فکر کنم یکی دو ماهی هست که مرتب بدنم درد می‌کنه. بعضی وقتها پشتم بعضی وقتها چشمم سرم و...

دوستان و اطرافیان معتقدند که دارم سرما می‌خورم اما نشانه‌ای دیده نمی‌شود چون به محض بروز علائم این چنینی بیشتر خودم را تحویل می‌گیرم و بهتر می شوم. اما راستش فکر کنم بهتر باشد سرما بخورم. لااقل تکلیف یک سره است.

دیشب رفتیم به اصرارآقای همسر چشم پزشکی . من هم کلی با خودم کلنجار رفتم که یحتمل عینکی که داد را بزنم و بشوم عینکی! دو جای مختلف رفتیم جای اول دکترشان صبحها می‌امد! جای دوم یک نفر به نوبت ما برق رفت! خلاصه که خدا نخواست عینکی بشوم.

یک سوالی برایم پیش آمده آن هم اینه که چرا خانمهای متاهل تمایل کمی برای برقراری ارتباط و رفت و آمد خانوادگی دارند! در صورتی که آقایان این طور نیستند. دوستان آقای همسر خیلی راحت‌تر از دوستان من هستند در این مورد. من چند بار تلاش کردم که آغاز کننده رفت و آمد باشم چون گروه خونی‌ام با همسران دوستان آقای همسر نمی‌خواند. اما دوستان من تابلو است که دوست ندارند. برایم عجیب است! با دوستان آقای همسر بعضا خوش هم می‌گذرد گاهی هم سخت می‌گذرد. اما نمی‌دانم چرا دوستان من خیلی واضح تمایلی که آشنایی همسرانشان با دیگران ندارند. اگر این آدمها آقا بودند و نمی‌دانستم که همسران آنها هم مهندسند و از لحاظ کلاس اجتماعی در یک سطح هستند فکر می‌کردم لابد خیلی با هم تفوت دارند و دلشان نمی‌خواهد کسی این موضوع رابداند.

نمی‌دانم جوابی ندارم؟!

لینک
یکشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

چهارشنبه معنی اللهم اشغل الظالمین بالظالمین را فهمیدم!

همکار معلوم الحال من و مدیر معلوم الحالتر با هم دعوایشان شد ناجور. مدیر ارشد هم به همکار معلوم الحال توصیه کرده بود که برو مرخصی دو هفته!

این مدیر فسقلی- از لحاظ عقلی - هم کلی به تکاپو افتاد که من که با مدیر ارشد صحبت کردم چه گفته‌ام! نکند که زیرآب ایشان را زده باشم؟! البته قبل‌تر به بنده گفته بود که فکر نکنید می‌توانید زیرآب من را بزنیدها! من خیلی کارم درست است و اینجا قدیمی‌ام و مدیر می‌تواند زیرآب پرسنلش را بزند نه پرسنل زیرآب مدیر! جالب قضیه اینجاست که من در جواب مزه پرانی‌های ایشان از ایشان خواسته بودم با من شوخی نکند . این حرف را تحویل من داده بود!

خلاصه هر دو نفر به تیر ترکش همدیگر گرفتار شدند و البته من هم که از دست هر دو نفرشان کفری بودم مقادیری دلم خنک شد. البته باز هم مثل قبل هر دو شکایت همدیگر را پیش من آوردند! و این موضوعی بود که من به مدیر ارشد گفته بودم.

مدیر فسقلی چند بار به من گفته که اصلا من چرا با مدیر ارشد صحبت کردم. برای او گران تمام شد! به درک . می‌خواست اشتباه نکند.

اما یادداشت همکار معلوم‌الحال برای خداحافظی کاملا نشان‌دهنده شخصیت والای ایشان بود. که البته توسط اینجانب مستقیم به سطل آشغال ارسال گردید. نوشته بود:

خانم ***

من رفتم.

شماره تلفنم   خانه******* موبایل********

حتما باهام تماس بگیر. خداحافظ

حلالم کن

ادبیات ایشان را ببینید و خود حدیث مفصل بخوانید ازاین مجمل! که من با چه انسان فرهیخته‌ای سر و کار داشتم.  البته هر چند به زبان نمی‌اورد اما تفاوتی در حد خدا و بقیه برای خود و دیگران قایل بود. امیدوارم که دیگر برنگردد. من چه نیازی به ارتباط با چنین انسان از دماغ فیل افتاده‌ای دارم.

