سماع |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
سیمون
رفته بودم برای سوال . اما یک چیز بی ریط به درس یاد گرفتم. سیمون نام کسی بوده که به عیسی مسیح کمک کرده تا صلیب را حمل کنند! اسم حل تمرینی که پیشش رفتم بود. و معتقد بود اسم مذهبی است هر چند به خدا اعتقاد نداشت. اما این را با تردید می گفت. ان قدر که انگار می خواست بگویم نه نیست تو راحت باش. اما من نگفتم.
گفتم برای من هست. اما این مهم است که ما خوبیم یا بد. نه این که به چه اعتقاد داریم. او هم گفت این اعتقاد شخصی است. من هم تایید کردم. انگار خیالش را راحت کردم که امدنی خیلی محکم دستم را فشرد:))
| لینک | سهشنبه ۱ آذر ،۱۳٩٠ - خودم! |
خواب هم کلاسی
دیشب خواب یکی از هم کلاسی های دبستان را دیدم. جمیله زین الدینی! در خواب به کسی معرفیش می کردم و می گفتم کلاس دوم دبستان هم کلاسی بوده ایم.
صبح که بیدار شدم هر چند خودش را بعد از سالها روشن و واضح در ذهن داشتم اما مطمئن نبودم که دوم دبستان هم کلاسی بوده باشیم. بعد ادمهای دیگری در ذهنم روشن شدند. خدیجه نوروزی که چند سال هم کلاسی ما بود و کلاس دوم که من و عزیزترین را در کلاس بندی از هم جدا کردند از مدرسه در رفت و تا خانه ما دوید و مامان را خبر کرد که بیاید چون ما دو تا خیلی ناراحت بودیم.
دختر قد بلند کلاس اول که مطمئن نیستم اسمش چه بود اما شایعه بود که یک بار رد شده و دوساله است. به نظرم فامیلش عهدی بود. خدیجه نصیری که با ان قد و قواره از این که کلاس چهارم من مشقهایش را تصحیح می کردم و دندانه سین و شین را هم می شمردم شاکی بود.
فیروزه و خواهرش نازنینش فرزانه که مادرشان را در تصادف از دست داده بودند و بابایشان با خاله شان ازدواج کرده بود و کلاس سوم کلی روز تا خانه بازیگوشی کردیم و حرف زدیم.
کبری شیری دختر محجوبی که حالا معلم شده است. کبری گودرزی که وقتی از محله ما رفت برای من نامه نوشت و پایین نامه نوشت نمک در نمکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد!
تنها و اولین کسی که این جمله را برایم نوشت! خرامان اسماعیلی که عشق کارت پستال خریدن و هدیه دادن بود. نظری که کلاس سوم سر جدول ضرب بیشترین کتک را از خانم ساعت معلم دیوانه مان خورد.
کلثوم شوندی با ان صورت لک و پیس دارش و لهجه ترکی. زهرا حسینی که خیلی احساس رقابت می کرد و کلی لج من را در می اورد و همیشه جا میماند اما باز دست بر نمیداشت.
سارا نوری حافظ که شنیدم طراحی لباس قبول شده در الزهرا و من را یاد سارا کورو می انداخت.
غلامی کوتاهترین و تنبل ترین هم کلاسی کلاس دوم دبستان که همیشه کتک می خورد.
پرستو نامدارفر و ماجرای شکایت او از فرق گذاشتن خانم اقا محمدی سر کلاس! برفی که چند سال هم کلاسی بودیم و کارت پستالهای قشنگی به ما هدیه داد اما حالا اسمش را به یاد نمی اورم. با ان لپهای سفید و برفیش.
یکی هست که زنگ صدایش و چهره اش در ذهنم تازه تازه است ولی نامش را به خاطر نمی اورم.
طیبه و طاهره دختر عمو های دو قلوی دو تا مهرانی دیگر که در کلاسهای بعد از اول همکلاسیمان بودند اما اسم کوچکیکی از انها هم از ذهنم رفته هر چند بعضی وقتها خیلی با هم بودیم.یکی که قد بلند تر بود مریم بود.
