گوشی جدید- سال جدید   

بدین وسیله به اطلاع دوستان و آشنایانی که سالها مشوق بنده در راستای گوشی جدید خریدن بودند می رساند . اینجانب دیشب این پروژه مهم را به انجام رسانده و یک فروند گوشی گوشی نوکیا 5310 خریدیم. و دست از ان 620 کشیدیم.
لینک
سه‌شنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٦ - خودم!

   اشتی؟!   

خیلی وقته که از دستش شاکیم. حساب صبر و تحمل و طاقت آدم را نمی کند وقتی برایت یک چیزی می خواهد. از همه طرف دارد برای من بد می باراند. نمی کند لاقل کمی شل بگیرد یا استراحتی بدهد. دیشب و پریشب گفتم باهاش قهرم. گفتم انگار در گوشهاش پنبه گذاشته انگار خوابیده پس چرا جوابم را نمی دهد. پس چرا لاقل یک استراحت بهم نمی دهد وسط این همه هیاهوی ناخواسته! الان مامان پیامک زده که باهاش آشتی کنم. نوشته که بازم هر کاری بکنم اون بی منت ترین دوسته! نوشته بهش توکل کنم و ادامه بدهم اما من وقتی اصلا الان مطمئن نیستم حواسش به منه. وقتی این چند وقته هی صداش کردم اما یک لحظه هم هوام را نداشت . وقتی این همه وقت امیدم را ناامید کرد هر بار در بد ترین شرایط تنهام گذاشت. چطور باهاش آشتی کنم بد جوردچار مشکل فلسفی شدم.یاد یک دوست افتادم که همیشه می گفت" ربنا لا تحملنا ما لا طاقت لنا به" بعد به نظرم امد عجب پس این خدایی که ما می شناسیم می تواند این قدر بی انصاف باشه ؟! درسته که گفته"و لا تکلف نفسا الا وسعها" ولی نگفته به هر کس اندازه توانش بار و کار و رنج می دهیم گفته به اندازه توانش ازش تکلیف می خواهیم. چقدر ساده و چقدر متفاوت با دانسته های قبلی من! الان من درست بین آن ماجراهای لا طاقت لنا گیر کردم.اما کم هم دلخور نیستم. نمی دانم مامان را فرستاده که از دلم در بیارد؟! چون نمیتوانم رو حرفش حرف بزنم. هر چند خیلی ازش دلخورم. فکر می کنم دوست خوبی نبوده این چند وقت این چند ماه. باید با خودم صحبت کنم. لطفا برام دعا کنید.
لینک
یکشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٦ - خودم!

   بازگشت بزرگ!   