لینک
شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

در بین پیغمبرهای خدا به حضرت موسی خیلی حسودیم می‌شود. خدا خیلی خیلی تحویلش می‌گرفته.

از همان اول که به دنیا آمد. تا ...

دلم می‌خواهد بیشتر درباره‌اش بدانم. هربار که شعر زیبای پروین را که در سالگی خواندم و با همان بار اول خواندن مقادیری ازش را حفظ کردم از بس ازش خوشم آمد برای خودم می‌خوانم مثل چند دقیقه پیشبیشتر حسوددیم می‌شود:

مادر موسی چو موسی را به نیل  در فکند از گفته رب جلیل

خود ز ساحل کرد ب حسرت نگاه  گفت کای فرزند خرد بی‌گناه

گر فراموشت کند لطف خدای       چون رهی زین کشتی بی‌خدای

گر نیارد ایزد پاکت به یاد                آب خاکت را دهد ناگه به باد

وحی آمد کاین چه فکر باطل است   رهرو ما اینک اندر منزلست

پرده شک را برانداز از میان              تا ببینی سود کردی یا زیان 

در تو تنها عشق و مهر مادریست     شیوه ما عدل و بنده‌پروریست

نیست بازی کار حق خود را نباز        آنچه بردیم از تو باز آریم باز

سطح آب از گاهوارش خوشتر است  دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغیان می‌کنند       آنچه می‌گوییم ما آن می کنند

قطره ای کز جویباری می‌رود           از پی انجام کاری می‌رود

ما گرفتیم آنچه را انداختی              دست حق را دیدی و نشناختی

کشتی‌ای ز آسیب موجی هولناک   رفت وقتی سوی غرق‌آب هلاک

 تندبادی کرد سیرش را تباه           روزگار اهل کشتی شد سیاه

قوتی در لنگر و سکان نماند            قوتی در دست کشتیبان نماند

ناخدایان را کیاست اندکی‌ست       ناخدای کشتی امکان یکیست

...

زان گروه رفته طفلی ماند خرد       

 طفل مسکین چون کبوتر پر گرفت   بحر را چون دامن مادر گرفت 

بعد می‌گوید که چه الطافی به این طفل خورد می‌شود اما:

کردمش با مهربانیها بزرگ             شد بزرگ و تیره‌دلتر شد ز گرگ

...                                              آن یتیم بی‌گنه نمرود شد!

خواست تا لاف خداوندی زند           برج و باروی خدا را بشکند

...

پشه‌ای را حکم فرمودم که خیز     خاکش اندر دیده خودبین بریز

تا نماند باد عجبش در دماغ           تیرگی را نام نگذارد چراغ

...

آنکه که با نمرود این احسان کند    ظلم کی‌با موسی عمران کند

تازه بعدش هم که در دربار فرعون بزرگ می‌شود و بعدش هم که خدا واسش معلم خصوصی می‌گذارد(حضرت شعیب) و...

همیشه هم واسم سواله که چرا؟! خدا من را این قدر که نه ولی خیلی وقته تحویل نگرفته؟!

خوب منم بنده‌اشم. این را که نمیتونه هاشا کنه!

 

لینک
سه‌شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

خواستم دیگر اینجا آه و ناله نکنم نیت کردم فالحافظ بگیرم و هر چه آمد اینجا بگذارم. این آمد:

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی    جان ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی 

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو            ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی.

.

.

.

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست        عالمی دیگر بباید ساخت وزنو آدمی

واقعا راست گفته من هم ۲۰۰٪ با این بیت آخر موافقم!

لینک
سه‌شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

در شرکت فعلی من آدمها به طرز محسوسی نسبت به سن وتوانشان پول دارتر هستند. همه همکاران فعلی من جوانان حدود ۳۰ سال اندکه متاهلهایشان همه صاحب خانه‌اند و اتومبیل هم دارند اما به نظر من حرص غریبی به پول دارند. اغلب دنبال عوض کردن ماشینهایشان و خرید ماشینهای گران‌ترند مثلا همین چند دقیقه پیش آگهی تبدیل پراید به ریو با وام ۵ میلیونی سر و صدایی به پا کرد که بیا و ببین. البته جالب قضیه این‌جا بود که یکی دو نفرشان پراید داشتند و بقیه به مزاح مي گفتند که حاضرند پژوهایشان را بفروشند و پراید بخرند تا از این وام استفاده کنند!

