به نام دوست

چقدر خوبه که آدم دوستهای گل داشته باشه. دیشب دوست جون قدیمی خودم که از یازده سالگی با هم دوستیم بهم اس ام اس زد که نتیجه دکتر قلب رفتنم چی شد. خوشحالم که دوستی به این خوبی و مهربانی دارم که این قدر به یاد منه.

دکتر ولی حرفهایی زد ها! نوار قلب گرفت و چند بار پرسید وقتی تپش قلب می‌گیری یک دفعه کم می‌شه یا کم کم؟! هر چه من گفتم نمی‌دانم دقت نکردم دوباره پرسید! گفت چربی بالا می‌تواند باعث تپش قلب شود. و برگشت دریچه میترال من هنوز مینور است. بعد هم گفت نمک و چربی و نشاسته کم تر بخورم به خاطر چربی! معاینه اش هم متفاوت بود با پزشکان قبلی گفت انگشتهات را مشت کن بعد گوشی گذاشت!

نتایج هنوز اعلام نشده به این معنی که من ای میلی بالغ بر رد یا قبول دریافت نکرده‌ام. به چند نفر جدید هم موضوع بورس را گفتم!

یک خلاصه کتاب جالب دارم می‌خوانم.توش نوشته:

 - تفاوت بین موفقیت و شکست تفاوت نگرش ماست.

- هر مشکلی فرصتی دارد و هر فرصتی مشکلی. 

- فقط ۱۲.۵ درصد نتیجه کار تیمی ما حاصل دانایی ماست ۸۷.۵ درصد نتیجه روابط ما با دیگران است!

عید فردا مبارک. من سالها بارها دراین روز عیدیهای غیر قابل باوری از صاحب این روز گرفته ‌ام. برای فردا هم زیاد نیت دارم.

لینک
چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦ - خودم!

       

 

به نام خدای هستی

چند روزتلاش کردم ولی نتوانستم وارد پرشین بلاگ بشوم.

دیروز رفتیم جلسه با مدیر ارشد! قرار شده first issue مربوط به PFD ها را 60% حساب کنند. شاخ درآوردم. خودشان هم میدانند که عجیب است و عرفش 30% است .اینجا همه می خواهند توپ رادر زمین حریف بیندازند مثلا مدیر ارشد می گفت مشکل کارفرماست که ظرف یک هفته commentبدهد. نداد ما 90% حساب می کنیم!ولی به جهت آینده نگری و اینکه کارفرما رفاقتی قبول کرده اینها هم می گویند به نفع ما! تازه واحد ما قرار است از 5 نفر به 9 نفر تغییر نفرات داشته باشد! اگر بخواهم با شرکت قبلی ام مقایسه کنم همین 5 نفر هم نسبت به حجم فعلی کار زیاد است و چون هیچ حس مهندسی درباره آینده ندارم شاید دارم زود قضاوت می کنم.

بگذریم. عزیزترین دوبار زنگ زده بود و نتیجه را پرسیده بود و مسئولش نبود و گفته بودند اگر هم مشخص نشده باشد  این روزها مشخص می شود و Emailمی زنند. دوباره دارم دلشوره می گیرم.

این از آن چیزهایی است که خیلی کم در زندگی 29 ساله ام با این اطمینان خواسته ام. همیشه اگر چیزی را خواستم یا از بین چندین چیز مختلف بوده و تا لحظه آخر یقین نداشته ام که انتخابم 100%  درست بوده است یا نه و مرور زمان مشخص کننده درستی یا غلط بودن تصمیمم بوده یا این قدر برایم مهم نبوده است. در حالت کلی هم همیشه آینده آن چیز وزن زیادی در انتخاب شدن یا نشدنش داشته. مثل انتخاب رشته دانشگاه .