من به ساختمان جردن برگشتم بعد از یک ماه و اندی که روی پروژه دودرترها بودم.به قول میلان کندرا در کتاب جهالت یا به روایت دیگر جهالت بازگشت بزرگ! قهرمان داستان بعد از سالها به کشورش برمی گردد و فکر می کند ... همان طور که قبلا گفته بودم رییس بزرگ در تماس تلفنی بنده اعلام کردند که من به همان بهشتی! که از ان رفته ام بر می گردم. فقط قول نمی دهند که مداد خودکارهایم روی میزم باشند که البته من آنها را داخل کشو گذاشته بودم لذا خوش و خندان رفتیم به تعطیلات آخر هفته و امتحان اف سی ای2 دادن ! شنبه اما نه میز نه مدارک گذاشته شده و نه کامپیوتر من به من برگردانده نشد. و در جواب اعتراض بنده فرمودند که درست نیست ما نفر را بلند کنیم! بنده عرض کردم پس چطور درست است با من این طور رفتار کنید. درست است من برای ان امین بار دوباره از اول درخواست لوازم بدهم و 1000 بار پی گیری کنم تا آخرش بلکه دل مسوول مربوطه به رحم بیاید و کار من را راه بیندازد. و در اینجا بود که رییس بزرگ آن جمله تاریخی را که باعث سقوطشان از چشم بنده شد فرمودند:درباره شما پیش آمد! باورش برای من سخت بود که به همین راحتی به جای عذر خواهی از تمام بلاهایی که این چند وقته سر من آوردند(تنها کاری که می توانستند بکنند) این طور رفتار کنندمن هم دیگر هیچ چیز را تکرار نکردم. امدیم بالا و جایی را که برایمان در نظر گرفته بودند دیدیم. در بخش دیگر! و بعد معلوم شد که تمات ای میلهای من را بخش نا محترم ای تی پاک کرده. طبق اعلام کارشناس ای تی به محض خروج من از شرکت مدیریت! اعلام کرده که من از شرکت رفته ام! و آنها هم کامپیوتر من را فرمت و ای میلها را پاک کرده اند! وقتی من اعتراض کردم که من فایل شخصی داشتم من که تحویل نداده بودم به من حتی فرصت انتقال یا برداشتن فایلها داده نشد که کار این قدر فرس بوده و مدت نبودن من این قدر کم!و قدری شلوغ کردم کمی عقب نشینی فرمودند که حالا ببینیم شاید!!! بک اپ گرفته باشیم. پا شدیم رفتیم پایین به شناسایی کامپیوتر و اون یارو که پشت دستگاه من بود گفت که خودش لطف فرموده و از فایلهای من بک آپ گرفته. خیلی جالب است که حتی نگذاشت که نگاه بیندازم ببینم در درایوهای دیگر چیزی مانده یا نه! تا اینجا دردناک بود اما نه به اندازه بعدش. رییس بزرگ امد به من سر بزند. رو را ببین تو را خدا روی میز من فقط یک موس لپ تاپ بود که قابل کارکردن هم نبود. امد و فرمود :اا شما کارتان را شروع نکردید! تو رو خدا رو رو لابد انتظار دارند من نوک انگشتم را سوراخ کنم از خون جای لوازم التحریر استفاده کنم! من هم اصلا تحویلش نگرفتم فقط گفتم ای میلها چه شده اند. او هم در نهایت فداکاری به بخش ای تی زنگ زد که چه کسی گفته خانم فلانی رفته اند. و البته کارمند ای تی بزدل تر از این حرفها بود که بگوید چه کسی این حرف را زده. .ظهر ناهار پیش هم کاران در بخش سابق بودم که البته قدری دلداریهای آنها شرایط را قابل تحمل کرد چون طبق معمول که هر وقت بنده نیاز به همدردی و همراهی دارم اقای همسر در جلسه فوق العاده مهم است و امکان حرف زدن ندارد. عزیزترین هم در دسترس نیست! بعد از ناهار مشغول گپ و گفتگو با یک دوست قدیمی بودم که مدیر هیچ کاره همه کاره من از در اتاق دوستم که روبروی اتاق او بود وارد شد و با یک لبخند .... سلام و علیک کرد جالب بود چون صبح من را دید و من خود را به کوری زدم و البته تابلو بود که داشت سعی می کرد با من در جمع برخورد نداشته باشد چرا که احتمالا از میزان خشم من با خبر بود. ناگفته نماند که این آقا مسبب انتقال من بود.