هورا!

امیدوارم کسی به من نخندد ولی من تا چند دقیقه پیش نمی‌دانستم که سرکه‌ای که در رستوران ایتالیایی که ما می‌رویم استفاده می‌شود و طعم سالاد سزار را متحول می کند سرکه بالزامیک است. اما الان فهمیدم از بین به بعد دنبال خریدش هستم. هرکس می‌داند بی‌زحمت بگوید. تازه محض اطلاعات عمومی پنیرش هم باید پارمزان باشد. اسم این دو را نمی‌دانستم. از متنی که خوندم این طور برداشت کردم که به این گوجه مینیاتوریها هم گویا می‌گویند گوجه ایتالییایی. چقدر( ی )داشت این کلمه آخری!

از این بعد در منزل ما هم سالاد سزار سرو خواهد شد. البته اگر سرکه‌اش را پیدا کنیم.

لینک
سه‌شنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٦ - خودم!

   يک پست کاملا زبانی   

امروز دقیقا ۴۰ روز به امتحان ای بی تی تافل من می‌ماند. چقدر هم که درس می‌خوانم! ۸۰ بشوم بس است. هنوز هم که به جمع بندی نرسیدم که باهاش کاری بکنم. البته با این وضعی که الان دارم ۷۰ بشوم خوب شدم! در تست زدن یک مشکلی دارم مخصوصا در لسنینگ که دقیقا کلمات را می‌فهمم اما موقع زدن شک می‌کنم که چی درست است. گزینه را که می‌خوانم به نظرم می‌اید که این که اول فکر کرده بودم غلط است و غلط می زنم. خیلی راه دارم و تمرین زیادی لازم.

این کتابهای آمادگی هم که به نظر من اصلا تکنیک خاصی نگفته‌اند! عزیزترین می‌گوید کتابها یک سری چیز را در ذهن آدم پر رنگ می‌کنند که سر جلسه امتحان حواست باشد تیپ سوالها چطوری مي‌تواند باشد. خوب قبول! مثلا در یکسری سوالها جمله اخر مهم است می‌گوید اگر اولش را نشنیدید یا جا ماندید مهم نیست. در یکسری دیگر جمله اول مهم است. اما خوب آدم چه می‌داند کدام تیپ سوال دارد می‌اید! این است که بنده افتضاح می‌زنم!

معلم خصوصی ای‌التس هم که گیر نیاوردیم هنوز. چند روز پیش با هزار مکافات رفتیم یک موسسه‌ای تعیین سطح بدهیم که معلم بگیریم. طفلک آقای همسر این قدر در سرما ایستاده بود که منجمد شده بود. رفتیم و تعیین سطح دادیم سطحمان در حد پر ای التس نبود نگو که برای سطوح پایین معلم خانه می‌فرستند! در آگهی هم هیچ نگفته بودند.

مدیر موسسه شخصا باما مصاحبه و صحبت کردو البته کلی خالی بست.گفت که ما فقط با معرف می‌پذیریم ولی چون شمایید باشه حالا! ما شاخ در آوردیم که پس چرا هی اگهی می‌دهید اگر این قدر کار بارتان سکه است؟!گفت که نمره زیر ۵ در امتحان تعیین سطح اجازه ورود به کلاسها را ندارد. در حالیکه کارنامه‌هایی که جلوی در ورودی زده بوند ۵و۵.۵ در امتحان واقعی گرفته بودند.اگر هنر موسسه این است که نمره طرف همان که بود بماند که چه کلاسی. اگر هم که نه طرف داشت دروغ می گفت که سطح ما خیلی بالاست و زیر ۵ اجازه شرکت در کلاسهای ما را ندارد. در هر صورت از نظر ما یک گزینه ۱۰۰٪ رد بود. در نتیجه تاثیری نداشت. یک چیز با مزه دیگر که آقای مدیر موسسه می‌گفت این بود که معلمهای ما اساتید دانشگاهند و خیلی کلاسشان بالاست و خانه کسی نمی‌روند و دانشجو باید بیاید. معلم‌هایشان مو بلند و تیغ تیغی و اینها بودند. با آن تیپها در خیابان راهشان نمی‌دادند چه رسد به دانشگاه که تازه بخواهند تدریس هم بکنند!