این آدمها مثل بیشتر آدمهای جامعه هستند دنبال پیشرفتند به تعبیر خودشان. از نظر انها امثال ما عجیبند. نه ماشین عوض میکنند نه بچه‌دارند که هزینه صرفش کنند و به خیال بعضی چند تا شاید ملک دارند و رو نمی‌کنند! به قول یکی از دوستان آقای همسر که معمولا وقتی ما را می بیند می‌پرسد پس شما این پولها را چه‌کار می‌کنید؟!

مدتهاست که من به قصد و هدفی که برایم مهم است پس‌انداز می‌کنم اما هنوز تا رسیدن به آن آرزو فاصله مدیدی دارم.

چند وقت پیش که مرد همسایه ما که شغلش راننده تاکسی است برای خانمش یک پژو خرید از آقاقی همسر پرسیدم چقدر پول داشته باشی برای من ماشین می‌خری و او جواب مورد انتظار من را داد که مگر این ماشین مال ما نیست و مگر الان چقدر ازش استفاده می کنیم!

نمی‌دانم شاید من یا ما اشکال داریم ؟!

لینک
یکشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

امروز آب شرکت ما تا نزدیک ظهر قطع بود.

لوله آب سر خیابان ترکیده بود. وضعیتی بود ها.بعضی آقایان بعضا مرخصی گرفتند و رفتند به هوای دستشوی رفتن بیرون و دیگه برنگشتند! بعضی از همکارها مرخصی گرفتند و رفتند بیمارستان ولی عصر که نزدیک شرکت است دستشویی.

یکی از همکاران خانم که برای سر زدن به دختر کوچولوش داشته می‌رفته مهد شنیده که اقای نگهبان با تعجب گفته امروز چه خبره همه دارند میرن بیرون؟!!

ملت کلی از صبح از خودشان نظر در کردند. یکی می‌گفت یک می‌نی‌بوس بگیرند بریم ساختمان مرکزی دستشویی. یکی می‌گفت مرخصی بگیریم بریم خونه. یکی می‌گفت برن از ساختمان مرکزی چند تا گالن آب بیارند. اخه چایی هم از صبح تعطیل بود. ظرفها نشسته مانده بود خوب!

بگذیم آب آمد. ولی زندگی هنوز عادی نشده. من هم که از صبح به خودم گفته بودم زود می‌رم خانه دارم می‌اندیشم که برم یا نرم!

لینک
شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

گفتم بیایم یک چیز خوب بنویسم عوض این انرژی منفی چند روزه در بیاید.

امروز صبح یک فیات قدیمی را دیدم که قرمز بود تقریبا آلبالویی و رویش یک ایرانیت قدیمی لوله شده سبز آبی بود. قشنک بود.

بعد امروز فهمیدم تربت جام به خاطر آرام‌گاه شیخ احمد جام معروف به پیر ژنده پوش اسمش تربت جامه. که اون هم مثل خیلی از عرفا اولش عیاش بوده ولی در همان جوانی یک دفعه متحول می‌شود. یک شعر دوبیتی هم ازش شنیدم که می‌گفت مثل تیشه نباش که هی یا طرف خودت بزنی یا دیگران مثل اره باش در اعتدال.یکی به سمت خودت بکش یکی به سمت دیگران.

عجب آدم با دقتی بوده ها! 

لینک
چهارشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

(تذکر:فقط غر زدم لطفا هر کس نخواست نخواند چون احتمال اثر منفی می‌رود)

وقتی زندگی

وقتی زندگی بر وفق مراد نیست و دادرسی هم نمی‌یابی که دادت بستاند. صدای خودت هم آنقدر بلند نیست که به جایی برسد می‌شوی هم احساس من.