در حالی که نمی توانست شعف خود را مخفی کند فرمود: کامپیوترتان هم که تیر تپر شد! باورتان می شود یک مدیر هر قدر بی کلاس و... همچین حرفی در جمع بزند. بنده هم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم البته به لطف شما! یکدفعه عصبانی شد و داد زد به من چه ربطی دارد. اگر ای میلهای شما نیست من هر چه را نبوده در فایل خودم دارم. مگر ای میلهای شما شخصی بوده و... و من البته جوابش را به نحو مقتضی دادم و دمش را گذاشت روی کولش و رفت. اما بعد در جریان این مکالمه بنده متوجه شدم که این ابله ان کسی است که به بخش ای تی گفته من رفتم! وگرنه از کجا خبر داشت که ای میلهای من پاک شده؟ چنددقیقه بعد مدیر بخش یک سطح بالاتر از ابله فوق الذکر از من خواست به اتاقش بروم! به نظر می امد کسی که یعنی همان مدیر ارشد از ایشان خواسته با من حرف یزند. کلی صغری کبری چید که شما اولین نفری هستید که در پایان تاریخ اعلام شده از پروژه فلان برگشته. هر کس رفته دو سه برابر انچه فرض می شده مانده. ما تصورمان این نبود که شما تا 15/1 برگردید چون در حال خرید ساختمان جدید بودیم و فکر می کردیم شما برنمی گردید جای شما آدم یک نشاندیدیم و هیچ عمدی در کار نبوده و یک خرده هم دید من کوتاه نمی ایم سعی کرد من را پیش خودم خراب کند که این قدر سیاه و سفید نبینید و شرکت مجبور بوده و در ان مقطع کار دیگری نمی توانسته بکند و... خلاصه هی گفت بعد رفت روی موضوع ای میل و برگشت به من گفت به نظر من شما دارید فرافکنی می کنید!!من ر ا می گی اتیش گرفتم گفتم آقای مهندس من موضوع ای میل را فقط به مدیر ارشد گفتم چطور فرافکنی می کنم! خلاصه در پایان نزدیک 1.5 ساعت مذاکره و چند بار رد نظرات من درباره بی در و پیکری شرکت و کارایی پایین سیستم و اهمیت نداشتن نیروی انسانی و دلخوری من و توجیه ناپذیری اتفاقات رخ داده و البته چند بار مچ گیری در ضمن حرف زدن ایشان مجیور شد بپذیرد که من حق دارم و این سیستم برای نیروهای خود ارزشی قائل نیست و راندمان همه پایین است و در نهایت اعتراف اصلی را کرد: حجم استخدامهای شرکت بسیار بالا رفته و این استخدامها از طریق کانالهای متداول مصاحبه و گزینش انجام نمی شود. مدیر ارشد چاره ای جز تایید استخدام شدگان این چنینی آن هم ظرف حداکثر 2 دقیقه ندارد و خیلی تحت فشار است . ای خاک بر سر یک مدیر پیر این قدر بی عرضه و بی لیاقت. من راجع به این آدم چه فکری می کردم و چه بود ... البته واضح و مبرهن است که آدمهایی که این طوری وارد سیستم می شوند به جاهایی یا کسانی وصل اند. سفارش شدگان عزیز که مثل سیل خروشان به استخدام شرکت بی در و پیکر ولی البته غول پیکر فعلی من در می ایند و البته نمی شود بلندشان کرد.! چرا کسی مثل من که به جایی وصل نیست و مثل خار در چشمشان است باشم اما خانم آقای فلانی و... نباشند پس بهترین کار مامور کردن من روی یک پروژه دیگر است که تا حالا بی بازگشت بوده و راحت شدن از شر من و در عین حال یک خوش خدمتی بزرگ به آقای فلانی. شاید جایی در باندشان که مثل مافیا در حال شاخه زدن است هم به چنین خوش خدمتی دادند. این بود ماجرای بازگشت بزرگ. ماجرای کابوس بازگشت به پروزه قبلی سال 86 و اسفند 86 بدترین سال عمر بود. به قول مدیر بخش ما ان شالله در سال جدی مدیریت شرکت قویتر عمل کند. من که نخواهم ماند قطعا! ناگفته نماند که این اتفاقات در شرکت ما کاملا عادی است. ماجرای دادن میز یک نفر به کسی از نور چشمان برای مدیر! بخش برق هم اتفاق افتاده مدیر بدبخت یک چند روزی نبوده و وقتی برگشته دیده جا خواستیم با جانشین! در حال حاضر هم من در حال استفاده از تنها امکانی است که در اختیارم است. کامپیوتر و اینرنت!
لینک
یکشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٦ - خودم!

