ماه اسمان   

ماشین پست که ایستاد یک درصد هم فکر نمی کردم برای من چیزی اورده باشد. بسته را که گرفتم باز باورم نشد مال من است. لحظات بعد شادی بود و بعد یک غم عمیق برای دلتنگی عزیزترینم.

هر بار کارت تبریکش را باز کردم اشک به چشمم امد. پسرک هم روی ابرهاست از شادی داشتن ماشینهای جدید.

امروز به این نتیجه رسیدم که لباس بهترین هدیه برای عزیز دور است. حس در اغوش کشیدن دارد و زیباست.

ممنونم عزیزترینم!

تولد هفنه بعد هر دویمان مبارک. چه زود 37 ساله شدیم.

لینک
چهارشنبه ٢٩ مهر ،۱۳٩٤ - خودم!

   اولین هدیه از پسرک   

امروز روز مهمی بود. پسرکم که در حیاط بازی میکرد پشت پنجره جایی که من نشسته بودم امد و گل قاصدکی را که با دستهای کوچکش نگه داشته بود طرف من گرفت و گفت مامان بفرمایید! من غرق کارم بودم و فکر کردم دوست دارد همبازیش شوم. گفتم کار دارم و از شیشه بین ما گل رد نمیشود! فکر کردم متوجه شیشه نیست. او اما در جواب خواست دم در برم و وقتی پاسخ مثبت من را شنید به طرف در دوید و با ذوق ایستاد تا من برسم. در را که باز کردم گل را به سمت من گرفت و گفت بفرمایید مال شماست!

مات و متحیر ماندم! هم خوشحال بودم هم متعجب که این را از کجا یاد گرفته؟!

بعدتر یادم امد که چند روز پیش در حیاط حین بازی گل قاصدک را نشانش دادم و توضیح دادم چه گلی است. بعد او مثل همیشه شروع کرد به سوال پرسیدن. من توضیح میدادم و او میپرسید و بازی میکردیم. من گفتم ادمها گاهی به هم گل میدهند پرسید چرا؟! که چه کار کنند من هم جواب دادم و با خودم فکر کردم چند بار دیگر باید توضیح بدهم تا بزرگ شود و معنیش را درک کند!

امروز اما نشانم داد هم شاگرد خوبی است هم بزرگ شده و هم قدرشناس است و این برای دو سال و هشت ماه سن دست اورد بزرگیست به گمانم.

ممنونم اسمان ابی من!

امروز مناسبت دیگری هم دارد درست دو ماه از خروج ما از میهن به قصد دیار کانگروها گذشت!

لینک
دوشنبه ٦ مهر ،۱۳٩٤ - خودم!

   این روزهای پسرک   

پسرکم در حرف زدن بسیار پیشرفت کرده ولی گاهی اشتباه میکند.مثلامیگوید یک لقمه اب بخورم! یا بدون گریه به سلمانی رفته و موهایش را چیک چیک کرده بعد برای مامانی تعریف کرده که گریه نکردم اماکفشهام کثیف شد!چند شب پیش در لیوان دوغش یخ انداختیم.لیوان را مثل گنج در دست گرفته بود و هیجان زده نگاهش میکرد جلو امد و نشانم داد که لیوانش یخ دارد و دارد حل میشود که خوشمزه شود!با هیجان میگفت ببین کوچیک میشه.فامیلی اقای همسایه مامانی بابایی را به جای ارباهمیمی درست میگوید.پسرک حسابی پایه پیاده روی است طفلک بابایی شاید به زودی رفیق پیاده روی اش را از دست بدهد.شاید هم.هنوز که خبری از جناب افیسر نیست.
لینک
چهارشنبه ۱٠ تیر ،۱۳٩٤ - خودم!

   سه مادر -دو خواهر-دو دخترخاله   

دیشب افطار مهمان خانه خاله جان بودیم.خاله جان خبر داد که دخترخاله به خاطر کار همسرش از تهران میروند و در شهر مقصد خانه اجاره کرده اند.با لبخند تلخی گفت که خانه اش بزرگ است و جای مهمان زیاد دارد و از این به بعد زیاد میشود به شهر دخترخاله سفر کرد. من هم لبخندی زدم و گفتم ما که نیستیم جای ما را هم خالی کنید.خاله جان با تعجب پرسید نیستید؟!!!کجا به سلامتی ؟ وقتی جواب من را شنید ارزوی سفر خوب و موفقیت کرد پرسید برای چند وقت؟معلوم شد رفتن ما و دختر خاله با فاصله 5روز خواهد بود.مادربزرگ نازنینم رفت توی فکر.فکر میکرد ما برای سه ماه میرویم .مامان سعی کرد جو سنگین را بشکند و به سفر اخیر با هم اشاره کرد.من هم از فرصت استفاده کردم و نظر بدر را درباره سفر اخیر پرسیدم..او اما در جواب من گفت که دلش برای پسرک خیلی تنگ میشود. .خبرها سنگین بود این را میشد از اینجا فهمید که مامان و خاله گفتند دوست دارند حتما سری به اقاجان نازنین بزنند. امروز دخترخاله در گروه نوشت اگر من و او رفتیم و تهران خلوت شد یعنی بچه های ما بوده اند که شلوغ میکردند.و مامان جواب داد:به سلامت هرجا رفتید هرجا هستیددست خدا. همراهتان.ولی ما دلمان برای شلوغی تهران خیلی تنگ میشود و همیشه منتظرشلوغی دوباره تهارن . هستیم. جواب من هم این بود:هر جای دنیا باشیم دلمان پیش شماست.مواظب خودتان و دل ما باشید.امید که تا برگشتن هیچ مسافری دلی نشکند و امیدی نا امید نشود.
لینک
پنجشنبه ٤ تیر ،۱۳٩٤ - خودم!

