به نام خدای خوب(به قول فهیمه س.)

دیشب رفتیم دوربین دیجیتال خریدیم. البته آنقدر خسته بودیم که حال نداشتیم با هاش سر و کله بزنیم.همسایه‌های نامحترم هم باز شرمنده ‌مان کردند(به این معنا که حسابی از ۴ صبح و البته دیگری تا ۱۲.۵-۱ مشغول تولید صدا بودند.)

مدل کردن واحدسی دی یو تمام شد.تقریبا ۹ روز کاری شد.کلی پیشرفت کردم در مدل سازی با نرم افراز های سیس)انگلیسی اش را نمی‌گیرد! از خودم راضی ام چیزهای زیادی یاد گرفتم و البته سعی کردم به دیگران هم یاد بدهم. یک دفتر نو هم آوردم که نکات را درش بنویسم اما تا الان خالی مانده است! تو برگه نوشتم.

خیلی چیزها بوده که این چند روزه من را رنجانده و البته در اختیار من نبوده.دارم روی خودم کار می‌کنم.باشد که فراموشم شود.

بگذریم دیروز که تقریبا کمتر از نیم ساعت در راه برگشت به خانه بودم داشتم  فکر می کردم چقدر کم طاقت و ناشکر شده‌ام.سالها درحسرت این بودم که حتی ۱ ساعت در راه باشم و این ایده ال بودم برایم که دست نایافتنی بود.

بهتر است در اینجا را تخته کنم حرف حساب در این وبلاگ دیگر به زبانم نمی اید!

لینک
چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خدا

این چند روز خیلی آدم بد بدتری(به قول خانم کبریایی )شدم. این قدر غیبت کرده ام که نگو!تقریبا فکر کنم با هر کس صحبت کردم و بیش از ۵ دقیقه زدم جاده خاکی.بعضی هاش قابل صرف نظر کردن بوده بعضی نه.

روابطم در محیط کار هم که بماند. حقیقت این است که اصلا حال و حوصله شان را ندارم.یک چشمه تعریف کنم که گوشی دستتان بیاید بعد بفرمایید به من حق می‌دهید یا نه؟!

چند روز است که دارید روی یک فایل کار می کنید و علی‌رغم نزدیک شدن به جواب نهایی نمی‌رسید.موقع حرف زدن چند باری اشاره می‌کنید که نشده! همکار محترم مورد نظر هم فقط به این بسنده می‌کند که با متغیرها بازی کنید(که البته بدیهی بدیهی است و چشم بسته غیب فرموده اند)سر ظهر فایل مربوطه چند بار خطا می‌دهد و بسته می‌شود و چون از صبح از اینترنتتان استفاده نکرده اید به دلیل حجم برنامه در  حال اجرا بیخیال فایل شده میروید سر وقت اینترنت.چند دقیقه نگذشته همکار مورد نظر از پشت میزش بلند می شود و صاف می‌اید پشت مانیتور شما!شما هم هاج نگاهش می‌کنید. و سر تکان می‌دهید که کجا ؟!

بعد چند ثانیه‌ای می‌فرمایند فایلتان کو؟! می فرمایید خطا داد بستم.دوباره بازش می‌کنید.بالا و پایین می‌فرمایند در جستجوی خطا. یک سری توصیه هم می‌کنند و می روند وشما مبهوت.

ناگفته هماند بنده هم انچنان قدیسی نیستم.نه ازش تشکر کردم نه تعارف کردم که بنشیند و...

هر چند به نظرم نه دلیلی برای چنین رفتاری می  بینم و نه لزومی غیر از ادب مرسوم که اینجا بیخیالش شدم.

امیدوارم بفهمد هر چند بسیار بعید است.

حالا حق دارم حوصله این آدم را نداشته باشم؟!

لینک
یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

ما اینجا اسباب کشی داریم.خود واحد ما نه .بچه های پروژه اراک.دیروز سیویلیها رفتند امروز مواد وسیفتی.