       

دلم گرفته از آن و از این

ای کاش من هم پرنده بودم! با شادمانی پر می گشودم!

لینک
چهارشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٦ - خودم!

       

بالاخره موفق شدم با مدیر ارشد صحبت کنم. و خلاصه با تهدید و ارعاب که آقا اگر قرار است من بیایم بروم جای دیگه و کامپیوترم و اینها را بهم پس ندهند ال می‌کنم و بل می کنم و البته سریش بازی برای گرفتن جواب. از زبانشان شنیدم که کسی که جای من نشسته باید بلند شود البته مشروط بر این که جای جدید پیدا بشه!

حالا یک کمی اعصابم راحت شد. این چند روز آنقدر تحت تنش بودم که همش قلبم درد می‌کرد و می‌کند. دیروز رفتم یک جا مصاحبه. مهندسشان دقیقا هم اسم پسر عمو بزرگه بود. ندید تصمیمش را گرفته بود تابلو بود. ناهار نداشت ساعت کارش هم بیشتر بود اما درباره حقوق حرفی نزد. کارشان ساده بود. شرکتشان کلا ۳۲ نفر پرسنل داشت. و سفته می‌خواستند و ۳ ماه هم آزمایشی شان بود. تازه امدنی هم به من پیشنهاد کردند نمونه کار براشون بفرستم! این دیگه خیلی جدید بود. آن هم برای piping!

فعلا در اب نمک خیساندیم تا شنبه ببینیم چی می‌شود. شاید هم کن این طور خیال کردم که نظرشان + است!

 

لینک
سه‌شنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٦ - خودم!

   گوشی گوشی   

گوشی موبایلم داره حداحافظی می ‌کند. همش باید زیرسرم باشه(تو شارژ) دیروز انتنش پر بود ولی می نوشت محدودیت سرویس! نه می‌شد پیامک فرستاد نه زنگ زد. ولی بقیه می‌توانستند. خلاصه که بعد از ۵ سال و ۲ ماه باید کم کم با ان ۶۲۰ خداحافظی کرد. انتخاب بین این همه گوشی هم کار ساده‌ای نیست. من ترجیح می دهم گوشی نو کادو بگیرم. هر چی شد شد. لطفا به من گوشی کادو بدهید! یاد یک چیز با مزه افتادم.پارسال که در شرکت آقای همسر چند آلمانی برای انتقال تکنولوژی حضور داشتند. یک نفرشان بود که شدید داشت

فارسی یاد می‌گرفت. روزهای تعطیل می‌نشت کلمه‌های فارسی حفظ می‌کرد و فردا با همکاران ایرانیش بیشتر فارسی حرف می‌زد. یک روز آمده بود و گفته بود امروز چهارشنبه است گوشی گوشی! این بنده خدا دیده بوده که ملت می‌گویند گوشی گوشی وقتی با تلفن حرف می‌زنند. حالا چی شده بود که این را گفته بود خدا عالم است!

حالا گوشی گوشی! ولی نه از آن مدل. من چقدر با این گوشی به مصاحبه برای کار دعوت شدم . چقدر از اخبار دور و برم آن لاین مطلع شدم. چقدر خاطره‌های خوب ازش دارم. اخبار عروسی و بچه‌دار شدن دوستانم را به من رساند.

عمر هر چیزی یک روزی تمام می‌شه خوب!

الان هم که مد شده ملت عمر هر چیزی را طولانی‌تر کنند. مثلا چند وقت پیش یک برنامه دیدم درباره مردم ژاپن که دارند سعی می‌کنند عمر سگ و گربه هاشان را طولانی‌کنند! یک آقای مسن را نشان می‌داد که سگش را می‌برد هفته ای دو بار آب تنی تحت نظر متخصص ماساژ!

یک آدم می‌رفت تو آب و سگ آقا را ماساژ می‌داد. یا یک خانم را نشان داد که با افتخار می‌گفت سگش همسن دخترش است که کنارش وایستاده و مثل اون دوستش داره!