سارا زند که مبصرمان بود و من خیلی ازش خوشم می امد و چند سالی از ما بزرگتر بود یا نوش افرین فتحی.
لادن زارعی غربی که دختر ناظممان بود و هم کلاسی و رفیق شفیق کلاس اول. با برادرش ارش که حدودی هم سن برادر ما بود.
شادی شریف زاده دختر ناظم میان سال اما مهربان خانم شریف زاده که خیلی هم جذبه داشت.
زهرا یا معصومه احدی دختری با موهای فرفری از والدینی شمالی که کلاس پنجم کفش پاشنه بلند پوشید و شیفت مخالف جای والدین خواهر کوچکترش به مدرسه امد تا کارنامه اش را بگیرد. و نوک زبانی حرف می زد.
معصومه دهدار با ان چهره سبزه و مقنعه چانه دار که برای رحلت امام از همه ما بیشتر گریه کرد.
یک زارعی هم یادم هست که به گمانم اسمش فاطمه بود و می گفتند یک سال رد شده. ردی ها را ته لیست کلاسها می نوشتند نه به ترتیب الفبا اگر درست به یاد بیاورم.
از بین این هم ادم پنج سال دبستان همینها در ذهنم امدند اما هنوز در کف جمیله زین الدینی ام که از کدام لایه مغزم بیرون امد! دختر ساکتی که هیچ حرفی درباره اش ندارم بزنم. نه خاطره ای نه ویژگی خاصی!
از هیچ کدامشان خبری ندارم. ان موقع زمان جنگ بود و محله ما تلفن نداشت. ادرس خانه هیچ کدامشان را هم ذقیق بلد نبودم. اما کاش یاد می گرفتم. دلم برای بعضهایشان تنگ شده است.
| لینک | جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳٩٠ - خودم! |
باخ
چندی قبل سفری کوتاه به شهر لایپزیک داشتم. شهر موسیقی و باخ معروف.
همه چیز در شهر رنگ و بوی موسیقی داشت. کلیسای باخ (توماس کیرشه) با مجسمه بزرگ یوهان سباستین باخ که قطعات موسیقی باخ در ان توسط گروه کر اجرا می شد بسیار دیدنی بود به علاوه نوازندگان جوان ماهر زیادی در نزدیکی کلیسا هنرنمایی می کردند که به نظر دانشجویان مستعد موسیقی بودند.
روبه روی کلیسای باخ و تندیس بزرگ او موزه باخ قرار داشت. یکی از کوچکترین و جالب ترین موزه هایی که من دیده ام.موزه در واقع بخشی از خانه قدیمی یکی از خانواده های متمول لایپزیک بود که باز سازی سده بود و در بخشی از ان وسایل و کتابهای انها نگهداری میشد.
بخش موزه باخ (در واقع ارشیو باخ) شامل اطلاعاتی راجع به یوهان سباستین و افراد خانواده همراه با نوتهای دستنویس انها و چند نقاشی پرتره بود. طبق اطلاعات داده شده بوهان سباستین معروف ترین موسیقی دان خاندان باخ بوده است.
طبق شجره نامه(hhttp://www.bach-cantatas.com/Lib/Family-Tree.htm) خاندان باخ از سال 1538 تا بعد از نیمه قرن 18 ام موسیقی دان بوده اند. باخ معروف 1685تا 1750زندگی کرده است. علاقه زیاد این خاندان به نام یوهان و موسیقی دان بودن این یوهان ها جالب توجه است. در این موزه پیانویی بود که باخ اصلی طراحی ان را عوض کرده بود. و چند اتاق مختلف مبله که اقای مهربان موزه دار راهنمایی ات می کرد تا بنشینی و به ساخته های خاندان باخ در قرن های مختلف گوش بدهی.
