به نام خدای امید

دیشب در موقعیتی قرار گرفتم که احساس کردم دو تا موضوع مختلف که هر کدام از جنس امید بودند دارند همدیگر را نقض می‌کنند.مجبور شدم از امید قدیمی‌تر به خاطر امید جوان‌تر بگذرم.این برایم خیلی سخت بود و کلی بالا پایین کردم حتی بعد از تصمیم گرفتن!

در آخر به حرف آقای همسر رسیدم و به حکیمانه بودنش پی بردم که گفت: مهم وجود داشتن امید است. نه ماهیتش. خدا را شکر کن که زندگی‌برایمان هیچ وقت خالی از امید نبوده است. همین یعنی اوج لطف خدا.

راست می‌گفت پس خدایا شکرت. منتظر تبدیل شدن امید جوان به شادی هستم. هر چند امید قدیمی دیشب توسط تصمیم خودم از بین رفت. اما امید جوان فقط به خواست تو منوط است.(از مرحله اراده من گذشته) 

لینک
یکشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خدای صبر

زنگ زدم شورای فرهنگی سفارت. گفتند نتایج اوایل نوامبر برایتان ای میل می‌شود چه مثبت چه منفی!

و این یعنی این که هنوز به شمارش معکوس نرسیده‌ایم!

پر عزیز دارم به جایگزینی برای خودم! فکر می‌کنم. هنوز به جایی نرسیدم.

در مورد خودم به یک نتیجه حکیمانه رسیدم من اصلا روحیه خوش آمدن از همسایه جماعت را ندارم. داشتم فکر‌می‌کردم از هر خانه‌ای که آمدیم به مرور زمان که اتفاقات افتاده درآن خانه را فراموش کردم به جمع بندی مثبت رسیدم. البته آدم خوب و بد نه دقیقا با اولین برخورد ولی با دومی و سومی قابل شناختنه و به شناختی که از آدمها دارم تقریبا شک ندارم.

در خانه قبلی آدمها خوب بودند ولی بعضی وقتها از دستشان در می‌رفت و  بعد سعی ‌می‌کردند جبران کنند.مثلا همسایه کناری که به دلیل ماهیت خانواده‌شان بعضا پر سر و صدا بودند هر از گاهی کارهایی می‌کردند که واقعا ادم شرمنده‌ می‌شد. مثلا خانم همسایه یک روز برایمان یک ظرف بزرگ آش رشته آورد. من که کلی ذوق زده شده‌ بودم با شنیدن لحن محبت‌آمیزش که گفت ببخشید سرد شده خیلی دوست داشتم همان که کشیدم برایتان بیاورم اما خانه نبودید واقعا خجالت کشیدم که چرا چند وقت پیش ازشان خواستم کمتر سر و صدا کنند! آن لحظه یقین کردم که ما را دوست دارند و نمی‌خواهند ازارمان بدهند.(البته در مدت حدود یکسالی که آنجا بودیم بارها هم ایشان هم دیگران با چنین برخوردهایی غافلگیرمان کردند.)

ما جوان‌ترین زوج بودیم و هر دو شاغل خوب هوایمان را داشتند.اما مثلا دو تا عیب بود که من را خیلی آزار می‌داد:۱- بچه‌های این همسایه‌های محترم ادم را که می‌دیدند سلام و علیک نمی‌کردند و مثلا اگر کله سحر پایین رفتنی بهشان بر‌میخوردی و جلوی چشمشان در را قفل می‌زدی-که هیچ شکی‌باقی نمی‌ماند که ساکن خانه‌ای - مثل... نگاهت می‌کردند و رد می‌شدند.۲- کفشهایشان را روی پادری در ‌میاوردند و هر بار که راه‌پله تمیز می‌شد مال ما و آنها جابجا ‌می‌شد و من حرص ‌می‌خوردم.

خانه کنونی اما به واقع مثل همسایه‌های دیروز رادیو جوان است. در مدت مشابه سال قبل سکونت ما هیچ کس آدم را از نوع قبلی تحویل نگرفته! عوضش بالایی‌ها مثل ماموت راه‌میروند و رفت وآمدشان صد برابر همسایه‌های قبلی است و بچه کوچک بیشتری دارند و در راه پله سیگار ‌می‌کشند و وقتی برایشان مهمان می‌اید در خانه‌هایشان باز است نه بسته! اینجا پادری در کار نیست که کفششان را رویش در آورند ولی کفشهای واحد کناری به دلیل در اوردن به طریق شلنگ تخته اصولا جلوی در ما پرت می‌شود! خودشان هم آنقدر مهربانند که تا جایی که بتوانند آدم را نمی‌بینند که نیازی به صرف انرژی برای سلام و علیک باشد. و در فسقل آپارتمان که همه جلوی پلک نه حتی چشم همدیگرند با جیغ و داد همدیگر را صدا می‌زنند.

می‌دانم که از هر بدی بدتر هست.نمی‌دانم آیا می‌توانم  روزی درباره اینجا هم به جمع‌بندی مثبت برسم یا نه!