   شاهد و روباه   

حین گله کردن از کسی داشت از خوبیهای خودش میگفت.از اینکه نه تنها کسی را تا به حال ناراحت و اذیت نکرده با کارهایش حتی حرفی هم نزده که کسی برنجد!!!با تاکید بر عدم رنجش هیچ بنی بشری!!!و من در فکر بودم که حنایی که برای من رنگ ندارد را چه باید کرد.اخرینش هنوز پر رنگ در خاطر حاضران هست!!!من هم تاکید کردم که خدا جای حق نشسته و هر کس بد کند نتیجه اش را میبیند و نیازی به ناله و نفرین نیست و متال زدم از کسی که به من بد کرده بود و بدتر سرش امد.خودش را برای خودش متال زدم و او تایید کرد.
لینک
شنبه ٧ تیر ،۱۳٩۳ - خودم!

   غیبت   

امشب خوابم را کسی دزدید و باعث شد چیزهایی بشنوم که ناراحتم کند.امروز یک نفر تلفنی زمان زیادی را از من دزدید و نگذاشت در این اخر هفته صبحانه پسرک گرسنه ام را به موقع بدهم.عملا صبحانه تبدیل به ناهار شد! این چند روز چند نفر مرتب روی اعصاب و روان من راه رفتند با بد گفتن از کسی که به نظر من بریده و اتفاقا خیلی رفتارهایش شبیه شخصیتهای خوب اطراف ان چند نفر است اما هیچ کس ادم به ظاهر خوب را بد نمیبیند!! چند بار هشدار دادم که من بیشتر از این توان شنیدن ندارم اما کو گوش شنوا! سه شنبه افراد مذکور در یک حرکت کاملا چتر بازانه ساعت ٧:۴٠عصر خودشان را به شام منزل ما دعوت کردند!! و فرزند قبلا ناخلفشان مرتب جیغ کشید و باز فرد غایب شماتت شد در حالیکه به نظر من هیچ ربطی به او نداشت. این است که حالا حالم همه جوره خراب است. بیخواب و ناراحت و دل خور. .و در اندیشه یک راه کار همه جانبه
لینک
جمعه ٩ خرداد ،۱۳٩۳ - خودم!

   کار و بار   

شنبه بعد از نزدیک به چهار سال و نیم روز اول کارم در شرکت سابق عزیزترین بود.صبح خیلی دلم گرفته بود مگر میشد به جایی رفت که عزیزترین انجا بود و کلی دوست و خاطره داشت و دل تنگ نبود! در راه به یاد روز اول کارم در دو شرکت قبلی افتادم .دلم برای دوست عزیزم ن عزیز و ف و گ و خیلیهای دیگر تنگ شدیک جور متفاوت با قبل.خاطره های خوب و مهربانیهایشان از همیشه واضح تر جلوی چشمم امدند. تقریبا همه کسانی که عزیزترین را میشناختند من و ایشان را با هم اشتباه گرفتند و کلی ماجرای با مزه پیش امد.دو روز بعد از شروع به کارم یکی از دوستان نزدیک عزیزترین کنارم امد و حین حرف زدن به شباهتهای ما اشاره کرد بعد کمی مکث کرد و پرسید میشود یک خواهشی بکند؟!من هم متعجب جواب دادم که البته!گفت میشود همدیگر را بغل کنیم؟!گفت که عزیزترین گاهی در اغوشش میگرفته و حالا ... و من هم با کمال میل بغلش کردم. و ان موقع بود که فهمیدم خیلیهای دیگر هم دل تنگند و من انها را هم یاد خیلی چیزها انداخته ام! تجربه ای جدید و متفاوت است و حتی برای خودم هم گاهی عجیب میشود انگار من هم قبلا اینجا بوده ام .درست است اسم خیلیها را نمیدانم اما حس اشنایی نسبت به همه چیز دارم. .یک نکته دیگر هم هست میبینم که در این مدت بزرگ شده ام و از این موضوع خوشحالم
لینک
پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳٩۳ - خودم!