 به من گفت شما از سطحی که گفتی داری می‌خوانی پایین‌تری و اقای همسرتان بهتر امتحان دادند. اقای همسر که مثل من متعجب مانده بودبعد گفت یک سری چیزها را شانسی زده .در حالی که من سعی کردم از سوادم استفاده کنم. نمی‌دانم شاید هم واقعا از سطح یک دانشجوی اف سی ایی پایین‌ترم. و آقای همسر این طوری گفت که دل من نسوزد؟!

البته شاید هم صرفا یک کار سیاسی بود که هر دو را جذب کند که دفع کرد.من که کلا دارم به این نتیجه می رسم که خودمان کتاب بگیریم و بخوانیم. البته این خطر وجود دارد که هیچ وقت نخوانیم و معلم می‌تواند نقش یک کاتالیزور را داشته باشد.

لینک
سه‌شنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٦ - خودم!

       

نمی‌دانم چرا اینجا را باز کردم؟! حجم کار به مقدار قابل توجهی کم شده. باید یک برنامه ریزی درست و حسابی بکنم. اینجا یک همکاری داریم که باید هم‌وروردی من باشد در دانشگاه تهران و الان دانشجوی فوق است. من اولش که دیدمش گفتم ایول چه اراده ای! الان دارم فکر می‌کنم جزوه مزوه بیارم سر کار بخوانم. آن هم احتمالا همین کار را کرده. مدیری چیزی هم اگر بیاید کلی به به چه چه خواهد کرد. یک تیر و چند نشان. البته نه به قصد فوق قبول شدن. که ما بخت خود را  در این راه آزموده‌ایم و نه من نه آقای همسر امیدی به ادامه تحصیل در ایران عزیز خودمان نداریم. به قصد یاد آوری علم و دانش. البته اگر امتحانات مختلف زبانی که در برنامه دارم این موضوع را تحت‌الشعار قرار ندهد!

در محل کار قبلی نمی‌شد همچین کارهایی کرد. چون کار ما و رشته ما هرچند مرتبط بود ولی  عملا از بقیه رشته‌ها مرتبط تر بود و به رشته خودمان مقادیری هم نامرتبط .

دیگر اینکه یک پست نوشته بودم و در آن کلی اظهار تعجب کرده بودم که چرا یک بنده خدایی که پیش شماره خانه‌شان با ۴۷ شروع می‌شود اصرار دارد من باور کنم ساکن ولنجک است؟!

مگر ولنجک با ۲۲ یا یک چیزی ۲ شروع نمی‌شود؟! که نمی‌دانم چرا در ویلاگ نیامده.

لینک
یکشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٦ - خودم!

       

به مناسبت سال ۲۰۰۸این عکس را ببینید:http://news.bbc.co.uk/2/hi/in_pictures/7165881.stm

بلد نیستم چه طوری عکس اینجا بگذارم!

لینک
چهارشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٦ - خودم!

       

هفته پیش برای من چند خبر خیلی خوب درباره دوستانم داشت. دو تا دختر خیلی بودند و هستند که مجرد بودند. هر دو هم با کلی کمالات و تحصیلات عالیه و مهندس و ... یکی دوست جون  یکی هم از دوستان  هم  دانشگاهی عزیزترین در فوق لیسانس که یک جورهایی با من هم دوست شده. من همیشه غصه می خوردم که چرا پسرهای جامعه ما این قدر چرمنگ اند که آدم هم قد و اندازه اینها پیدا نمی شود که یک ازدواج خوب داشته باشند. و البته دخترهای موفق با محدودیت زیادی در ازدواج مواجه اند چون مثلا خانواده هاشان با هر کسی موافقت نمی کنند حتی اگر خودشان کسی با شرایط پایین تر را بپذیرند. هفته پیش خبر دار شدم که شکر خدا این دوستان در شرف ازدواجند و شرایط آقایان داماد در حد و اندازه دوستان من هست. هر دو خبر هم داغ داغ بود و در یک هفته!یعنی یکیشان را درست چند ساعت بعد از پیشنهاد رسمی آقای داماد فهمیدم . اون یکی را هم زودتر از بقیه دوستان چندین و چند ساله.

