خدایا ازت متشکرم به خاطر رسوندن یک آدم مهربان که ماشین را هل داد و من را نجات!

(جوی کنار خیابان از دو قسمت تشکیل شده بود عمیق و کم عمق و من موقع پارک کردن شیب بین این دو بخش را ندیدم! و یک چرخ ماشین در برزخ مانده بود و البته بیشتر از آن خودم!و یک آقای مهربان کمکم کرد حتی صبر نکرد ازش تشکر کنم. )

خدایای ازت متشکرم به خاطر همه چیز.همه نعمتهای خوبت. به خاطر اون مثل نیکی کردن و در دجله انداختن احتمالا امروز برای آقای همسر روزنامه می‌خرم! شاید یک روزی جایی اثر مثبت داشت.

این ترم کلاس زبان هم دیروز تمام شد تا الان ۳-۴ نمره از ۶۰ نمره کتبی غلط دارم.معلم مربوطه هم که چندان از من خوشش نمی‌امد.باید دید کلاسی را چند می دهد.

هر روز انتظار رسیدن نامه‌ای را می‌کشیم که قراره بیاید.امیدوارم خبرهای خوشی به همراه بیاورد.تا خیر چه باشد هرچند در آن صورت نگرانی‌اتفاقات بعدی برای همه مان است.اما بیاید بهتر است.

فعلا فراموش کردم که چه می خواستم در ادامه بگویم؟! سه شنبه هم می‌روم اردبیل ماموریت یک روزه.امیدوارم در سایت اذیتم نکنند.

لینک
یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خدای سکوت

این هفته به من سخت گذشت از بابت سکوت.ولی آخر هفته یک سر رفتیم باغ آقاجون. یک شب ماندیم ناهار را هم در باغ بین شقایقها و درختان زیبای انگور و گردو و بادام خوردیم.تازه آن هم آبگوشت .شب هم بدون سر و صدای همسایه‌ها در سکوت و با شنیدن صدای جیرجیرکها خوابیدیم.خیلی کیف داد.

عصر هم راهمان را کشیدیم و آمدیم.

شب تازه رفته بودیم بخوابیم که صدای آرام کوبیدن به در آمد.آقای همسر رفت و در را باز کرد.خانم همسایه بود که ضمن عذر خواهی خواهش کرده بود ایشان برود و سوسکی که وارد منزلشان شده را بکشد؟! (آقای همسایه خانه نبود.) البته خدا پدرش را بیامرزد که زنگ نزد که بپراندمان.

آقای همسر هم رفت و سوسک را کشت.ولی هر دو مان از تعجب مدتی بیدار بودیم.چون خانم همسایه ماشا... قدری درشت است و با داشتن دو تا بچه عجیب است که از سوسک بترسد.

ایول خودم لااقل این قدر نمی‌ترسم. 

امشب هم جلسه ساختمان است. ای خدا آرزو می کنم همسایه مردم آزار ما برود! یعنی می شود؟! به آقای همسر گفته ام اگر آنچه به دلم افتاده حقیقت پیدا کند یک شیریرنی توپ می‌دهم.

البته با یک گل بهار نمی شود اما کاچی هم  به از هیچی!

لینک
یکشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٦ - خودم!

       

مهم نیست دیگران چی می‌گویند یا چطور نگاه می کنند.من دوستت داشته و دارم.

دیروز ظهر که داشت فیلم مستند المنار لبنان را می‌داد کلی به یادت گریستم. بعد از سالها.اما انگار بعض این چند سال که بی تفاوت از کنار رفتنت گذشته بودم رهایم نکرده است. الان این شعر در ذهنم می چرخد:

ای از زلال نام تو لب تشنگی سیراب          جمع غریبان را دریاب دریاب

جمع غریبان را که ما باشیم                      ای آشنا دریاب 

دنیا با بودن امثال شما جای بهتری برای زندگی کردن بود.روحت شاد

لینک
چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦ - خودم!

