای هوپ هم به درد بچه ها نمی خورد چون درباره این بود که چطور آقای هوپ سر خانم همسایه کلاه گذاشت و آخر سر باهاش ازدواج کرد.اما قصه میمون و زرافه و پلیکان. داستان این سه تا حیوان بود که یک شرکت شیشه پاک کنی راه انداخته بودند اسمش را هم گذاشته بودند. شرکت شیشه پاک کنی بدون نردبان. ایده اش خیلی جالب بود. پلیکان از منقارش جای سطل استفاده می کرد. زرافه جای نردبان و میمون شیشه پاک کن آخرش هم ذوق کردم که 100 و اندی صفحه کتاب خواندم. یک نفس! و کلی احساس prolific reader بودن کردم..
لینک
سه‌شنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

   و اما امتحان   

پر جونم نوشته بودم چه جوری دادم. اما پرشین بلاگ دلش نخواست نشان بده نداد. نوشته بودم که واقعا ازت ممنونم که این قدر خوب درباره امتحان توضیح دادی. امتحان دقیقا همان طوری که گفته بودی بود. ریدینگها را هم بد جور پیچانده بودند اما امتحان:.! شب بد خوابیدم. قرص خواب هم کمکی نکرد. در نتیجه برعکس روز اسپیکینگ اصلا سر حال نبودم. از 7.5 جلوی در دانشگاه ایستاده بودیم . 8 رفتیم تو . امتحان 9:40! شروع شد . دیر شروع کردند وگرنه نظمش بد نبود. یک اشکال عمده هم داشت نگفته بودند که هیچگونه خوراکی نمی شود داخل برد. این واقعا بی انصافی است چون توان ادمها با هم فرق می کند. حتی تک و توک شکلاتی که بچه ها دستشان بود را هم می گرفتند. جامدادی که اصلا و ابدا!فقط یک بطری آب می شد ببری داخل. که مثلا من که یک بطری شربت رقیق داشتم نگذاشتند ببرم تو و مجبور شدم شربت خوشمزه سکنجبین با عرق نعنا را خالی کنم روی زمین و جاش آب پر کنم!آخرای امتحان دیگه رسما داشتم از ضعف می مردم. که اول رایتینگ (تنها زمان داده شده برای خروج از سالن) . دو تا آب نبات را که یواشکی در جیب شلوارم جاداده بودم بخورم و کمی بهتر شوم.در لسنینگ اشتباه اسپلینگ زیاد کردم. به دیکته کلمات ساده ای شک کردم و یحتمل غلط نوشتم!از ریدینگ راضی هستم هرچند نمی دانم چطور زدم . به نظرم یکی از ریدینگ های معمول ته کمبریجها اضافه داشت! به همین خاطر دیگر وقتی اضافه نیاوردم. که چیزی را چک کنم. موضوع رایتینگ هم بد نبود اما از چیزهایی که نوشتم راضی نیستم. چرت و پرت محض نوشتم. جمع بندی اش این که فقط از اسپیکینگ راضی ام! اون هم چون ممتحن خیلی مشتاق نگاه می کرد و من هم به این خیال گذاشتم که لابد دارم خوب حرف می زنم. امیدوارم مجبور نشوم تکرارش کنم.
لینک
یکشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

   و اما امتحان   

پر جونم نوشته بودم چه جوری دادم. اما پرشین بلاگ دلش نخواست نشان بده نداد. نوشته بودم که واقعا ازت ممنونم که این قدر خوب درباره امتحان توضیح دادی. امتحان دقیقا همان طوری که گفته بودی بود. ریدینگها را هم بد جور پیچانده بودند اما امتحان:.! شب بد خوابیدم. قرص خواب هم کمکی نکرد. در نتیجه برعکس روز اسپیکینگ اصلا سر حال نبودم. از 7.5 جلوی در دانشگاه ایستاده بودیم . 8 رفتیم تو . امتحان 9:40! شروع شد . دیر شروع کردند وگرنه نظمش بد نبود. یک اشکال عمده هم داشت نگفته بودند که هیچگونه خوراکی نمی شود داخل برد. این واقعا بی انصافی است چون توان ادمها با هم فرق می کند. حتی تک و توک شکلاتی که بچه ها دستشان بود را هم می گرفتند. جامدادی که اصلا و ابدا!فقط یک بطری آب می شد ببری داخل. که مثلا من که یک بطری شربت رقیق داشتم نگذاشتند ببرم تو و مجبور شدم شربت خوشمزه سکنجبین با عرق نعنا را خالی کنم روی زمین و جاش آب پر کنم!آخرای امتحان دیگه رسما داشتم از ضعف می مردم. که اول رایتینگ (تنها زمان داده شده برای خروج از سالن) . دو تا آب نبات را که یواشکی در جیب شلوارم جاداده بودم بخورم و کمی بهتر شوم.در لسنینگ اشتباه اسپلینگ زیاد کردم. به دیکته کلمات ساده ای شک کردم و یحتمل غلط نوشتم!از ریدینگ راضی هستم هرچند نمی دانم چطور زدم . به نظرم یکی از ریدینگ های معمول ته کمبریجها اضافه داشت! به همین خاطر دیگر وقتی اضافه نیاوردم. که چیزی را چک کنم. موضوع رایتینگ هم بد نبود اما از چیزهایی که نوشتم راضی نیستم. چرت و پرت محض نوشتم. جمع بندی اش این که فقط از اسپیکینگ راضی ام! اون هم چون ممتحن خیلی مشتاق نگاه می کرد و من هم به این خیال گذاشتم که لابد دارم خوب حرف می زنم. امیدوارم مجبور نشوم تکرارش کنم.
لینک
یکشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٧ - خودم!

   امتحان گذشت!   

لینک
شنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٧ - خودم!