وقتی دلت گرفته از این دنیای بی‌نظم و قانون دور و برت که مثلا تو با سابقه و توان بیشتر حقوقی کمتر از ابله‌های اطرافت می‌گیری و حاضر به افزایش حقوقت نیستند و دنبال عوض کردن کاری و نمی‌دانی چه می‌شود باز مثل من می‌شوی. و هیچ کس در جای خودش نیست.

وقتی از دست آدمهای کج و کوله سر کار به خانه پناه می‌بری و از دست آدمهای خانه(همسایه‌ها) به سر کار .

وقتی ریئست یک خنگ ۹۹٪ است هرچند اسمش این است که شریفی است. و همیشه کار تو را اول زیر سوال می‌برد بعد که عصبانیت کرد و عصبانیتت را خوردی و توضیح دادی. تازه می‌فهمد که خودش غلط گفته و با یک ببخشید سر و ته کار را هم می‌آورد. و باز این سیکل تکرار می‌شود!

وقتی آقای ریئس از همکارت کینه شتری به دل دارد و به قول خودش ! گل کار را برای تو می‌اورد . به تناسب هم اعصابت را به هم می‌ریزد . بعد همکار سابق الذکرت که بسیار دور از انسانیت است به محض تمام شدن کارت مثل لاشخور بالای سرت می‌رسد و می‌پرسد که چه کرده‌ای و چطور. دلت می‌خواهد دهانش را صاف کنی اما از خدا خجالت می‌کشی و فرض می‌کنی هدفش یاد گرفتن است نباید ناامیدش کرد.

وقتی در تمام این موارد افکار بعضا جسورانه یا شاید خبیثانه ای به ذهنت می‌رسد که یک حال اساسی به این دوروبریهای ابله بدهی و باز از خدا می‌ترسی و نمی‌کنی.

مثلا به فکرت می‌رسد که به تلافی کورور کورور آزار و سر و صدای همسایه‌هایت تلویزیون را از صبح علی الطلوع با صدای بلند روشن بگذاری یا گذشته همکارت را به رخش بکشی یا ...

و باز نمی‌کنی چون فکر می‌کنی وعده خدا حق وخدا بهترین شاهد است که با هر سختی آسانی است و هر چه منتظر می‌شوی اتفاقی نمی‌افتد. . نباید بدی را بدی جواب داد! اما من!

من نه پیغمبرم نه امام. تا چند سال پیش ناخواسته بودم. این را مدیر محل کار اولم مرتب تکرا رمی‌کرد که نباید دنبال تغییر دادن دیگران باشم. چرا باید به این همه بد نیکی کنم اصلا چون سمت الهی ندارم و دورو بریهایم گوسفند تراز مردم زمان جاهلیت اند مگر می‌فهمند مگر نکرده ام؟! واقعا حق ماست که در غیبت باشیم چون واقعا لیاقت حضور یک انسان کامل رانداریم-منظورم کامل بودن خودم نیست. خانه‌شان از جای دیگری ویران است که نیکی کردن راه به جایی نمی‌برد. هرچند راه دیگری بلد نیستم اما ظرفیتم رو به پایان است.

حالا همه اینها را رها کن . وقتی کسی را که این همه سعی می‌کنی راضیش کنی بلکه شرایط ات بدتر نشود به عنوان عقوبت کرده کنونی‌ات.چرا که معتقدی نباید انگشت به در کوفتن کس رنجه کنی تا... 

و او هم محلت نمی‌گذارد. تو را تشنه می‌برد لب دریا و برمی‌گرداند. هر چه صدایش می‌کنی که بلکه ببیندت که به انتهای صبر نزدیکتر از هر مقصد دیگری هستی باز هم انگار نه انگار.

هر چه سعی می‌کنی خوبباشی شاید تلافی خبط و خطایی که تو را به این نقطه هبوط آورده باشی. باز هم این سریال بی‌معنی پایان نمی‌گیرد و هر بار به تصمیمی می‌رسی که امیدواری برایت آرامش همراه آورد یک امید موقت که چاره‌ای جز ریسک کردن برایش نداری از کوچه پس کوچ‌های عمرت بیرون می‌زند و بعد می‌بینی که فقط رنج بیشتری کشیده‌ای بدون رسیدن به نتیجه‌ای!

اینها حال و روز چند روز اخیر من است! دل خسته‌ام.

