چنان از غم لبريزم كه اگر حرف بزنم جرقه اشك را خواهد خورد. ۶ ماه و ۷ روز از ورود ما به خانه جديد كه مثلا مالك ان هستيم مي‌گذرد اما ارامش من در اين جا و صبرم كم و كمتر ميشود هرچند هر كس از من ميپرسد كه اوضاع چطور است؟! جواب اميد واركننده اي شايد از من مي‌گيرد اما الان كه لااقل در اين مد نيستم. نمي‌دانم گاهي فكر مي‌كنم ايا ان زمان مي‌رسد كه دوباره به دنياي ساكتي برگردم و هر دقيقه و لحظه ام به مبارزه نگذرد. من هر روز وحداقل چند ساعتي مجبورم به صداي راديو يا تلوزيون گوش كنم تا ديوانه نشوم از اين همه صداي اطرافم. فكر مي‌كردم پيش خدا اين‌قدرآ برو دارم كه اين همه دعاي من را لااقل تا حدي بشنود اما انگار نميشنود يا نمي‌بيند!دلم بارها شكسته و در خواستهايي كرده ام بعضا خيلي خصمانه و شايد جاهلانه!نمي‌گويم مستجابشان كند نگاهم كند ! بازده كم! ديگر از من چيزي نمانده!واقعا خسته ام!هر روز براي غلبه بر صداي محيط كه غالبا توسط افرادي محدود توليد مي‌شود سردرد مي‌گيرم.گاهي ميگريزم اما هميشه نميتوان!نمي‌توان!گاه به خودش ايراد مي‌گيرم كه واقعا اين مخلوقلت بيشعور احسن مخلوقات تواند!چه كنم دارم كافر مي‌شوم و فقط خود خداست كه مي‌داند هر روز و هر ساعت من چگونه مي‌گذرد!در محاصره صدا !در حسرت سكوت!نه مسافرت مي‌روند! نه ‌ميميرند! نه مي‌فهمند نه خجالت مي كشند! و من بي‌طاقت مانده ام وسط اين جماعت!حيران وسر گردان!خدايا صدايت مي‌كنم مرا درياب!به من توان بده !
لینک
چهارشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٦ - خودم!