       

همسایه بی خود ما برگشت و ما دوباره شبها که می‌رو یم بخوابیم تا یکی دو ساعت بعد لااقل بیداریم و داریم حرص می خوریم!مثلا دیشب!من هم قرص خواب خورده بودم هم گوشی در گوشم بود هم بالش روی گوش و سرم اما علی‌رغم اینکه یازده رفتم بخوابم تا یک داشتم به خودم تلقین مثبت می‌کردم که الان دیگه ساکت می‌شوند.خدا لعنتشان کنه.مامان همش می‌گوید برای کسی بد نخواه اما من بدم هم نمی‌آمد که دیگر بر نگردند. و یک بلایی سرشان بیاید.

امروز دیر آمدم که بخوابم و دیرتر بیایم که خیابانها خلوت بشود که مثلا زودتر هم برسم.اما ترافیک همان بود.به اضافه اینکه حدود ده دقیقه هم دنبال جای پارک گشتم.تازه الان که شک کردم که ترمز دستی بالا است یا نه ماشین ۶تا کوچه بالاتر است و نمی‌توانم چکش کنم.

فردا هم که مهمان داریم!

ای خدایی که همین نزدیکی هستی؟!

هفته پیش یک اتفاق باحال افتاد و اون این بود که من دیگر قرار نیست با اون مدیر خنگ و خلی که وصفش کرده بودم کار کنم. البته الان بی‌کارم و در آب نمک خیسانده شده‌ام تا بعد.

ماجرا این طور بود که من کارم را که صبح تحویل ودیر داده بودم پیگیری کردم.اون هم مثل همیشه همراه کلی غر و ایراد چیزهایی را نگفته بود خواست.البته در همان لحظه و مثل همیشه مدعی شد که قبلا به من گفته.من هم مثل دفعات قبل سعی نکردم قانعش کنم که نگفته و حالا می‌خواهد.اون هم موتورش گرم شد و بیشتر دور برداشت.وقتی حرفهاش را زد بهش گفتم یک پیشنهاد دارم.گفت بفرمایید!

داشت شاخ در می‌اورد که چرا من تا حالا چیزی نگفتم.گفتم می‌خواهید با مدیر ارشد صحبت کنم که دیگه من با شما کار نکنم.ماند.نمی‌دانست چی بگه.اگه می‌گفت اره که دستش تو حنا بود.اگر هم نه که نمی‌شد خودش را ضایع کرده بود. مکث کرد بعد حرفو پیچوند به نیروهاش.(که البته الان نداره!چون همه رفتند روی پروژه بعدی).من هم حرفمو تکرار کردم.باز پیچاند.دید من ول نمی‌کنم گفت آره اصلا برو بگو که:من نمی‌فهمم این چی‌میگه! من هم که جوش آورده بودم و دیروزش هم مطمئن شده بودم که مدیر ارشد اصلا دل خوشی ازش نداره و البته تو ساختمان ما عملا هیچ کاره است و نه حق امضا داره نه کارت می‌زنه و... گفتم پس همین الان می‌رم!

صاف رفتم پیش مدیر ارشد و گفتم من نمی‌توانم کمکی به ایشان بکنم پس دلیلی نداره با ایشان کار کنم.من که کارگر پالایشگاه نیستم!

مدیرارشد هم جا خورد اما از من خواست بروم از کتابخانه کتاب بگیرم و فعلا بخوانم عصبانی هم نشم. من هم اون روز زود آمدم و فردا صبح رفتم کتاب گرفتم.

روز قبل لین ماجرا من مدیرارشد را دیده بودم و ازش خواسته بودم من را به پروژه دیگری منتقل کنه.او هم گفته بود خودش دلش می‌خواد اما حرفیه که زده و من را به صبوری دعوت کرد که این کار با خنده و روی خوش تمام شه.بعد من مستقیم با خودش کار کنم . یک خالی هم بست که من الان کلی کار رو دستم و پشیمانم از اینکه گفتم شما با آقای فلانی کار کنید اما یک کم صبر کنید.

