خورشيد   

خورشید را دیده ای؟! بارها و بارها. دوباره نگاهش کن.

امروز خورشید را طور دیگری دیدم. جزیی امید آور تر از همیشه. خورشید صبح گاه سرخ است و درخشان اما نه چندان پر نور. خورشید نیم روز کم رنگ تر است اما بسیار پر نور تر از خورشید صبح.

امروز نگاه متفاوتی از کهنسالی دیدم. در خورشید امروز صبح نشاط جوانی بود اما  نور و اثر گذاری میانگی نبود.  خورشید ظهر گویی رنگ و رویش را با نور معاوضه می کند.

و چه کسی حاضر است نور را به رنگ بفروشد. من که حاضر نیستم!

امروز از* این که بزرگ می‌شوم خوشحال شدم*. از پر نور شدن.

حرفی که دوستی سالها پیش به من زد و خود از دیگری شنیده بود و تا مدتها برای خودش هم بی‌معنی مانده بود.

و چقدر عجیب بود! 

لینک
چهارشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٦ - خودم!

   شاید حق من؟!   

امروز روز سومی است که در میان سروها هستم(اقتباس از اسم پروژه)

جایم بدترین جای ممکن نیست ولی در مقایسه با جای میزم در پروژه قبلی خیلی بد است. خوب البته اخرین نفرم !آدمهای اینجا خیلی جالب‌تر از پروژه قبلی اند. خوبند ولی خیلی خودشان را برای کار خسته نمی کنند. جای دیگر با هم روی پروژه دیگری خارج اینجا کار می‌کنند. دیر می‌ایند زود می روند! پروژه قرار بوده خیلی زودتر از  اینها تمام شود. حس نکردم کسی احساس مسولیت دارد. پروژه یتیم است انگار! کار دولتی می‌کنند حقوق نیمه دولتی می‌گیرند در شرکت نیمه دولتی.

واقعا دکتر فرهادی راست می‌گفت که امیدوارم هیچکدامتان مهندس دولتی نشوید!

برای ما هم انقدر که به نظر می‌امد کار آماده نیست. عنوان مطلب را این گذاشتم چون در جای قبلی از این که یک نفر که به من بد کرده بود امد زرنگی کند و اتفاقاتی افتاد که جایش خیلی بدتر شد دلم خنک شده بود. شاید هم من به کسی بد کرده‌ام و یادم نیست؟! شاید هم به من نیامده دلم خنک شود.

لینک
سه‌شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦ - خودم!

       

این هفته هم گذشت و شکر خدا به خیر گذشت.

هفته پیش که آقای همسر ماموریت بود و من رحل اقامت در منزل مامان بابا انداخته بودم. ساعت ۱۱ شب تلفن زنگ زد و ما را کلی نگران. چون همه می‌دانندکه ۱۰ به بعد نباید زنگ بزنند. خاله خانم بود و گفت که حال اقاجون به هم خورده و اورژانس آمده و از مامان خواست آماده باشد که هر بیمارستانی بردند خودش را برساند. ما تا ۲ اینها بیدار بودیم تا مطمئن شدیم خطر رفع شده. اما پدر بزرگ نازنینمان الان بیمارستانه! من هم به خاطر کلاس زبان داشتن این دو بار که ملاقات بوده نتوانستم برم پیشش. نبضش باید قوی‌تر بزند تا مرخصش کنند.

واقعا سخته که ببینی کسی که این قدر پر انرژی وفعا ل

بود حالا نباید یک کیلو بار بلند کند. سخته که ببینی کسی که موقع راه رفتن باید می‌دویدی تا بهش برسی ازت کلی جا می‌مانه و تند تند نفس می‌کشه.

دیگه داره گریه‌ام می‌گیره.

از صبح هم که منتظرم که با مدیر ارشد برویم برای معرفی موقت به پروژه سروستان. می‌گویند یک ماه بیشتر نیست. اما همکارمان که تابستان رفت روی آن پروژه به قصد موقت آنجا بودن هنوز همان جاست. رفتمان با خودمان است برگشتمان با خداست. من اولش که بهم گفتند خوشحال شدم گفتم سه تا پروژه نفتی ردیف می‌شود. اما الان

 مرددم چون این طور که شنیدم زیاد هم پروژه جالبی نیست. حالا ان شالله که خیر است.

تغییر همیشه مثبت است.مسیرش هم که فکر نکنم سرراست باشد. فکر کنم مجبور بشم هر روز ماشین ببرم!

 

لینک
شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦ - خودم!

       

باز هم ماموریت اصفهان آقای همسر که دفعه پیش به خاطر برف و بارندگی عقب افتاده بود نزدیک شد و برف باریدن گرفت! حالا باید دید چه می‌شود.

peidhsg nambrdam

اگر گفتید این حروف چه معنایی می‌دهند؟!

یک بنده خدای خواب آلوده این جواب را به معنی پیگیری کردم فرستاده بوده البته در خارج از وقت اداری!

جمعه مهمان داشتیم. یک عروس و داماد را پاگشا کردیم. کلی به خودم امیدوار شدم چون این دفعه برنج نه ته گرفته بود نه خام بود. تازه یک ته دیگ چرب توپ هم از ته قابلمه درآمد. مهمانها که رسیدند چای تازه دم کشیده بود و ژله تا سر سفره آوردن گرفت!(خیلی دیر ریخته بودم) سالاد با طعم سرکه بالزامیک و سوپ مگی خیلی با استقبال مواجه شد. و از شدت استقبال مجبور شدیم لو بدهیم که سوپ هنر مگی است نه من! یک بار از روی دوشم برداشته شد. از تابستان قرار بود دعوتشان کنیم و هر بار به بهانه‌ای عقب می‌افتاد. البته تعداد مهمانها ۶ نفربود این را گفتم که بدانید به خاطر پذیرایی از ۲ نفر از خودم تعریف نکردم.

 و خلاصه بی قضا بلا به خیر و خوشی گذشت و برای دیروز هم خیلی کار نماند.

لینک
یکشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٦ - خودم!

   centre , center   

از صبح که بیدار شدم حس وبلاگ نویسی داشتم! توی راه به این فکر می‌کردم که چه بنویسم و چطور که ادبی باشد مثلا قدری! اما یک اتفاق احمقانه بدجور اعصابم را به هم ریخت و تصمیم گرفتم بیایم اینجا و غر بزنم. شکر خدا اینترنت قطع بود وگرنه باز اینجا بود و غرغرهای من!

اما الان یک چیز خیلی باحال فهمیدم ;centre , center

اولی فعل است و دومی اسم! جدا حال کردید؟!من هر بار یکی اش را می‌نوشتم و دفعه بعد دوباره شک می‌کردم که ترتیب دو حرف آخر چطور بود؟!

پی نوشت: سرکه بالزامیک را بقالی خیلی خیلی معمولی دم خانه ما هم داشت.ظاهرا من خیلی از مرحله پرت بودم. پنیر پارمزان پیدا نکردیم! ضمنا ترکیب سرکه بالزامیک و روغن زیتون هم فوق العاده است. طبق دستورش بایدروغن زیتون۴/ ۱ فنجان-سرکه بالزامیک ۴/۳ فنجان با نمک وفلفل مخلوط و به عنوان سس سالاد استفاده شود شک دارم که اب لیمو هم بود یا نه؟! البته من بدون رعایت نسبت دو تای اول را همین‌طوری دیمی ریختم روی سالاد باز هم خوشمزه شد.

امتحان کنید و لذت ببرید. 

لینک
سه‌شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٦ - خودم!