یکی از این اتاقها اتاقی بود که در قسمت وسط با الات مختلف موسیقی تزیین شده بود و در کنار دیوارها سازهای مختلف مثل ویلون و پیانو و ...روی تابلوهای کوچکی به چشم می خوردند. جلوی هر تابلو یک دکمه قرار داشت و پشتش یک لامپ کوچک. وقتی لامپ روشن بود می توانستی دکمه را فشار بدهی و به یکی از قطعات باخ با ان ساز به تنهایی در فضای اتاق گوش بدهی.می توانستی هم چند ساز مختلف را با هم امتحان کنی. البته بدیهی است که در این صورت چراغ همه سازها با هم روشن نمی شد و انتخابهای محدود تری وجود داشت. حس خوبی داشت.
یکی دیگر از دیدنیهای لایپزیک کلیسای نیکلای(Nikolaikirsche) بود که نقش مهمی در تاریخ اتحاد مجدد دو المان داشت. متاسفانه به دلیل اجرای کنسرت درون کلیسا موفق به بازدید ان نشدیم.
| لینک | پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳٩٠ - خودم! |
کانکتیکوم 2011
٣-۵ می نمایشگاه کانکتیکوم٢٠١١ بود. هر روز تعدادی از شرکتها در محل فرودگاه قدیمی برلین به معرفی شرکتهای خود برای اشنایی دانشجویان و فارغ التحصیلان می پرداختند. برنامه حضور شرکتها هم متفاوت بود و باید قبل از رفتن می دیدی که مثلا شرکت مورد نظر در چه روزی در نمایشگاه حضور خواهد داشت.
من دیروز را رفتم که روز اخر نمایشگاه بود. اول که از در وارد می شدی دو تا اقا که لباس پلیس پوشیده بودند سوال می کردند که بلیت ان لاین دارید یا نه. من مثلا نداشتم. پس به بخش ثبت نام راهنمایی شدم. چند میز با کامپیوتر انجا بود که باید نام و مشخصات و رشته و دانشگاه و اینها را وارد می کردی. بعد باید برای چک این به بخش کناری می رفتی. انجا کارت حضور در نمایشگاه را پرینت می گرفتند و موقع ورود به سالن بار کدش را کنترل می کردند.
نمایشگاه جالب بود. برای اولین بار من غرفه شرکتهای بزرگ را می دیدم. توتال-ای بی- گوگل و زیمنس و بوش و خیلی های دیگر.
غرفه ها در واقع یک قطاع از دایره بود که عمق چندانی نداشت. یک میز بود و چند نفر که ایستاده بودند و اطلاعات می دادند و گاهی هم رزومه می گرفتند.
اما در همین فضای کوچک گاهی 6-7 نفر بودند که به بازدید کنندگاه سرویس بدهند. تعداد در غرفه شرکتهای بزرگ بیشتر بود مثلا در غرفه مان یا زیمنس.
بازدیدکنندگان هم اغلب با تیپ خیلی رسمی امده بودند! اقایان با کت و شلوار و کروات و خانمها با لباسهای رسمی و نیمه رسمی در بازه بیشتری.
افراد داخل غرفه ها (حداقل انهایی که من با انها صحبت کردم) مدیران بخش منابع انسانی در شرکتهای خود بودند. و بسیار خوب برخورد می کردند و مثلا وقتی می گفتی که دنبال کار اموزی هستی سعی می کردند تا جایی که می توانند کمکت کنند و چک می کردند که کدام فرصت موجود با شرایطتت تطبیق دارد.
تجربه جالبی بود.
| لینک | جمعه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - خودم! |
ادمها-1
ف دوست بلغار ترک تبار من اشت. شیعه است می گوید که اجدادشان از خراسان به منطقه کوچکی از عثمانی که بعدها جزو بلغارستان شد رفته اند و انجا ساکن شدند.
اسامی مانند حسن و علی و اینها در بین خانواده و دوستانش زیاد است. این اقلیت اما در تاریخ بلغارستان بسیار مورد ازار و اذیت بوده اند. ساده ترینش این که اجازه داشتن اسامی اسلامی تا سالها نداشتند و مجبور بوده اند که اسامی بلغاری داشته باشند.