به هر حال دلم خنک شد.کی می‌شه خدا حق همه ظالمهای عالم را کف دستشان بگذاره. و مظلومها ببینند و کیف کنند. الهی آمین

لینک
یکشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام بهترین نام

امروز برای اولین بار ماشین آوردم تا سر کار و به اندازه پیاده روی هر روزم زودتر رسیدم.بعد از ظهر احتمالا بیشتر حال می‌کنم! چون پیاده روی برگشتم بیشتره.

به هر صورت ان شاا... بی قضا همه مسافرها به مقصد برسند.دیروز تلفن به میز من رسید.البته داخلی یک نفر دیگر غصب شد که فکر کنم ناراحت شد چون بهش اطلاع نداده بودند.من هم بهش حق دادم و امروز سعی کردم براش توضیح بدم که من این وسط تقصیری نداشتم.امیدوارم توضیحم کافی بوده باشه.

دیروز ۲ تا چیز با مزه پیش آمد.اول اینکه این خانم ۰ کیلومتری که همکار منه و مثل من تازه وارد از دیدن اسکچ‌های دستیش که نقشه کش با کد کشیده بود آنقدر ذوق زده شده بود که به چند نفر نشانشان داد.بعد هم پرسید از نظر اداری من باید زنگ بزنم و تشکر کنم؟! ما هم با تعجب گفتیم که نه چون آدم کارش اینه!

یک اتفاق جالب دیگه هم این بود که شیر دستشویی طبقه ما بالاخره درست شد.شیر مربوطه مدت مدیدی خراب بودو همه مجبور بودند از طبقات دیگه استفاده کنند. آخر سر پریروز یک کاغذ روی در دستشویی توسط یک ادم ناشناس نصب شد که روی آن نوشته بود:مسولین محترم شیر این دستشویی ۲۰روز است خراب است!

این اعتراض نتیجه داد و مسولین محترم تا دیروز ظهر خجالت کشیدند و شیر را درست کردند.

این چند روزه کم کم به سر و صدای تقریبا دائم همکاران محترم سیویل عادت کردم.

دیروز هم به بهانه پیگیری قرارداد رفتم پیش بابابزرگ شرکت و یک ذره چوغولی!(درسته؟) مدیر مربوطه را کردم.او هم گفت که پشیمان است و من را برای کار دیگری لازم دارد اما حرفی است که زده و فعلا من باید صبر کنم و به عنوان یک برادر بزرگتر!(دختر خانم ایشان از من بزرگتره و همکار خودمانه) به من گفت که آدم صبور برنده است!

شب  با آقای همسر صحبت این برادر بزرگتر شد.آقای همسر معتقد بود که این بنده خدا تکه کلامش اینه و چون همیشه با جوان تر از خودش شر و کار نداره به همه این را میگه.

بنده خدا سعی کرده انعطاف زیادی نشان بده آمما نمدانم حالا اگر واقعا رفتنی بشم که امیدوارم بشم چه جوری بهش بگم! البته امیدی که برای پروژه بعدی می‌داد چندان هم محتمل نبود.چون می‌گفت آقای معاون وزیر گفته پروژه را بدن به ما! البته دو تا دیگه هم داره میاد!!!

تجربه من از آمدن پروژه زیاد مثبت نیست.خدا می‌داند چه ‌میشود.

همسایه مزخرفمان هم دیشب خونه نبود.این هم یک اتفاق تاریخیه.البته من از ترس اینکه نصفه شب به بعد که تشریف میارند منزل من را بیدار کنند و  هم حرص بخورم هم بی‌خواب بشم قرص خواب هم خورده بودم و بی‌هوش افتاده بودم.

خدا را شکر دیروزم از پریروز بهتر بود.امیدوارم بهتر شدن ادامه داشته باشه.