این بار شاید اولین باری است که چیزی را بدون دیدن آینده بعدش می خواهم. نمی دانم چرا. حتی اگر یک سال هم نباشد و کمتر باشد یک احساس جدید باز مرا به خواستنش دعوت می کند. به قول یک دوست شاید وقتی چیزی را می خواهیم و به آن نمی رسیم به خاطر این است که وجود دارد کسی که بیشتر از ما آن را خواسته.نمی خواهم در خواستن کوتاه بیایم. شاید هم اشتباه می کنم و به صلاحم  نیست. اما گمان نمی کنم این گونه باشد. در طول زندگی ام گاهی شده چیزی را خواسته ام اما احساس کردم مستحق آن چیز نیستم پس خواسته ام اما نه با یقین. اما این بار انتخاب شدن را حق خودم می دانم

شاید هم خود شیفته شده ام.

دیشب خواب دیدم که پول همراهم نیست و رفته‌ام بیرون و پول لازمم شده. یک سکه طلا همراهم است وتصمیم می‌گیرم سکه را بفروشم. وارد طلا فروشی می‌شوم. طلا فروش هم یک خانم است قبل از اینکه من چیزی بگویم یک جفت گوشواره نگین دار نشانم داد و گفت: این هم سفارش شما! و من هم مبهوت ماندم که من که می‌خواستم طلا بفروشم!

می‌دانم آخر ماه است و خواب تعبیر ندارد. ولی خوب دیگه!

لینک
سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خدای هادی

امروز شنبه است شکر خدا سفارت و شورای فرهنگی اش تعطیل است و من مطمئن ام که خبری نیست. پنج شنبه خیلی وسوسه شده بودم که زنگ بزنم اما جلوی خودم را گرفتم . دیدیم اگر زنگ بزنم نگرانی ام بیشتر می‌شود و به زنگ زدن معتاد می‌شوم و مثل دفعه پیش پدر خودم را در می‌اورم. عزیزترین داوطلب زنگ زدن شد ولی من دیدم باز هم برای من همان است که خودم بزنگم.

بی خیال! دنیا دو روزه! دیروز امتحان بیگ تست زبان داشتم. خدا خیر بده به معلممان که مجبورمان کرد وکب و فریزال های کتاب تمرین را بخوانیم. خوب بود.

مدیر فسقلی برایم کار آورده فعلا کار بعد آپدیت. انشالله ساعت ناهار.

لینک
شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خدا

چند روز پیش یک تست شخصیت دادم. نتیجه اش با نتیجه چند سال پیش تفاوت چشم‌گیری داشت.درون‌گرا شده ‌ام و ۱۰۰٪ معقول! نمره احساسم ۰ بود! و این عدم تعادل بین احساس و عقل یعنی ۱۰۰٪ تحت استرس!

 آقای همسر که گیرنده تست بود توضیح داد که برعکس نظر من شخصیت آدمها در هر مر‌حله از زندگی‌شان قابل تغییر است و به نقشهایی که در زندگی‌می‌کنند بستگی تام دارد. مثلا یکی از همکارانشان بعد از تغییر سمت سازمانی اش بسیار احساساتی شده چون نیاز شغلش همدردی کردن و توجه به نیازهای همکاران است! جالب بود نه؟!

خودش هم البته ۱۰۰٪ تحت استرس بود. منتها به خاطر عدم توازن بین دو پارامتر دیگر.

از دست مدیر فسقلی تلخ زبان مان این چند روز خیلی حرص خوردم. هر چند به نظرم آستانه تحملم نسبت به قبل بالاتر رفته اما دیشب سر یک تفاوت منطق کوچولو کلی با آقای همسر بحث کردم. آقای همسر معتقد بود این نتیجه بالا بودن سطح استرس ماست. من مخالفت کردم. ولی ایشان معتقدند که وقتی شخصی تحت تنش است بعد از مدتی آستانه احساس تحت استرس بودنش بالاتر می‌آید نه آستانه تحملش. یعنی وقتی ارزشهای من مثلا تغییر نکرده همان چیز به همان اندازه قبل ناراحتم می‌کند اما به ناراحت بودن عادت کردم پس نمی‌فهمم(مثل قورباغه پخته!). به همین دلیل فکر‌می‌کنم حرص نمی خورم.