لینک
سه‌شنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام دوست

این زندگی ما هم واسه خودش عالمی شده پر از بالا پایین کردن. یک سر نه سه تا سر هم داریم سودا. من و آقای همسر و عزیزترین!

با یک دست هم که هزار تا هندوانه می‌خواهیم برداریم. در راستای لج و لجبازی با دولت فخیمه انگلیس که به قول دوست جون در جریان مراحل بورس توفیق داشتیم لاقل دو بار بریم  تو خاکش. رفتم یک سرچی برای موقعیتهای شغلی مرتبط کردم یکی دوتاش هم خیلی توپ بود اما برای اپلای کردن باید با کردیت عضو سایت می‌شدی! البته من فهمیدم که انگلیس عجب جای توپی است برای کار رشته ما! کلی پتروشیمی و پالایشگاه و... دارد. تا جایی که من فهمیدم.

حالا چه کنیم چه کار کنیم چه حقه‌ای سوار کنیم؟! این بخشی از کتا ب داستان مورد علاقه بچگی‌های داداشی است که من ۱۰۰۰ دفعه واسش می‌خواندم. حفظ بود ها ولی باز می‌گفت براش بخوانیم. از نظر من که هنوز نیم وجبی است هر چند که داره میره سربازی. و منتظر شرکت پور شور در کنکور فوق امساله.

بگذریم . راستش این است که دلم می‌خواست کلی غر بزنم روم نشد. آمدم اینجا گفتم بگذار حواس خودم را پرت کنم.

لینک
دوشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد!

خسته‌ام از بودن با این آدمهای کج و کوله. آنقدر کج و کوله که هیچ احساس نیازی برای برقراری ارتباط با‌انها نمی‌کنم!

اوضاع خانه قدری آرام شده قدری! نه بیشتر به این معنی که انگار معلم بچه فیل بالایی‌ها بدجور گوشش را کشیده که تا قبل از ۱۱ می‌خوابند(معمولا) چند وقتی هم هست که دیگر مثل قبل ۲ صبح از بیرون تشریف نمی‌اورند. اما تا دلتان بخواهد همسایه کناری از حدود ۷ صبح تا ۱۱ شب و در ظهرها بیشتر سر بچه‌هایش جیغهای بنفش می‌کشد و البته بچه‌ها هم این کار را از مادر فهمیده‌شان یاد گرفته‌اند.

جمعه رفتیم کنسرت گروه عارف. ۱۶ نفر بودند. مشکاتیان سنتور می‌زد و چه سنتوری می‌زد! نوربخش می‌خواند و کیوان ساکت هم جزو نوازندگان بود. انتراکت را حذف کردند و با سانسور بخشهایی مثل تک نوازی نی که در شبهای قبل وجود داشته سر و تهش را هم آوردند. 

نمی‌دانم چرا اینجا را باز کردم؟! دیگر حال و حوصله حساب کتاب برای آینده را ندارم. حال و حوصله سرچ کردن برای خارج رفتن!

به قول کتاب عربی چهارم دبیرستان:اف لهذالحیات الموحشه

لینک
یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خداوند خورشید و ماه

از دیروز تا حالا گیج می‌زنم. مرتب با خودم صحبت می‌کنم که ببین خودم:

آدم موفق و شکست خورده تفاوتشان در نگرششان است. کتاب برنده بازنده را که هدیه دوست گلم است که امروز تولدشه هی ورق می‌زنم و تفاوت نگرش را به خودم یادآوری می‌کنم که آدم موفق کسی است که از شکستهاش درس می‌گیره و...

خلاصه هنوز تو بهتم. امروز داشتم فکر می‌کردم که دفترچه‌ای را که توش یادداشتهای جمع آوری اطلاعات برای بورس مربوطه را نوشتم چکار کنم؟! بندازم دور .نگه دارم .من که دیگه انگلیس نمی رم. سال دیگه هم عمرا دوباره اقدام نمی‌کنم. اگه اشکال از نامه بیان هدفمه این هدفه که برای من مقدسه و می‌خواهم بهش برسم. خود آدم که باید لااقل به کار و هدفش اعتقاد داشته باشه.  از دفترچه دور شدم نمی‌دانم چه کارش کنم. حداقل۴۷تا دانشگاه را چرخیدم و ازشان اطلاعات مربوط به رشته ام را نوشته‌ام. ولی چه فایده!