ف در 13 سالگی تحت تاثیر صحبتهای یک حجه (همان حجه الاسلام مبلغ) که برای بچه هایی در سن و سالش داستان می گفته تصمیم می گیرد به ایران سفر کند.
پدر و مادر مخالف بوده اند اما ان حجه راضیشان می کند. روز ورود ف به تهران اول رمضان بوده و او را مستقیم به قم می برند. هرچند دوست من شیعه است اما مسلمان بودنش با انچه در ایران است بسیار متفاوت است. از صبح تا شب گرسنه میماند.
در قم او را به جامعه الزهرا می برند و برای 5 ماه انجا تحصیل می کرده در واقع اول باید فارسی یاد می گرفته .خاطراتی دارد از ان روزها که برایش خیلی عجیب است اما من را متعجب نمی کند.
بعد از برگشت به بلغارستان به خاطر حضور در ایران اجازه تحصیل در مدرسه را از او می گیرند! پلیس هر روز به خانه شان می امده و خانه را زیر و رو می کرده و این بنده خدا را برای بازجویی می بردند. و مرتب سوال می کردند که چرا به ایران رفته و انجا چه می کرده و اینها.
عاقبت با پا درمیانی ظاهرا یکی از مقامات ایرانی بعد از 1 سال اجازه رفتن به مدرسه در یک شهر کوچک را می یابد. اما مقطع تحصیلی به زودی تمام می شود و هر چند دانش اموز بسیار خوبی بوده باز برای ورود به دبیرستان هیچ مدرسه خوبی ثبت نامش نمکند. یک بار دیگر مجبور می شود 1 سال دیگر خانه نشین شود تا اینکه بالاخره یک مدرسه درجه چند قبولش می کند.
با این وجود هنوز ایران و ایرانیها را خیلی دوست دارد. مرتب با کسانی که از ایران بد می گویند بحث میکند و سعی میکند قانعشان کند که ما مردم خوبی هستیم.
هر چند کمی فارسی به خاطر دارد اما دوست دارد خوب فارسی حرف بزند. بارها از من خواسته برایش کتاب اموزش فارسی از ایران بیاورم!
متاسف است که سالها پیش بعد از پخش فیلم" بدون دخترم هرگز" از تلویزیون مادر بزرگش همه کتابهای فارسیش را داخل اجاق انداخته و سوزانده است!
من اگر جای او بودم جور دیگری بودم. شاید حتی در بحبوحه بازجویی های پلیس و فشاری که بر خانواده ام بود و ترد شدن توسط دوستانم طاقت نمی اوردم!
نامش معنی جوانه تازه سبز شده را دارد. اما سخت است و محکم.
| لینک | پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - خودم! |
لحظه خدا حافظی
امروز یک چیز فهمیدم. همه چیز در نگاه ادمهاست مخصوصا موقع خداحافظی کردن!
راستی یا دروغ-محبت یا نامهربانی- امید یا نا امیدی - حسادت یا تحسین و....
ادمهایی در زندگی ام بوده اند که نگاهشان موقع خداحافظی نظرم را راجع بهشان تغییر داده و بعد تر نظرم تایید شده! همسایه پیر اخرین خانه مان در تهران یکیشان بود.
لحظه خداحافظی می توانی ببینی که شاید این ادم زودتر از اینها منتظر رفتن تو بوده شاید هم برعکس!
فقط ان لحظه است که سرنوشت رابطه در اینده روشن می شود و پرده از روی رابطه گذشته کنار می رود. مخصوصا وقتی خیلی عمیق نباشد.