نمی‌دانم اگر امروز تست بزنم چه نتیجه‌ای را نشان می‌دهد. امروز چیزهای جالبی شنیدم ودیدم:

- صبح که از تاکسی پیاده شدم موقع رد شدن از خیابان یک تاکسی چند بار بوق زد من هم طبق معمول اصلا نگاه نکردم. تا این که چند قدم جلوتر متوجه شدم ماشین مدیر مهندسی شرکت است و من را سوار کردند. اگر هم راننده‌شان بوق نمی‌زد من که متوجه نبودم و اتفاقی نمی‌افتاد.اما خوب کمی امیدوار شدم به این آدمهای کج و کوله همکارم.

-وقتی رسیدم از جماعت رجل کسی نرسیده بود و دو -سه نفر خانمی که بودیم با هم چند دقیقه‌ای صحبت کردیم. من فهمیدم تعداد خانمهایی که دچار چربی خون بالا شده‌اند (مثل من) کم نیست. در همین دورو بریهای من ۳ نفر از ۶ خانم جوان همکارم چربی خون دارند! و البته معلوم است که معلول چیست. ناهارهای سالم و بی‌چربی شرکت! همکاران معتقد بودند مال من به خاطر سابقه خانوادگی به همین زودی در ۶ ماه حضورم در اینجا معلوم کرده حال آنکه بقیه بعداز چند سال مشخص شده‌است.

رنج تفاوت بین آن چیزی است که ما می‌خواهیم یا انتظار داریم و آن چیزی که اتفاق می‌افتد. این را در یک کتاب خواندم. و چقدر تعریف درستی از رنج است.

رنج زندگی دوباره زیاد شده. این احساس الان من است. دیشب خیلی سرخوش بودم از صحبت کردن با دو نفر که دوستشان دارم و در خیرخواهیشان و محبتشان شک ندارم. امروز اما نه. کاش می‌شد شادی و انرژی را ذخیره کرد و در وقت اندوه یکی دو تا بالا انداخت.

لینک
دوشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٦ - خودم!

       

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست   حرامم باد اگر من جای به جای دوست بگزینم

دوباره کمی امیدوار شده‌ام. به قول دوستان امتحان زبان نشان دهنده یک حداقل از سطح زبان شرکت کنندگان است. نه قاعدتا سهم قابل توجهی از نمره کل. معقول است اما باید صبر کرد و دید آیا داوری هم این نظر را تایید می‌کند یا نه!

هر چند خیلی از دعوت وقفه عزیز به بازی سوتی می‌گذرد و شاید موضوع سوخته باشد. اما من می‌نویسم.

آخرین سوتی که دادم در هفته پر ماجرای گذشته بود که برای برای گرفتن اصل مدرک لیسانس به دانشگاه رفته بودم. مجبور شدم یک روز مرخصی کامل بگیرم. کارم تا ساعت ۱۲.۵ طول کشید. من هم به خانمی که باعث کند انجام شدن کارم بود اعتراض برخورنده‌ای کردم . یک فرم هم برای آقای همسر گرفتم که کارش جلو بیفتد و مثل من مجبور نشود ۲ روز مرخصی روزانه بگیرد. اطلاعات را از روی کپی مدرکش پر کردم (چون یک بار کارت عابر بانکش را به من داده بود و گفته بود رمزش شماره شناسنامه‌اش است و من در کمال اعتماد به نفس انقدر رقم دهگان و یکان را جابجا زدم که کارتش بسته شد و کلی ماجرا داشت تا درست شد.) فرم را که پس دادم و همان کارمند مورد اعتراض چک کرد دوتا اشتباه ضایع کرده بودم:اولا نام پدر خودم را جای اسم پدر ایشان نوشته بودم. دوما تاریخ فارغ التحصیلی در مدرک موقت بهمن ماه ذکر شده بود در فرم با تاریخ روز و ماه می‌خواست. نوشته بودم ۳۱/۱۱!