دیگر هم این که داداش کوچولو فوق لیسانس قبول شد. از این کنکور جدا ها- بعد از سه مرحله امتحان و مصاحبه و ...- در همان دانشگاه لیسانسش و نگرانی ما برای سربازی رفتنش به خاطر کمتر از یک سال اختلاف سن پدرجان مرتفع. هرچند هنوز شیرینی اش را نخوردیم ولی قرار است یک شام توپ بخوریم. البته آنهایی که من را می شناسند می دانند که من به نفع ایشان کنار کشیده بودم و اصلا در امتحانش هم شرکت نکردم وگرنه ایشان با حضور پرشور من شانسش کم می شد. گفتیم حالا جوان آرزو داره. پس خواهر برادری به چه درد می خورد!

خواننده محترم این وبلاگ که خودت می دانی کی هستی بجنب! بجنب که تا چند وقت دیگر فقط جنابعالی مجردی. حالا شما شدی شنبه- به قول یک آشنا شنبه یعنی اول صف
لینک
دوشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٦ - خودم!

       

چه لذتی می بری از این درس خواندن دزدکی سر کار. چه لذتی می بری از پنهان شدن در کنج میزت و دور و برت را پاییدن و جزوه خواندن! چه لذتی می‌بری از اینگونه کار کردن. از دزدیدن از وقت کارت برای درس. مگر چقدر حقوقو می‌گیری ؟! در حالیکه اینجا هم تو را نمی‌خواهند و فکر می‌کرند با کسر کار زدن برایت می‌توانند تو را بپیچانند که بروی. ولی تو هم کم پر رو نیستی. حتما به همکلاسیهایت هم کلی پز می‌دهی که من شاغلم و آن بیچاره‌ها هم دهانشان آب می‌افتد که ببینی چند سال بعد جای تو باشند. برعکس قیافه... ات بهترین کاری که بلدی از زیر کار در رفتن است. این را خیلی خیلی زود یاد گرفتی. این تنها کاری است که به خاطرش کلاس کنکور نرفته‌ای نه؟!

 متاسفم که هفته‌ای چند روز درست روبرویم هستی و مدام در باقی فضای اطراف مانیتورم تو را می‌بینم که با رندی فیلم بازی می‌کنی.

لینک
سه‌شنبه ٤ دی ،۱۳۸٦ - خودم!

       

چند صباحی است(در حدود یک ماه) که دنیا بد جور کوچک شده است. یک آدمهایی که آدم به خواب هم نمی‌دیده آشنا درمی‌ایند.یا به یکی ربط پیدا می‌کنند.

مثلا آخرینش : چند دقیقه پیش یکی از همکاران از من خواست بهش سر بزنم. وقتی رفتم یکسری فایل پی دی اف جلویش باز بود. یکیش را باز کرد و از من پرسید این رزومه شما نیست؟!

من هم در نهایت تعجب دیدم بعله! رزومه سال اول کارم است. تلفنش هم مال خانه اول بعد از تاهل بود. با تعجب پرسیدم این چرا دست شماست؟ جواب داد که خودش هم نمي‌داند چطور به دستش رسیده و سی دی مربوطه حاوی استانداردها و فالهایی بوده که از محل کار اون موقعش با خودش برداشت کرده بوده. حتی به دوستی که سی دی را آن موقع برایش رایت کرده بود هم که الان در کانادا زندگی می‌کند زنگ زده بوده-جدیدا- ببینه نکنه من آشنای اون بودم که اون هم مثل من جواب منفی داده است!

یا مثلا یکی از دوستان من ما را برای عروسیش دعوت کرد. داماد دوست خیلی از دوستان و همکاران آقای همسر در آمد. هر چند به دلیل پاره‌ای مشکلات پیش بینی نشده آقای همسر نتوانست در عروسی حاضر شود و پیغام پسغامهای دوستان آقای داماد را  که دعوت نشده بودند برساند.

یا مثلا یکی از همکلاسیهای فوق عزیزترین داره از جایی که مدیر سابق من به تازگی کار می‌کنه به شرکتی که عزیزترین مشغوله تغییر شرکت می‌دهد. بنده خدا بی‌خبر از همه جا می‌ره با مدیر سابق من حرف می‌زند که آقا یا علی ما رفتیم. چون عزیزترین تعریف این آقا را جلوی دوستش کرده بوده که آدم خوبیه. این بنده خدا هم آشنایی میدهد که من فلانی- منظورش عزیزترین بوده- را می‌شناسم. آقای مدیر هم فکر می کنه من را می‌شناسه و کلی به به و چه چه می‌کنه و تعریف پشت تعریف. آخرش هم از دوست عزیزترین می‌پرسه نمی‌خواهند کارشان را عوض کنند؟! جناب دوست هم با اطمینان کامل می‌گه نه! چرا بخواهند عوض کنند؟!