این روزها حس لحظه های خداحافظی را دارم. اینجا این شهر با ادمهاش با خاطره هاش دارد کم کم رنگ خداحافظی می گیرد. هر چند در ظاهر هیچ چیزی تغییر نکرده است. اما حسی در درون من منتظر رفتن است!
| لینک | جمعه ٢ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - خودم! |
خودکار عطری
32-8=24 سال پیش دو تا خواهر دوقلو کلاس دوم دبستان با کاپشنهای نارنجی با استرهای رنگی که استر و خز یکیش قهوه ای بود و ان یکی شتری با کیفهای مدل زمان خودشان که رو درهاشون عکس کارتون گوریل انگوری و مدرسه موشها بود در راه برگشت از دبستان شیخ فضل ا... نوری به خانه جلوی بساط یک دست فروش ایستادند و تصمیم گرفتند دو تا خودکار عطری صورتی برای همدیگر و در واقع برای خودشان بخرند. این کار را کردند و خودکار را به هم هدیه دادند. تا انجایی که یکیشان یادش می اید شاید این اولین باری بود که خودشان چیزی می خریدند و به هم هدیه می دادند. این هدیه خوش بو این قدر عزیز بود که کمتر وقتی دلشان امد از ان خودکار استفاده کنند. و یکی از ان خواهر ها که نقاشی روی در کیفش مدرسه موشها بود و خیلی به اندازه کیف خواهرش رنگی رنگی نبود فقط دلش امد با ان خودکار ان نقاشی را پر رنگ تر کند. ان خودکار ها همچنان تو وسایل خواهر ها ماندند تا انها ان قدر بزرگ شدند تا به دانشگاه و حتی سر کار رفتند. جای ان خودکارها هر سال موقع خانه تکانی عید چک میشد تا همین چند وقت پیش. هر چند دیگر خشک شده بودند و زیاد بو نمی دادند اما هنوز همان قدر با ارزش بودند.
یکی از ان خواهرها امسال برای خواهر دیگر چند تا خودکار رنگی خرید و هدیه داد اما این بار نه از دست فروش توی راه خانه. چرا که حالا انها در یک کشور دیگر و در دو شهر مختلف زندگی می کنند. یکی از خودکارها رنگش خیلی شبیه ان خودکار عطری است اما بو نمیدهد و نوکش ضخامت کمتری دارد. این را ان خواهر همین الان کشف کرد.
این هدیه هم درست مثل هدیه سالها پیش براش با ارزشه.
| لینک | سهشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٩ - خودم! |
سال 89 در یک نگاه
این سر دنیا نشسته ام و دارم نان بعد از سوپ را گاز می زنم. امشب چهار شنبه سوری است و برنامه ما کنسل شد به خاطر فوتبال.هیچ سالی برایم مهم نبود. همیشه سعی کرده بودم زود از شرکت در بیایم تا به توپ و ترکش اش گرفتار نشوم اما امسال در اولین سال دوری از خانواده در این ایام دلم می خواست همان تیر و ترکشها دور و برم بودند.
هفته اینده امتحان زبانی که این همه به خاطرش درس خوانده ام و کلاس رفته ام است. قدری نگرانم. چون هرچند می دانم امتحان از سطحی که من گذرانده ام پایین تر است اما می دانم که طراحان سوال معلمان کلاسی هستند که من در ان شرکت نکده ام و شنیده ام که خیلی نزدیک به انچه در کلاس گفته اند امتحان می گیرند. تعداد بالای کردیتش هم هست و ریمتریکولاتسیونی که نمیدانم چقدر طول خواهد کشید!
سال 89 دارد تمام می شود. این سال عجیب و غریب و پر از فراز و نشیب. امسال من و عزیزترین در حد یک ماه هم همدیگر را ندیدیم! چیزی که قبلا به ان فکر کرده بودیم و به نظرمان غیر ممکن بود.
من و اقای همسر بیشتر از 5 ماه جدا از هم زندگی کردیم به دلیل کار او و ...یعنی من اینجا تنها بودم و او ایران بود.
امسال اینجا دوستان خوبی پیدا کردیم وکلی خاطره داریم از با هم بودنمان.
واحدهای گذرانده من یک شیفت اساسی کرد و در سرازیری اتمام افتاد.
سفر رفتیم تابستان و سال نو میلادی دو کشور و 4 شهر معروف را دیدیم.
این سال با همه سالهای زندگی ام متفاوت بود. ولی اما ... اسان هم نگذشت هنوز هم تمام نشده با همه خوبی ها وبدیهایش.
| لینک | سهشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٩ - خودم! |