یک ماجرای دیگر هم یادم آمد. سال گذشته جزیره کیش ما را دو بار طلبید. یک بار برای رفع خستگی به هزینه خودمان رفتیم و وقتی برگشتیم در کمتر از چند هفته از طرف شرکت آقای همسر به هزینه شرکت. مثلا نخواستیم به بقیه بگوییم که کلی پیشنهاد و ... برای خرید بدهند و در گیر سوغات خریدن و ... شویم. صدایش را هم در نیاوردیم که دو بار رفتیم. اما یک روز که مهمان داشتیم من از دهنم در رفت و گفتم پارسال در هر دو باری که ما کیش رفتیم...!

البته بعد موضوع دیگری را با اعتماد به نفس پیش کشیدم و خیال کردم شنوندگان فکر کردند اشتباه شنیدند. 

لینک
چهارشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٦ - خودم!

       

 به نام خدا

دوستان خوبم شیث و وقفه و پرزنت عزیزم ممنونم از تبریکتان. وقفه عزیز یک عذر خواهی هم به خاطر ننوشتن پست برای بازی سوتی به شما بدهکارم. اما باور کن هنوز نرسیدم.  یعنی فکرم آنقدر آزاد نبود که بنویسم. الان هم در حال غذای یخ خوردنم. سه شنبه مدیر فسقلی ما رفتار خوبی با همه ما نداشت. اعصابم از اعلام نشدن نتایج و انتظار هم شدیدا خرد بود. چهارشنبه به چغلی و باز هم انتظار گذاشت. مدیر ارشد از من به عنوان ریش سفید جمع تشکر کرد که دیروز رفتار مدیر فسقلی را با سکوت پاسخ دادم!(مفصل است. انشالله می‌نویسم)

پنج شنبه تعیین سطح آریان پور بود برای کلاس ای التس. در کتبی نمره خوبی آوردم.نمره انشایمان هم امروز اعلام می‌شود. تماس با شورای فرهنگی سفارت و اطمینان از ساعت امتحان و فهمیدن تعداد مدعوین به امتحان زبان. ۱۶۱ نفر!

جمعه کلاس زبان و تست آن و... انجام تکالیفم توسط عزیزترین. 

شنبه مرخصی برای درس خواندن و باز همراهی همیشگی همسایگان نامحترم در دقایق مهم زندگی من.

 یک شنبه: با آژانس تا مترو رفتم که خسته نشوم. منتظر شدم تا مترویی بیاید که بنشینم. ساعت ۱۱:۳۵ رسیدم دم در بسته سفارت. ساعت ۱۱:۵۰ حدودی در را باز کردند و ما با موبایل خاموش و کیف بازرسی شده رفتیم داخل. حدود ۵۰-۶۰ نفر بودیم. اما امتحان به جای ۱۲- ۱۲:۳۰آغاز شد! در این مدت ما که اجازه روشن کردن موبایل هم نداشتیم سیخ در محوطه جلوی ساختمان ایستاده بودیم. نفرات قبلی بعضا از شهرستان رسیده بودند و به قول خود مسئولین برگزاری به خاطر راه پیمایی ۱۳ آبان دیر رسیده بودند. در تخمین تعداد صندلی هم اشتباه کرده بودند و در نتیجه آخر بی‌نظمی. آنجا فهمیدیم امتحان پارسال دو تا ریدینگ و یک رایتینگ بوده.

و وقتی از جلسه امدیم بیرون فهمیدیم خالی بسته اند که هر سال متد امتحان را عوض می‌کنیم چون امتحان ما هم همین بود!

بلافاصله بعد از خروج نفرات قبلی ما وارد سالن امتحان شدیم که آن هم جای بحث دارد. ناظرهای ایرانی بسیار بداخلاق و بعضا خشن و بی ادب بودند. و به کسانی که حتما قبل از امتحان باید به دستشویی بروند اجازه ندادند. گفتند وقتتان می‌رود. البته راست گفتند. آخر سر هم موقع در کاور گذاشتن سوالها و جوابها من جواب یک تست را عوض کردم و ناظر مربوطه دید و روی برگه من ضربدر زد. بعید نمی‌دانم اصلا تصحیح نکنند اما آقای همسر و عزیزترین می‌گویند من تقلب نکرده‌ام . این حرکت صرفا فیگور بوده است. آدمهایی که آمده بودند معلوم بود زبانشان خوب است . از من بهتر زیاد بود. تعداد ۱۶۱ نفر از بین ۱۰۵۰ نفر که پر تعداد ترین سال در بین سالهای برگذاری است انتخاب شده بودند و تا دو هفته دیگر ۵۰ نفر برای مصاحبه شفاهی دعوت می‌شوند. تقریبا مطمئنم به جز من!