ولی من یاد گرفتم هر چیزی یک عمری داره. وقتی عمرش تمام شد باید رهاش کرد. تا بهتر نصیبت بشه. درباره کار و محیطش بیشتر منظوره. عمر این کار من هم شاید رو به پایان باشه مثل گوشیم. من تا اردیبهشت روش حساب کرده بودم ولی فکر نکنم تا آن موقع بمانم. البته یک وقت هم دیدی ماندم.دنیاست دیگه کی از فرداش خبر داره! 

چقدر حرف بی ربط زدم!

لینک
سه‌شنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٦ - خودم!

   از اول اسفند   

هر وقت زندگی سرعت می‌گیرد رنج هم سرعت می‌گیرد. این چند روز به طور خاص از اول اسفند پر از اتفاق و ماجرا و بعضا رنج بوده است. اسفند با امتحان تافل شروع شد با تغییر تاریخ و محل و...

روز قبل از مسافرتی که بعدش رفتیم برای سر زدن به ساختمان قبلی که از آنجا به جای کنونی مامور شده ام سر زدم که کلا حس و حالم را بد جور به هم ریخت. جای من که برای یک ماه مامور شده ام نیرو گرفته بودند و میزم را به یکی و کامپیوترم را به دیگری داده بودند. رفتارشان برایم توهینی نا بخشودنی جلوه کرد هر چند سعی کردم خودم را تا حدی قانع کنم اما با هر کس صحبت کردم همین را گفت. سفر ما با رکوردی از پشت نویسی چک پول تجارت -که من تازه آن روز به عمق ما کارآمدی خدمات این چنینی پی بردم که مجبور شدم 30 فروند را نقد کنم! بعد از گشت و گذار در بیش از 6 شعبه مختلف- رسما آغاز شد. از زمان آشناییمان با آقای همسر چنین مدت طولانی از صبح تا شب با هم نبودیم در حالی که وقفه ای نداشته باشد 8 روز در 8 سال! که به جای استراحت به راه رفتن و دیدن گذشت و خوب بود.

برگشتیم و با دادن سوغاتهایی که این همه با دقت و وسواس انتخاب کرده بودیم بعضا به جای شادی غم در دلم نشست. نمی دانم چرا بعضی آدمها این قدر پر توقعند. 

و بعد دوباره کار شروع شد همراه با دو کلاس برای ای التس. راستی پنج شنبه هم به ثبت مام ای التس گذشت از صبح تا 3 عصر در دانشگاه بی در و پیکر علم و صنعت! همراه با کلی حول داده شدن و صف ایستادن و ...

مدیره اینجا امروز به مدیر مهندسی نامه می زند که کار من اینجا تمام شده و من می توانم برگردم اما خودم دوست ندارم برگردم. از طرفی این جا هم دیگر برای من کاری نیست.

نمره تافل هم هنوز نیامده ولی تا اخر هفته خواهد آمد. صفر رفت اما سنگینیش را هنوز احساس می کنم.

فال حافظ گرفتم گفت:

دلبر که جان فرسود از او                     کار غمم نگشود از او

نامید نتوان بود از او                            باشد که دلداری کند

این پست را فقط برای ثبت نوشتم در تاریخ شحصی ام.اگر تا اخرش حوصله کردید و خواندید شرمنده فرمودید. 

 

لینک
دوشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٦ - خودم!

   آیا وطن پرستی؟ آیا دیگران؟   

دیشب از این که:
-یک تاکسی در ترافیک پشت ما بود و مرتب بوق و چراغ می‌زد در حالی‌که جلو بسته بود! آخر سر هم ما کشیدیم کنار که ایشان رد شوند و کمی جلوتر کلی از ما عقب افتاد چون تا کمی یک مسیر خالی می‌شد به زور خودش را می‌چپاند و دوباره برمی‌گشت به مسیر قبلی.