به هر حال به نظرم اشکال از من است نه آنها!

لینک
شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خدای عدد۹

شمارش معکوس آغاز شده است!

دوستانی که در جریان قرار دارند نتیجه را می‌پرسند. با امروز ۹ روز مانده! جمعه معلم کلاس زبانم که متن نامه درخواست را خوانده بود و تصحیح کرده بود -هرچند که من هیچ وقت ای میلی ازش دریافت نکردم! اما آدم راست گویی است- نتیجه را پرسید و دیروز دوست دیگری که همین زحمت را کشیده بود و متن ای میلش به دست ما رسید!

هر چه فکر می‌کنم می‌بینم از کرم خدا بعید است که اسم من حتی در مرحله اول اعلام اسامی نباشد. اگر قرار بود نباشد هزاران هزار اتفاق می‌توانست بیفتد که من نتوانم به موقع اقدام کنم. حتی با این عجول بودن من در بعضی زمینه‌ها یک ماه دقیقا ایده‌آل ترین زمان برای جمع آوری اطلاعات و اقدام کردن بود. فکرش را بکن اگر آذر پارسال که در روزنامه آگهی داده بودند می‌دیدم و حدود یک سال انتظار میکشیدم چه می‌شد!

سعی می‌کنم با خودم کنار بیایم که اگر اسمم نبود اتفاقی نیفتاده باز.اما نمی‌توانم بپذیرم. هر چند به توصیه مادر جان اعلام عمومی نکرده‌ایم و حتی اعضایی از خانواده که شاید خیلی چیزها درباره زندگی ما از بچگی تا حال می‌دانند این بار بی‌اطلاعند و لازم نیست بعضا توضیحی به کسی بدهیم که مثلا دلایل شکست احتمالی چه بوده است! با این حال باز دلم راضی نم‌شود که ...

کاش زودتر اعلام می‌شد!

لینک
سه‌شنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خدای فصلها

مقارن شدن پاییز و ماه رمضان باعث مشکل‌تر شدن کارت زدن صبح و عصر من برای ورود و خروج شرکت شده است. گاهی چند دقیقه طول می‌کشد تا سیستم که یا اثر انگشت من برایش قابل قبول نیست یا جواب نمی‌دهد به خوردش برود که بابا من خودمم!

چند روز پیش به پیشنهاد یکی از همکاران انگشت مبارک را یک ها کردم بعد روی سنسور گذاشتم جواب داد.علت را پرسیدم گفت دستتان سرد است نمی‌شناسد. ظاهرا سنسور به دمای بدن هم حساس است!یعنی اول آن را چک می کند بعد اثر انگشت!

حالا هر روز بسته به پایین‌تر بودن دمای هوا انگشت را باید بیشتر درون دهان ببرم چون به این زودی گرم نمی‌شود فکر کنم کم کم به حلق برسم! یا شاید بهتر باشد از سر کوچه مثلا شروع کنم به گرم کردن دستم تا برسم.حالا شانسی که اوردم انگشت نشانه‌ام را می‌گذارم اگر مثلا شست را می‌گذاشتم چه باید می‌کردم! لااقل این انگشت بلند است و کنار قابلیت زیاد دارد برای گرم کردن!

آقای همسر حرف راستی می‌زند اثر انگشت باید برای موقعی باشد که طرف کارتش را جا گذاشته یا همراه ندارد.نه که هر روز همراه کارت زدن. اما سیستم دودر ملت ایران را شاید جور دیگر نشود کنترل کرد!شاید!

لینک
چهارشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خدای رحمان

شب قدرهای امسال برعکس‌رمضان که در من هیچ حس و حال جدیدی برنینگیخت خیلی خوب بود.

حاجی روایاتی خواند که اساسی حال داد.گفت همین که بنده ای به خدا خوش‌گمان باشد نه کاملا مطمئن که آنچه از تو می خواهد خواهد داد.رب به ملائکه می‌گوید هر چه می‌خواهد بدهیدش! چه رسد که یقین داشته باشد که می‌دهد! یاد حدیث قدسی که روی مقوا ی راهروی مدرسه‌مان نصب بود افتادم:؛اگر می دانستید رحمت خدا چقدر است به او اعتماد می‌کردید.

ما هم خواستیم مثل همه.در برگشت پشت چراغ قرمز خواب آلو تابلوی موسسه قوامین را دیدم.نصفه معلوم بود برگهای درخت تنومندی رویش را پوشانده بود جی اچ ای وی را خواندم  سی اچ یی وی! یعنی همان بورسی که الان فرم من و چند صد نفر دیگر در مرحله بررسی اش است و تا اوایل آبان آواخر ۲۸ سالگی من و احتمالا در گیر و دار اسباب کشی به خانه دیگر نتیجه مرحله اولش اعلام می شود. تا خیر پروردگار چه باشد!

لینک
شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خدای نامهای جوشن کبیر

خدایا ازت ممنون که کمک لذت خواندن جوشن کبیر را به من چشانی. دعایی که شاید سالها می‌خواندم و فقط می‌خواندم!