هر چه تقدیر خداوند تبارک باشد. ایم هم بخشی از زندگی است. دل بستن و دل کندن!

لینک
دوشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٦ - خودم!

       

إبه نام خدای مهربان

بدین وسیله به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان می‌رسانم چند دقیقه پیش در ساعت ۱۶:۰۰ از شورای فرهنگی سفارت با اینجانب تماس گرفته و برای شرکت در امتحان زبان دعوت نمودند.

این قدر ذوق کردم که به ساعتی که در ذهنم مانده شک کردم. خیلی دلم می‌خواست یکی از عزیزانم کنارم بود و می‌پریدم در آغوشش. البته فکر نکنید من ناکجا آبادم ها. من سر کارم و اینجا هیچ کس خبر ندارد.

لینک
چهارشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خدای شکست و پیروزی

از صبح منتظر بودم گوشی تلفن را بردارند! حالا منتظر زنگ خوردن و برداشتن گوشی تلفن هستم!

امروز آخر اکتبر است .آیا تا فردا با من تماس می گیرند؟! آیا با خانه تماس گرفته‌اند؟! آیا تماس گرفته‌اند و تلفن من مشغول بوده؟!

فال حافظ اینترنتی گرفتم گفت: دوش می‌گفت که فردا بدهم کام دلت سببی ساز خدایا که پشیمان نشود

لینک
سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خدای انصاف

چند دقیقه پیش دوست عزیزم اینجا بود.ازش پرسیدم تعطیلات چه طور بود؟!

بنده خدا هم یک کلمه گفت رفتیم خرید. من اما این دو روز تعطیلی را برایش یک مرور سریع کردم. که البته خیلی بیشتر از یک جمله بود.

بعدش که رفت یاد زویا پیرزاد افتادم که توی یکی از داستانهاش میگه مردم نظرت را می

 پرسند برای اینکه انتظار دارند باهاشون موافقت کنی یا تاییدشان کنی.

من که الان از این جمله فراتر رفتم پرسیدم و همش خودم تعریف کردم. در واقع انگار پرسیدم که جواب خودم را به سوال خودم بدهم. برام عجیبه. یعنی قبلا هم این طوری بودم؟! کسانی که من را می‌شناسند لطفا نظر بدهند.

دوست خوبم منو ببخش!

لینک
شنبه ٥ آبان ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خدای زندگی

در جای جدید اسکان موقت داده شده‌ایم. قرار است تا هفته دیگر به جای اصلی منتقل شویم. ساختمان مجاور. چیزی که این‌جا  شدیدا تو ذوق آدم می‌زند آقایان کراوات زده‌ای هستند که در کنار خانمهایی که طبق قوانین شرکت مجاز به استفاده از روسری در محیط کار نیستند و اغلب مانتو و مقنعه مشکی می‌پوشند کار می‌کنند! کلاس این ساختمان بیشتر به یک شرکت مهندسی می‌ماند اما هنوز کامل نیست. و چیزهای قناص در آن دیده ‌می‌شود.

این چند روز برای من و آقای همسر و عزیزترین روزهای پر فعالیت و مهمی بوده است. عزیزترین امروز و در این لحظه سر جلسه جی‌آر ‌ای است. من و آقای همسر هم بعد از خریدهایی که پنج‌شنبه برای در و دیوار خانه انجام دادیم تا بلکه احساس بهتری از بودن در این خانه داشته باشیم!-مثل لوسر اتاق خواب و تابلوی جدید نقاشی و ...