- همسایه مردم آزار معرف حضور ما که کوچکترین زحمت یا مسولیتی نسبت به دیگران نمی‌پذیرد و وقتی ۳ هفته پیش لوله آبشان داخل دیوار ما سوراخ شد و باز هم در کمال پررویی وصف ناشدنیش انتظار داشت که قبل از شروع به کنده کاری و پیداشدن نقطه مورد نظر ما اجازه بدهیم که به جای راه پله از داخل واحد ما بکنند تا به لوله برسند . بعد هم که دیوار ما را سوراخ کردند. پس از چند هفته در حالی که عید نزدیک است به روی مبارک هم نمی‌آورند که نقاشی و تعمیر دینی است بر گردن شکسته‌شان.

-در حالی که محل و تاریخ و ساعت امتحان تافل دیروز عوض شده بود و مرکز مورد نظر که امکان برگزاری امتحان را نداشت به داوطلبانی که هر کدام ۱۳۶ هزار تومان پول داده بودند نه تنها اطلاع نداد بلکه وقتی یکی مثل من کلی سریش بازی در آورد که جواب بگیرد و یک هفته مرتب زنگ زد و آخر حضوری رفت فهمید که چه تغییراتی اتفاق افتاده !

- وقتی دیشب شنیدم که وقتی موتور خانه خانه یک دوست آتش گرفته بود .همسایه‌ها بی خیال از کنار ماشینی که کنار موتور خانه پارک شده بود گذشته بودند!
بحث شروع شد که اگر در مملکت ما خدای ناکرده جنگی اتفاق بیفتد آیا باید رفت و جنگید؟! این آدمها قطعا نمی‌روند که بجنگند و از نظر من ارزش این را هم ندارند که به خاطرشان بجنگی. جان یکی مثل آقای همسر از همسایه ما و یا آن راننده تاکسی ارزشمند تر است. نه به خاطر این که آقای همسر است به این دلیل که جامعه برای دانشگاه رفتن یک نفر کلی هزینه می‌کند و آن آدم در مقابل ارزش افزوده‌ای ایجاد می‌کند.
دیشب رسما از آقای همسر خواستم که اگر جنگ شد نجنگد. در حالی که مثلا ۸ سال پیش که در مرحله انتخاب همدیگر بودیم یک سوال تاثیر گذار برایم همین بود که اگر جنگ بشود حاضر است بجنگد؟! و این برای من نشانه ای از حس وطن پرستی و مسولیت پذیری بود .
شاید اشتباه می‌کنم اما به گمانم حالا کوچکترین احساس وطن پرستانه‌ای ندارم. مردمی که در موراد بدیهی که خطری متوجه‌شان نیست حاضر نیستند ذره‌ای به خودشان زحمت بدهند یا  آسان ترین را که چند ثانیه صبر کردن است انجام دهند. آیا به مفهومی مثل وطن پرستی فکر می‌کنند قطعا نه اما اگر پای حرف میان باشد خوب زبان که بی‌استخوان است و می‌چرخد.
وقتی به انتخاب رشته دانشگاه فکر می‌کردم خیلی به فکر رشته‌ای بودم که تاثیر گذار باشم حالا فکر می‌کنم یا باید علوم انسانی می‌خواندم یا این طور فکر نمی‌کردم. من در این سالها بارها تلاش کردم در محیط در کار و... تاثیر گذار باشم و هر بار اگر نتیجه صفر نبوده نزدیک به صفر بوده . آخر سر یاد گرفتم بهترین کار کنار کشیدن از محیطی است که در ان سر جای خودت نیستی و همه‌اش باید مواظب باشی مثل آدمهای دورو برت نباشی.احساسی که حالا در نسبت به جامعه دارم.حالا من هم چند وقتی است به خودم فکر می‌کنم. می‌خواهم برای دل خودم زندگی کنم بی‌خیال باری که بشریت در سالهای مدرسه ناسیونالسیتی روی دوشم می‌گذاشت.
من هم مثل کیسهای بالا شده‌ام نه؟!
امیدوارم هیچ وقت در هیچ جای دنیا جنگی نباشد و آدمها هم با هم نجنگند. نه در ترافیک نه در هیچ جای دیگر.
و این آرزو برای سرزمینی که در آن متولد شده‌ام چقدر دور است!
لینک
یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦ - خودم!