دیشب داشتم فکر‌می‌کردم شاید هم اشکال از رشته‌مان است؟! چون آن‌ور ظاهرا بازار کارش بهتر از ایران خودمانه. کسانی تا الان من شنیدم این بورس را گرفتند یا علوم انسانی بودند و بیشتر طب. نمی دانم هر چه که هست باید دنبال راه دیگری بگردم برای آینده‌ام. ۳ ماه تمام سر کار بودم با این بورس. خانه‌مان راعوض نکردیم چون من فکر می‌کردم میشه؟!بخش کاریم را عوض نکردم چون فکر می‌کردم میشه!

خوب اشکال از خوش خیالی خودمه. هر چند وقتی اقدام کردی مجبوری تا تهش بری و جز این تصمیمهایی که من گرفتم کار دیگه نمی‌شد کرد. من باید مسئولیت خودم را قبول کنم . همین نوشته گویاست که تو کله‌ام چه خبر است.

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند 

لینک
چهارشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خدای شکست و بیروزی

به دلیل فالها و نشانه‌های درونی که احساس می‌کردم امروز زنگ زدم شورای فرهنگی سفارت. باز هم مسئول بورسها گوشی رابرنداشت و ابراتور وصل کرد و بود-خدایی اگر جلسه فرم بر کردن را نرفته بودم چطور می‌خواستم تماس برقرار کنم وقتی حتی اسم مسئولش را که در آن جلسه گفت نمید‌انستم- و ایشان وصل کرد به جای دیگر و خانم مسئول آن بخش رفت و لیست را نگاه کرد و گفت برایم ای میل ریجکشن ارسال کرده‌اند.

البته من دو بار بعداز تماس هم ای‌میلم را چک کردم و هیچ ای‌میلی دریافت نکرده‌ام. می‌خواهم زنگ بزنم و سئوال کنم. لاقل بدانم چرا؟! آیا برگه زبانم تصحیح نشده؟!

راستش این چند روز خیلی برایم کم رنگ شده بود و نمی‌دانستم که بخواهمش یا نه. این چند روز به این موضوع فکر می‌کردم که شاید استرالیا رفتن بهتر از مشروط درس خواندن این‌طوری باشد. شاید هم باشد!

دوست خوب همکارم معتقد است که موقعیت بهتری در مسیر زندگی من قرار می گیردو خدا کند این گونه باشد. خدا کند.

لینک
سه‌شنبه ٦ آذر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خدای همه زمانها

چند روز است که همش تو خانه را ه می‌رویم و می‌گوییم :اه اه چقدر خانه کثیف شده! این دفعه چقدر زود آشغال ها به چشم آمدند!

امروز برای بر کردن تایم شیت تقویمم را نگاه میکردم دیدم ۴ مهر تا حالا خانه را جارو نکرده‌ایم! یعنی فقط از خانه به عنوان خوابگاه استفاده کرده‌ایم. حتی روزهای تعطیل اغلب خانه نبوده‌ایم.

این روزها چقدر سریع می‌گذرد. و انتظار ما هنوز ناتمام است.

یک نظریه از خودم در کنم؟! این چند روز از بس فال حافظ گرفتم حافظ به ستوه آمده است. البته بقیه را هم کچل کردم از بس ژرسیدم به نظرتان چی‌میشه.

چند شب ژیش آقای همسر درباره امتحانی که داده بود سوال کرد که به نظر من قبول می‌شود یا نه؟!

استثنا آن روز من این سوال را نژرسیده بودم. گفتم نمی‌دانم! دوباره و سه باره به طرق مختلف ژرسید. من کلافه شدم. با زرنگی گفت ژس چرا مرتب از ما می‌ژرسی که به نظرمان چی‌می شه؟!

خوب راست می‌گفت حرف حساب جواب نداره. عزیزترین می‌گه خوبه که من به توی ژست قبلی نوشتم که به نظرم باید بشه وگرنه چند دفعه نظر آنها را می‌ژرسیدم؟!  اون هم راست می‌گه!

ژ:=ب با سه نقطه. هر کاری کردم نگرفت که درست بنویسم.

واقعا عجب آدمی‌ شدم.

لینک
یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦ - خودم!