حالا این وسط من چند روز قبل‌ترش رزومه‌ام برای این آقای مدیر ای‌میل کرده بودم که یعنی بدم نمی‌اید بیایم اونجا کار کنم. 

یا بازم مثلا در شرکتی که الان هستم با یکی از بچه‌های دانشگاه دوست و  همکارم که هم‌دانشگاهی فوق عزیزترین هم بوده. دوست جون -دوست قدیمی و همکار سابقم- رفته شرکت قبلی ایشان کار می‌کند و در نتیجه تعدادی از دوستان و آشنایان ما دو تا دوستان و همکاران جدید دوست جون شدند.

حالا با مزه‌ترش اینه که این دوست همکار فعلی من همان عروسی است که گفتم!

یک چیز دیگه هم یادم آمد. تابستان عقد یکی از دوستان گل بلبل بود. ما که رفتیم جز پدر و مادر و خواهر و خود عروس کسی را نمی‌شناختیم. ولی مادربزرگ داماد نه‌ تنها ما را می شناخت مامان ما را هم می‌شناخت! 

خلاصه زندگی قاطی پاتی ای شده. هیچ فکر نمی‌کردم این حرف که میگن دنیا خیلی کوچکه را به این عمق در سن ۲۹ سالگی درک کنم!  

لینک
سه‌شنبه ٤ دی ،۱۳۸٦ - خودم!

       

یکی از همکلاسیهای دانشگاهم امروز همکارم شد. پسری شوخ و پر جنب و جوش که از دید من بیست و یکی دو ساله مقادیری هم بی‌تعارف و شاید پررو بود. و حالا موهایش کم پشت شده و حسابی آقا شده و سنگین رنگین و جا افتاده.

نمی‌دانم به چشم او من چه‌قدر تغییر کرده‌ام؟! در این شش سال که مثل برق گذشت.

امیدوارم همکاران خوبی برای هم باشیم.

لینک
دوشنبه ۳ دی ،۱۳۸٦ - خودم!

       

یلدا

یلدای دیشب من هندوانه ای بود که پدر با وسواس تمام خریده بود. دست پخت همیشه به یاد ماندنی مادربزرگ. خاطرات پدربزرگ و بقیه. شام ساعت ۷.۵ شب. ارائه مطلب برادر در گروه خانوادگی مان. تخمه خوردن و عکس انداختن و خندیدن و قرار کلاس رفتن و ...خالی کردن جای خاله حاجیه خانم شعر مورد علاقه او را که از وقتی کلاس دوم دبستان بودیم دوست داشته است که برایش بخوانیم. دو کاج:

در کنار خطوط سیم پیام                 خارج از ده دو کاج روییدند

سالیان دراز رهگذران                      آن دو را چون دو دوست می‌دیدند

روزی از روزهای پاییزی                   زیر رگبار و تازیانه باد

یکی از کاجها به خود لرزید             خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا               خوب در حال من تامل کن

ریشه‌هایم ز خاک بیرون است        چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی            مردم ازار از تو بیزارم

 دور شو دست از سرم بردار          من کجا طاقت تو را دارم

بینوا را سپس تکانی داد                یار بی‌رحم و بی‌مروت او

سیمها پاره گشت و کاج افتاد        برزمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط دید آن روز                    انتقال پیام ممکن نیست

گشت عازم گروه پی‌جویی             تا ببیند که عیب کاراز چیست

سیمبانان پس از مرمت سیم         راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگدل را نیز             با تبر تکه تکه بشکستند

واقعا خیلیها قصه‌شان مثل دو کاج است. کنار همند اما به درد هم نمی خورند.

خدا نکند هیچ کدام ما اینگونه باشیم.  

یلدای آینده کجاییم و چه می‌کنیم. اصلا هستیم؟!

لینک
شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦ - خودم!