هیچ سالی به اول دعا نمی رسیدیم و فرازهای اول را تند تند می خواندیم تا به جماعت برسیم. ولی دیشب همین که نشستیم اغاز شد:اللهم انی اسئلک..

نمیدانم دیشب برایم و برایمان چه تقدیر کردی. توفیقی بده که در شبهای توشیع و امضا هم بیاییم و صدایت کنیم.

به قول حاج مجتبی تو که همیشه شنوایی و بینا. بیاییم دعا کنیم تا مهمترین اتفاق این شبها بیفتد.گناهان ما را که حاجب ما شده‌اند ببخشی و برایمان مثل هر سال بهترین را رقم بزنی و روزیمان را بیفزایی دنیوی و اخروی.

خواسته اصلی سال گذشته ام برای دو نفربود.متشکرم که بهترین گزینه را برایشان خواستی. امسال پررو تر شده‌ام عمل صالح کمتر و خواسته بیشتر. یا ارحم الراحمین !

مگر خودت به دهان من انسان مغرور نگذاشتی ای کریم!

یا ایهالانسان ما غرک بربک الکریم. کرامت توست که در سوال و جواب آخرت هم تقلب می رسانی.

لینک
دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خدای بی سایه

می‌نویسم که بدانم.

هفته پیش با کلی بدوبدو و حول و بالا پایین متن بورسیه سفارت را نوشتم بعد از مذاکره با معلمان کلاس زبانم که از شانس روزهای آخر ترم بود و بعدش هم تعطیلات پایان فصل تابستان ایمیل دو نفرشان را گرفتم که متنم را چک کنند! متن را فرستادم و منتظر جواب ماندم که خبری نشد!(مهلت دوشنبه ساعت ۵ بعد از ظهر بود) در ایمیل هم نوشته بودم که تا اخر یک شنبه جواب بدهید لطفا! دیدیم نشد متن را برای یکی از دوستان آقای همسر که چند سالی اون ور آب بودند فرستادیم بنده خدا هم لطف کرد و سه سوت جواب داد. حالا نکته اینجا بود که به نظر من گرامرش غلط داشت ولی خوب چاره چه بود تصحیحات ایشان اعمال شد. و بعد یک سری ماجرا بنده ساعت ۱۲:۳۲ یکشنبه یا به عبارت بهتر ۰:۳۲ دوشنبه با اینترنت ذغالی شروع کردم به پر کردن فرمها با سرعت نور! قابلیت سیو کردن هم که وجود نداشت بعد از کلی بدبختی ساعت ۱۲:۵۹ پر کردن فرمها تمام و به زدن کلید سابمیت رسیدیم.از آنجایی که هر سروری در یک ساعتی ری استارت می‌شود. گویا سرور ری استارت شد و ارتباط ما قطع! من هم که داشتم از خواب میمردم از ادادمه و دوباره پر کردن منصرف!

اما صبح خوشبختانه در حالی که من آماده دوباره پر کردن فرم بودم.ایمیل آمد که فرم شما دریافت شد.

دوشنبه عصر رفتیم سر پروژه بعدی:مپنا.

تماس با منشی سابق معاون نفت و گاز و گرفتن شماره جدید و تماس با منشی جدید و قرار ایشان مبنی بر پیگیری و گرفتن شماره تماس من.

عصر تماس منشی مربوطه و پرسیدن چند سوال و وصل کردن به مدیر! بی ادب و تربیت جذب و منابع انسانی که بهتر بود اسمش را می‌گذاشتند دفع منابع انسانی!

هر چی دلش خواست گفت و بدون خداحافظی گوشی را گذاشت(البته سلام هم جواب نداده بود)

شب افتادن فشار و دکتر رفتن و دو روز استعلاجی

سه شنبه نامه سفارشی! تماس از مپنا جهت مصاحبه در روز چهارشنبه. عصر دوباره دکتر و آمپول و...تماس با دانشگاه که باز هم بعد سه هفته امضاهای مربوطه اخذ نشده! رفن به جای بی نظمی به نام مپنا ! آقایی که قرار بود مصاحبه کند رفته بود جلسه جالب اینجا بود که خودش تماس گرفته بود نه منشی اش!

یک لشکر آدم اکثرا کج و کوله!دعوت به مصاحبه شده بودند.آقاه کنار من که نشته بود مرتب نوشته‌های من را که داشتم فرم از نوع مسخره هیربدانی پر می‌کردم را می‌خواند<اخرش جایم را عوض کردم.تیم مصاحبه کننده هم که از سه نفر یکیشان تو خاکی بود! فرایند هم نمی‌خواستند! گذشت ولی نه خوب!

پنج شنبه رفتم کلاس زبان خودمان مصاحبه شدم رفتم یک سطح بالاتر که شعبه شهرک یک روز در هفته دارد.چون سطح من را نداشت.

جمعه رفتم سر کلاس ۱۶ نفره!۲-۶ عصر! با همان معلم ترم پیش!(که البته گفت متن را تصحیح کرده و فرستاده ولی من نگرفتم.)

لینک
یکشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٦ - خودم!