دیروز به سر و سامان دادن نظافت منزل پرداختیم. شب هم بعد از برگشتن من از کلاس مشغول تغییر کاربری اتاقها شدیم. پرده‌ها را جابجا کردیم که بعد از شستن کلی به چشم آمده اند. بعد هم اثاثیه را و خلاصه کلی ریخت و قیافه خانه را بهتر کردیم. به این امید که اتاق خواب آرامتری داشته باشیم. اما وقتی همسایه معلوم الحال بالایی بعد از نیمه شب به خانه برگشت و صبح از ساعت ۶ صبح صدای بوق ماشینها نگذاشت بخوابیم به زحمتی که کشیدیم شک کردیم! 

اما خوب روی روحیه خودمان که تاثیر گذار خواهد بود. تازه من طرحی برای ساختن لوسر جدید و کم هزینه هم دارم. جالب است که بعد از بیشتر از یکسال بودن در این خانه امروز فهمیدم صبحها هم مثل عصرها نور اتاقها خیلی با هم متفاوت است.

به قول یک دوست قدیمی امید نصف موفقیت است. ما هم که امید داریم که این همه زحمت کشیدیم. چه کنیم اگر دیدیم به هدف نمی‌رسیم صورت مساله را عوض می‌کنیم .

لینک
شنبه ٥ آبان ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خدای ایمنی:

به تابلو علامت نمی‌دانم چه چیزهای کوچکی که در طول تونل رسالت با فاصله کم نصب شده توجه کرده‌اید؟!می‌دانید چیست؟!

فرض کنید مثلا داخل تونل هستید و خدای ناکرده داخل تونل حادثه‌ای اتفاق می‌افتد. ثانیه‌ها معنی‌دهنده زندگی‌اند. شما هم که نمی‌دانید در کدام مختصات از این تونل قوسدار قرار دارید. در این حالت اگر به علامت سبز کوچک روی دیوار نگاه کنید می‌توانید با توجه به جهت فلش روی دیوار که بسته به قرار گرفتن شما در دو نیمه تونل جهتهای متفاوتی را نشان می‌دهد راحت‌تر تصمیم بگیرید.

اوایل که تونل افتتاح شده بود این علامتها نبود. اما من چند ماهی هست که متوجه حضورشان شده ام. بهتر است جمله را تغییر دهم به :چند ماهی بود که متوجه شان شده‌بودم!چرا؟!

چون دیگر مسیر من آپادانا نیست که هر روز از تونل رسالت بگذرم. از دیروز من و چند نفر از همکاران به ساختمان جردن شرکت نقل مکان کرده‌ایم. اینجا هم دارند کارهایی می‌کنند که ساختار شرکت را از موازی پروژه‌ای به ماتریسی تغییر دهند و ما را در کنار سایر بچه‌های دیسیپلین مربوطه قرار دهند. فعلا از دیروز ساکن سالن کنفرانس هستیم. امروز میزها را جدا کرده دیدیم که خیلی بهتر ازدیروز بود.

اما چیزی که باعث شده متن را اینگونه آغاز کنم هم ساختمان شدن با دوستی است که چند ماه جلوتر از ما به اینجا آمد و ایمنی کار می‌کند و امروز برای من درباره آن توضیحاتی داد. اسامی جدیدی که یاد گرفتم :-اگر درست یادم مانده‌ باشد- هیدرانت(همین شیرهای آتش نشانی معمولی مثلا)لادج ولو(این تخصصی است روی لوپ آب دور مخزن می‌گذارند) فایر دیتکتور ( یک سیستم بعضا دستی مثل آزیر خطر منتها  نه با یک آژیر) ضمنا فهمیدم که بخش ایمنی ۴۱ مدرک تولید می‌کند که از مال متریال بیشتر است!

پی نوشت: آدمک تونل مدتها بود در ذهنم بود. توضیحات امروز به من بهانه‌ای برای نوشتن یک اطلاع‌رسانی دانش‌افزا داد.

لینک
چهارشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٦ - خودم!