لینک
سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به نام خدای هستی بخش

من شدیدا معتقدم که در این دنیا حساب و کتابی هست و هر کس اگر به اندازه سر س.زنی بدی کند نتیجه اش را می بیند.اما با یک موضوع مشکل دارم و آن این که آیا بدی کردن کسی که من اصلا و ابدا تا همین چند روز پیش نمی‌شناختمش جزو جزای عمل گرفتن من است یا نه!ربطی ندارد!

ای خدایی که همین دورو بری!کمکم کن.در این دو هفته به اندازه یک سال زمان غروی حرص خورده ام.واقعا این که می‌گویند از هر بدی بدتر هم وجود دارد راست است.تازه می‌فهمم وجود دوستم در شرکت قبلی یا خواهر جان در جای قبل تر چه سوپاپ اطمینانی بوده برای من که سر فرمانبرداری از آدمهای احمق و کله پوک را ندارم. انگار با حرف زدن یا نوشتن سبک نمی‌شوم.شاید هم اثر حرص و جوش دیروز باشد و البته دیشب. الان رفتم بالا که با مدیر ارشد مدیرم حرف بزنم اما نبود! تا عصر هم نمی‌دانم چه خواهد شد.شیطان مرتب در گوشم نجوا می‌کند که برو و حالی به این بابای نفهم بده که دلت راضی شود اما احساسی که نسبت به آدمهای نفرت انگیز محل کار اولم داشتم در من به وجود آمده که نمی‌گذارد این کار را بکنم.آنها آنقدر خردند که ارزش حرف زدن ندارند.

چند وقت پیش که با اقای همسر صحبت می‌کردم و احساسم را نسبت به این آدها می‌گفتم .او شاید برای آرام کردن من می گفت که این نظریات را بنویسم شاید بعدا میلان کندرای ایرانی شدم!هاهاها! البته به قول خودم اگر زنده ماندم.

از خودم هم عصبانی هستم.شاید بی دلیل شاید هم با دلیل. اما با این روحیه و اوضاع اگر بخواهم کار جدیدی را شروع کنم نمی‌کشم.آیا جای جدید هم این قدر پر تنش خواهد بود.آیا مدیری به نالایقی مدیر کنونی ام نصیبم می‌شود.خدا وکیلی تا الان کسی این همه استرس را در یک مدت کوتاه به من وارد نکرده بوده است.

یاد افسانه‌های آذربایجان می‌افتم که ته قصه های ناراحت  می گفتند عروسک سنگ صبور یا تو صبور یا من صبور !و در آن لحظه اگر کسی شخص رنج کشیده را در آغوش نمی‌کشید ...

لینک
دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦ - خودم!

       

خیلی بده که آدم تو یک سیستم جدید باشه و آدمهای اون سیستم نهایت بلاهت!

حالا وسط این ابله‌ها اشنا هم پیدا بشه! دیگه واویلاست. نهایت انتقام من از اینها این خواهد بود که مثلا بی خداحافظی بروم.اگر رفتنی در کار باشه.امروز خیلی شاکیم از خودم که چرا دیروز و نه زودتر به جای جدید اطلاع ندادم که به آنها ملحق می‌شوم.

خدا خودش کمکم کنه چون در مرز بحرانم.هر روز موقع ناهار همکارارن محترم می‌نشینند و از اتفاقاتی که برایشان افتاده و عکس‌العملهای خارق العاده خودشان تعریف می‌کنند.من هم شب در منزل تعریف می‌کنم و اهل خانه مستفیض می‌شوند. تا قبل از اینجا برای فارغ التحصیلان دانشگاه خودمان که مثلا بهترین دانشگاه ایران کلاس و اعتبار قائل بودم.اینجا مدیران که مثلا هم دانشگاهی من هستند دور از جان آنقدر ...آند که آدم خجالت می‌کشد جای آنها.

البته بعضی ها هستند که نهایت مهربانی اند اما حیف که هم کمند.هم مثل من تازه وارد.مثل هم دانشکده ای خوبی که در اتاق کناری است.

لینک
یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦ - خودم!