و  از امروز عصر تقریبا کل ساختمان در اختیار ما چند تا فرآیندی خواهد بود.از دیروز کلی کارتون بسته شده و چند ماشین اسباب خانمها و آقایان را منتقل کرده اند.هر چیزی حتی زیر پایی.کابل شبکه و ...رویشان نشد وگرنه سطل آشغالهایشان را هم میبردند.(اعتراف کردند!)

بچه‌ها خیلی امیدوارند که پروژه آمد این کار و آن کار را وقتی پروژه شروع شد بکنیم وکلی نظر دارند و اید.

اما من فکر می‌کنم خیلی خوش خیالی است اینگونه فکر کردن.من که آمدم قرار بود یک هفته بعد بروم رو ی یک پروژه.بعد وعده یک ماه دادند.الان بیشتر از ۴۰روز گذشته و به بچه‌هایی که جدیدیتر از من آمده‌اند گفته‌اند ۵-۶ ماه دیگر پروژه می‌آید!هنوز مدارک اولیه پرپوزال نویسی هم به دست مسئولین شرکت نرسیده! نمی‌دانم چرا اصلا به اینجا احساس تعلق نمی‌کنم.نمی‌توانم تصور کنم که تا ۶ ماه دیگر بیکار باشیم و در حال سر شیره‌مالی.که فلان و بهمان چیز را بخوانیم و اینها. دلم هم گرفته نامه جولیا هم هنوز نیامده است و من نمی‌دانم چه می شود.

زندگی یک ابهام بزرگ است.

لینک
دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

بچه‌های پروژه ارارک از ساختمان ما رفتند.یکی دو نفر باقیمانده هم امروز می‌روند و ما ۴نفر می‌مانیم و یکی دو نفر دیگر و دو طبقه کاملا خالی.

این دو روز راه روها

لینک
دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦ - خودم!

       

یک چیز را نمی‌فهمیدم.هر چند الان هم مطمئن نیستم و آن اینکه چرا آدمی که در روابطش با سایر بچه‌ها این قدر سعی در تحویلگیری غیر عادی دارد از روز اول و به محض آشنایی دادن من که او را از زمان مدرسه به خاطر آوردم و به عبارتی شناختم معکوس روابط با دیگران شد؟!

البته این آدم بر عکس ادعای الانش در زمان مدرسه آنقدر معمولی بود که چیز خاصی به یاد ندارم جز یک نمایش طنز .که آنهم از آنجا شاید درذهنم مانده که بلافاصله تئاتر هم دوره‌ایهای ما بود که بچه‌های سال بالایی از جمله ایشان حاضر به اجرای تئاتر نشدند چون فکر می‌کردند تئاترشان اصلا خنده دار نیست در مقابل تئاتر قبلی!هر چند در نهایت اجرا کردند.

حالا این آدم فوق لیسانس گرفته در یکی از رشته‌های مهندسی.البته نه مهندسی خیلی مطرح.

روز اول بعد از آشنایی دادن من در جواب سوالهای من جوابهایی تاریخی داد.

مثلا :

من:اینجا اگر ناهار خوب نباشد بچه‌ها چه می‌کنند؟از کجا غذا می‌گیرند؟

ایشان:نمی‌دانم از خانم اتاق بغلی بپرس!(که البته خوشبختانه سال بالایی ما بودند)

و این در حالی بود و هست که ایشان از افتخارات خودشان این است که خیلی به غذا اهمیت می‌دهند و کلی رستوران بلدند و حتی هشت پا هم خورده اند! و البته همان روز ناهار را هم از بیرون گرفتند.

مدتی به دلیل این رفتار فکر مردم و به جایی نرسیدم.تا اینکه بالاخره فهمیدم این آدم احتمالا از این می‌ترسد که من درباره گذشته اش  چیزی بگویم که البته همکارانش آماده دست رشته بازی کردن با هر نوع اطلاعی در این زمینه هستند.مثلا اینکه ایشان بینی مبارک را تحت عمل جراحی قرار داده اند و به همین دلیل صدای مبارکترشان تو دماغی شده!

نمی‌دانم شاید! شاید هم نه!

لینک
یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦ - خودم!