   اولین گامها بیرون از خانه   

امروز یک لحظه بیاد ماندنی برای من داشت.پسرکم در خیابان دست در دست من و پدرش راه رفت و از این توانایی و زاویه جدید غرق در شادی شد و البته شادی ما هم کم از شادی او نبود. دقیقا اول اسفند راه افتاد با شیوه خاص و عجیب خودش و دیگر بعد از بیشتر از یک ماه خیلی ماهر شده و بعضا میدود.امروز وقتی موقع خروج از منزل بغلش نکردیم و بیرون در منتظرش ایستادیم حس بدی داشت مرتب این پا ان پا میکرد.به گمانم دچار تضاد شده بود که این در همان دری است که هر وقت باز است از بیرون رفتن و رد شدن ازش منع میشود!!بالاخره با کمک پدرش از چهار چوب در گذشت و پا در راهرو گذشت اینقدر این کار برایش جدید بود که نه اااگفت(حرکتی که معمولا میکند چون صدا در راه پله میچید)و نه هیچ چیز دیگر.کنار ما از وارد اسانسور شد و ایستاد و تا دم ماشین در پارکینگ خودش راه رفت. داخل مغازه ای که رفتیم هم به عشق دست زدن به تلویزینها راه رفت اما با دیدن اقایان فروشنده پشت پدر قایم شد و دوباره بغل شد.لحظاتی بعد بیرون در فروشگاه دست در دست ما مسافتی را راه رفت و خندید و خندید؛)اما این به معنی کم توجهی به محیط نبود چرا که به محض اینکه به نقطه ای رسیدیم که نور خیابان کم شد از راه رفتن صرف نظر کرد.اما ان چند قدم برای من جزو لحظات فراموش نشدنی عمرم شدند.
لینک
جمعه ۸ فروردین ،۱۳٩۳ - خودم!

   بی عنوان -٢   

قرار شد از پروژه ام دو تا مقاله دربیاریم با استاد دوتایی.خوشحال شدم که برام نوشت کار من برای یک مقاله خیلی زیاد است.هر چند که هنوز هیچ کار جدیی نکردم اما دانستم خانم م که دانشجوی ایرانی استاد بود وبد جور ازش بد میگفت راست نمیگفته در خیلی زمینه ها. دیروز عدسهای ریز بروجرد را که مامان اقای همسر داده بود خیس کردم برای سبزه عید.پیارسال که برای اولین بار سبزه ریختم خیلی حس خوبی داشتم و از طرفی به نظرم امد هم داشت !من به یک سری چیزها که به نظر خیلیها خرافات است اعتقاد دارم. امید وارم خوب بشود چون از بابت سبزه عید اعلام خود کفایی کردم. دو روز پیش رفتم مصاحبه شرکت سابق عزیزترین اینقدر من و او را اشتباه گرفتند و تحویلم گرفتم که کلی حال کردم تا خیر چی باشد. پسرکم تقریبا سه هفته است راه افتاده و حالا تمرین دویدن و حرف زدن میکند.سعی میکند موقع راه رفتن تند و کند راه برود و بعد میایستد و پاهاش را نگاه میکند بامزه است دل نگران موضوعی هستم که روش خدا در موردش عوض نشده و مرتب اوضاع را تغییر میدهد هر چند در توانایی دوست عزیزم در موقعیت جدیدش شک ندارم اما از خدا کمی دلخورم. . هر چند قرار است به زودی از این خانه برویم اما نمیشود خانه تکانی نکرد .یک سری چیزها حداقل باید انجام شود که اقا کوچولو اجازه نمیدهد و حتما باید چند نفری خانه تکانی کرد که دست کم نصف حضار مراقب ایشان باشند. شش سال از روزی که خانه ای که مالکش بودیم را ترک کردیم و به دنبال ارامش جای دیگری رفتیم میگذرد در این مدت خیلی اتفاقها افتاده و ما در چهار خانه مختلف زندگی کردیم که مال خودمان نبودند.به زودی دوباره به خانه خودمان میرویم و کلی ذوق و شوق دارم برای اعمال تغییرات و خرید پرده و غیره .دلم برای حس قشنگ مالکیت تنگ شده هر چند خانه ایده الی نیست اما خوب است.
لینک
دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳٩٢ - خودم!

   بی عنوان-١   

من با این عنوان زدن برای پستها مدتی است مشکل جدی دارم. . بعد از سه شب منقطع که از سرمای منفی هفت و هشت تهران به منزل گرم والدین پناه برده بودم به شوق باز کردن کارتونهای وسایل باقی مانده المان به خانه امدم و در سرمای جانکاه در حیاط خلوت یکی یکی بازشان کردم اماان چیزهایی را که منتظرشان بودم که دو سه قلم چیز بود بین انها ندیدم. اقای همسر هم که یادش نیست سال پیش همچین روزهایی بسته بندیشان کرده و من مانده ام و فرضیاتی که امیدوارم لابلای بعضی چیزها شاید یکی دو شان را پیدا کنم.رسیدن بار خاطراتی را به اندازه سه سال زندگی دانشجویی در دلم زنده کرد و باز کردن شان بیشتر غم به دلم اورد.دلیلش بماند برای خودم.د
لینک
دوشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳٩٢ - خودم!